صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 

بالانویس1 :

قبل از قرائت این متن در گردهمایی بچه های ذخیره سپاه ، گفتم که من حتی یکبار هم حاج ابراهیم را ندیده و نشنیده ام. تمام این متن تصاویر ذهنی من است و تصویر سازی هایی که از پرواز او دارم و اگر مغایرتی دارد با روایات و آیات خواهش دارم دوستان از باب تذکر اعلام بفرمایند.

 

بالانویس2:

وقتی با دلت بنویسی باید پی این را هم به تنت بمالی که دلنوشته طولانی شود. شرمنده همه شما هستم اگر وقتتان به خواندن این واژه ها گرفته میشود.

 

 

 و ابراهیم می گوید . . .

 

و داستان از آنجا شروع شد که روی تخت بیمارستان ، به یکباره احساس کردم دردهایم کمتر و کمتر شد تا جایی که دیگر هیچ دردی را احساس نکردم.

آرامش عجیبی سراغم آمده بود. حس غریبی بود. سبک شده بودم. آرامشی که سال های سال بود تجربه نکرده بودم.

از روی تخت نیمخیز شدم و نشستم. سبکتر از همیشه. پشت شیشه اتاق ایزوله قیافه های آشنایی داشتند لبخند می زدند. نیاز نبود به حافظه ام فشار بیاورم. تعدادی از بچه های خودمان بودند. با همان لباس های خاکی و با همان شیطنت های همیشگی. تعجب کردم چطور با این سرو وضع راهشان داده اند توی بیمارستان. دست تکان می دادند برایم.

تلفیق گرمای لبخند بچه ها و آرامش بی نظیری که داشتم طراوتی عجیب به من بخشیده بود.بچه ها مدام از پشت شیشه دست تکان می دادند و اشاره می کردند که بروم پیششان.  از روی تخت برخاستم تا به سمتشان بروم که به یکباره یادم آمد، همه این بچه ها شهید شده اند.

پس اینجا چه می کردند. با خودم گفتم:  باز هم خواب می بینم. مثل همان خوابهای شیرین قبلی. آخر فقط توی خواب بود که لحظه ای می شد آرامش را تجربه کنم. اگر دردهای گاه و بی گاه امانم را نمی برید.

باز هم غنیمت بود. اینکه لحظه هایی را فارغ از دردهایی که در تار و پودم پیچیده بود، با بچه ها سر کنم.

فقط دیدار رفقا بود که مسکن می شد برایم و به همین دلیل بود که گاه و بی گاه که دستم می رسید، همه تان را دور هم جمع می کردم.

وقتی دور هم بودیم ، من برمیگشتم به آن سالها. سالهایی را که سالهاست حسرت سپری شدنش را داریم . وقتی دور هم بودیم شاید کمی بهتر یادمان می آمد که که بودیم و کجا بودیم و حال که هستیم ، داریم به کجا می رویم و اگر خدای نکرده  کمی راه را کج آمده ایم به خودمان تلنگری بزنیم.

بگذریم. برگردم به همانجا که گفتم نیم خیز شدم از روی تخت.

همانجا که گفتم یقین کردم که خواب می بینم. خواستم دوباره به بچه ها بگویم که سفارشم را بکنند. شاید اینبار . . .

لبخند سید جمشید از بین همه دیدنی تر بود.  همیشه عاشق آن لبخند بودم. حتی آنگاه که ثانیه هایی را مات عکسش می شدم توی شهید آباد.

سید مدام اشاره می کرد که بروم کنارش. اما هنوز نرفته حسرت دل کندن را داشتم و حسرت بیدار شدن را.

 

ادامه دلنوشته و عکس هایی از مراسم را در ادامه مطلب ببینید



:: موضوعات مرتبط: شهید حاج ابراهیم مقامیان پور
:: ادامه مطلب
پیامک هایی که خوانده نمی شد
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۲

 خبر شهادتش را برای خودش پیامک کردم

 پیامک هایی که خوانده نمی شد


دانشگاه، پشت کامپیوتر نشسته بودم و می خواستم خبر افتتاح پنجره مجازی جدیدم «رو به راه» را از طریق سامانه پیامکی ام ارسال کنم. گفتم خوب است یک بار دیگر شماره ها را مرور کنم و اگر نیاز است شماره برخی افراد حذف و برخی به سامانه افزوده شوند.

داشتم یک به یک شماره ها را مرور می کردم ، که یک لحظه مات ماندم به صفحه مانیتور.

خشکم زد.

انگار کن برق گرفته باشدم.

بغضم گرفت . دستم را گذاشتم روی پیشانی ام و مدام سرم را تکان دادم.

سید کنارم نشسته بود.

