صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
بیاد شهید والامقام حمیدرضا مرساق
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه سیزدهم شهریور ۱۳۹۳

بالانویس:

این روایت رعایت حق الناس است از شهیدی شانزده ساله. آن ها که با خون این شهدا  دارند فرش قرمز می بافند برای زیر پایشان ، کمی تامل کنند. آنها که عملکردشان گره خورده است با حق الناس یک ملت ، کمی به خود بیایند.

 

 

یک گناه باورنکردنی

خاطره ای تاثیرگذار از شهید والامقام حمیدرضا مرساق

 

روزهای آخر سال 60 است و بچه ها دارند آماده می شوند برای فتح الفتوحی که قرار است«فتح المبین» نام گیرد. حمیدرضا ، آرام و سربه زیر می آید سمت «محمدحاجی خلف » فرمانده دسته شان. ناراحتی از چهره اش می بارد. سر را بلند می کند و با صدایی غم گرفته لب باز می کند:

- «محمد! یه مشکل برام پیش اومده . یه گناهی کردم که نمی دونم چیکار باید بکنم. چطور باید حلالیت بطلبم ؟ چطوری باید جبران کنم»

محمد از یک طرف می خواهد به حمیدرضا کمک کند و از طرف دیگر دوست نداردکه حمید گناهش را به زبان بیاورد.

- نمی دونم چی بگم حمید ؟ من که نمی دونم  تو  . . .

حمید سخن محمد را قطع می کند :

- دیشب یه اتفاقی افتاد. ناخواسته بود. . . .

محمد خوب می داند که حمید اهل گناه نیست. اما بی قراری حمید نگرانش کرده است و از طرفی کنجکاو که چه گناهی می تواند حمید را اینچنین آشفته کرده باشد.

- چی شده حمید؟ اگه کاری از دست من بر میاد بگو .

چهره حمید از شدت التهاب گُر گرفته است و سرخ شدن صورتش کاملاً نمایان است و این نگرانی محمد را بیشتر می کند و حمید دوباره غمگین تر ادامه می دهد :

- محمد!  دیشب که رفتیم دعای کمیل . . .

محمد که انگار بی قرار تر از حمید شده است می زند توی حرف حمید.

- خب . . .  با هم بودیم که . . .

- آره . دعای کمیل خوبی بود. همه گریه می کردن.

ومحمد دوباره می پرد وسط حرف حمید

- آره خب. همه گریه کردن. ما هم گریه کردیم. این که چیز عجیب و غریبی نیست.

و حمید قصه اش را اینگونه ادامه می دهد که :

- کف سنگر رو با پتو فرش کرده بودن. گریه که می کردم، اشکام می ریخت روی پتو.

کنجکاوی محمد نمی گذارد حمید برسد به اصل ماجرایی که بی قرارش کرده است.

- خب ما هم اشکامون ریخت رو پتو ها . . . این که اشکال نداره.

محمد با چهره ای که مدام سرخ تر می شود از شدت شرم و البته این باربا صدایی بسیار آهسته می گوید:

- آخه خیلی اشک ریختم. پتو خیس شد. حالا اگه کسی روی اون پتو خوابیده باشه ، اذیت شده.

محمد هنوز منتظر است که حمید داستان گناه عجیب و غریبش را ادامه بدهد .

- همین؟

- آره همین. نمی دونم صاحب اون پتو کیه که برم ازش حلالیت بطلبم.

و محمد هاج و واج مانده است که جواب حمید را چه بدهد؟

زل می زند توی چشم های حمید و یقین پیدا می کند ، حمید قرار است جزء کبوتران فتح المبین باشد.

 

 

 

شهید حمیدرضا مرساق متولد 1344 در دومین روز فروردین ماه 61 در عملیات فتح المبین آسمانی می شود و مزارمطهر ایشان در قطعه 2 گلزار شهدای شهیدآباد دزفول ، زیارتگاه عاشقان است

 

 

راوی : آزاده سرافراز حاج محمد حاجی خلف (برگرفته از کتاب خاکریز پنهان )

بازنویسی : الف دزفول



:: موضوعات مرتبط: شهید حمیدرضا مرساق