گفت : چت شد یه دفعه؟

گفتم : « فکر کن خبر شهادت یه نفر رو برا خودش پیامک کرده باشی

گفت : چی میگی باز؟

گفتم : ایجا رو نگاه کن.

سید امتداد انگشتم را دنبال کرد و رسید به یک نام.

«مقامیان پور حاج ابراهیم»

گفت : خب که چی ؟

گفتم : شهید مقامیان!! همون جانباز شیمیایی بود که اوائل مهرماه شهید شد. . .

سید همینطور که داشت نگاه می کرد، با تعجب پرسید : برا اونم پیامک می زدی ؟

اصلاً یادم رفته بود که نام حاج ابراهیم هم جزء افرادی است که به روز شدن الف دزفول را از طریق پیامک به او خبر می دادم.

یک لحظه همه تصاویر را مرور کردم.

آن روز که خبر شهادتش را اول صبح برایم فرستادند، بلافاصله رفتم سراغ سامانه و خبر پروازش را به یاران الف دزفول پیامک کردم.

غافل از اینکه این پیامک برای خود حاج ابراهیم هم ارسال شده است. در حالی که او ساعت ها قبل پرواز کرده است و از هفت آسمان آن سوتر نظاره گر بوده است.

بقیه پست های الف دزفول را هم برایش پیامک کرده ام لابد.

حس غریبی داشتم.

رفتم و یک به یک پست هایی را مرور کردم که نگارششان را به حاج ابراهیم پیامک زده بودم.

سید گفت : چیکار می کنی حالا؟ اسمشو پاک می کنی ؟

گفتم : حاج ابراهیم دیگر نیاز به پیامک ندارد. الف دزفول که به روز شود، شاید خودش منت بگذارد و سری بزند. البته اگر اندکی از سید جمشید دل بکند و نیم نگاهی بیندازد به ما.

حاج ابراهیم نیازی به پیامک ندارد.  البته اگر رفقای همسایه اش در بهشت، کمی دست از سرش بردارند.

 حاج ابراهیم دیگر نیاز به پیامک ندارد . . .

 

 



:: موضوعات مرتبط: شهید حاج ابراهیم مقامیان پور
به بهانه عروج حاج ابراهیم . . . ( دلنوشته و گزارش تصویری تشییع)
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۲

بالانویس:

این پست کمی با بقیه پست ها متفاوت است. همین . . .

 نمی دانم به خواندنش می ارزد یا نه ؟

 

ابراهیم می آید . . .


 

تق . .  تق . .  تق . . .

باز این صدای چیست که آرامش اینجا را دارد به هم می ریزد؟

صدای بوق بوق کم بود ، این صدای تق و تق هم به آن اضافه شد.

بوق . . بوق . . بوق

بوق بوق کاروان هایی که عروس می برند به حجله تاریکی .

بوق بوقی که همه مان با بغض رویمان را بر می گردانیم از خجالت تصویری که می بینیم.

خدا بگویم چکارت کند محمود ، با این وصیت کردنت.

آخر چیز دیگری نبود از این ملت بخواهی .

و محمود با آن قیافه جدی اش همچنان رو برو را نگاه می کند.

تق . . تق . .  تق . .

این تق و تق انگار قطع شدنی نیست


بقیه دلنوشته و گزارش تصویری تشییع حاج ابراهیم را در ادامه مطلب ببینید



:: موضوعات مرتبط: شهید حاج ابراهیم مقامیان پور
:: ادامه مطلب
شهادت برادر جانباز حاج ابراهيم مقاميان پور
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه دهم مهر ۱۳۹۲

مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن يَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِيلًا

 

حاج ابراهيم مقاميان پور

جانباز سرافراز ۸ سال دفاع مقدس

پس از سال ها تحمل رنج و درد به ياران شهيدش پيوست

 


مراسم تشييع پيكر پاك و مطهر شهيد:

جمعه 12 مهرماه ساعت 9 صبح از مقابل آستانه متبركه سبزقبا

مراسم ترحيم:

جمعه ساعت 15:30 تا 17:30 مسجد جامع


پس  از نگارش 1 :

حاج ابراهیم مقامیان پور نفر اول از سمت راست و نفر سوم شهید سید مصطفی حبیب پور


امشب از سر راه دانشگاه یک سر رفتم شهید آباد

دیدم برای حاجی در قطعه شهدا دارند مزار آماده می کنند

کنار سید جمشید و پایین پای سید مصطفی

بین مزار سید مصطفی حبیب پور و مزار حاج ابراهیم هم یک مزار فاصله بود . . .



:: موضوعات مرتبط: شهید حاج ابراهیم مقامیان پور