صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
مثل یا واقعیت ؟
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و دوم شهریور ۱۳۹۰

مراسم شام غریبان که تموم شد، من و علی بهش گفتیم می خوایم بریم گلزار شهدا. شمام تشریف میارین؟

قبول کرد. سوار ماشین شدیم. ساعت یک شب بود. رفتیم و آروم آروم محو سکوت اونجا بین ردیف ردیف عاشق قدم می زدیم. اکثر اوقات وقتی که از دود و دم شهر دلمون می گرفت، می رفتیم گلزار. تنها جایی که واقعاً همیشه آروممون می کرد و معنای آرامش واقعی رو درک می کردیم. گاهی اوقات کنار یه مزار توقف می کردیم. یه نگا به عکس مزار می کرد و یه نگا به سنگ قبر و بعدش یه آهی می­کشید و از اون شهید خاطره می گفت. من و علی هم فقط سکوت می کردیم و گوش می دادیم.

از دوستی­هاش با شهدا ، از شبای عملیات ، از شوخی ها ، از خنده ها ، از گریه ها . . .

 

بی خیال اسمش بشین، اونم مثل خیلی از جانبازای دیگه راضی نیست اسمی ازش به میون بیاد.

خلاصه،اون می­گفت وما می­شنیدیم و قدم می زدیم که کنار مزار شهید حبیب پالاش رسیدیم. یه خاطره از حبیب گفت که واقعاً برا من جالب بود. همونجا بود که نیت کردم این خاطره شهید پالاش رو رسانه ای کنم. شمام بخونین.

 

 


 


 


این خاطره را حتماً بخوانید

عملیات والفجر8 بود. بچه ­ها از اروند عبور کرده بودند. خط دشمن شکسته شده بود. نیروها در حال پدافند در منطقه آزاد شده ساحلی بوده و گروه گروه آماده پاکسازی سنگرهای دشمن می­ شدند. یکی از تیربارهای دشمن زمین­گیرمان کرده بود. خوابیده بودیم روی زمین. سرت را بلند می­کردی، فاتحه­ ات خوانده بود.  مانده بودیم چه کنیم با این تیربار و تیربارچی ­اش. باید جلو می­ رفتیم و کار را یکسره می­کردیم تا شیرینی پیروزی­مان کامل شود. دقایق سپری می­ شد و تیربارچی مدام آتش تیربارش را به سمت بچه ­ها می چرخاند. یک لحظه دیدیم تیربار ساکت شد.

 
گفتیم شاید قطار فشنگش تمام شده است. اما نه. چند دقیقه سپری شد اما خبری از رگبارهای آتشین نبود. آرام سرم را بالا آوردم. دیدم خبری نیست. بلند شدم و نشستم. هوا تاریک بود. درآن تاریکی از دور به صورت سایه دو نفر را دیدم که دارند به ما نزدیک می­ شوند. یکی با قد بلند و یکی با قد کوتاه، آرام آرام به سمت ما می ­آمدند و آنکه قد کوتاهتری داشت، یک دستش را آنقدر بالا آورده بود که رسیده بود پس کله آنکه قدبلندتری داشت.

مات این صحنه مانده بودم. کل ذهنم علامت سوال بود.  بچه ها ایست دادند که صدا از طرف مقابل بلند شد : «نزنین ها . . . منم . . حبیب . . .  حبیب پالاش . . .  نزنین ها . . . »

سایه ها که جلوتر رسید دیدم حبیب پالاش است که گوش یک عراقی را گرفته است وآنقدر قد سرباز عراقی از او بلندتر است که به زحمت توانسته است دست خود را به گوش او برساند.







حبیب گوش سرباز عراقی را که حسابی ترسیده بود ول کرد و تحویل بچه­ ها داد.

گفتیم : « این دیگه  کیه ؟ چطوری گرفتیش ؟ »

حبیب گفت : « تیربارچیه س. بی سرو صدا رفتم منطقه رو دور زدم و رفتم از پشت گوشش رو گرفتم و آوردم اینور »

نمی دانستیم بخندیم به این صحنه یا متعجب بمانیم از شجاعت حبیب.

به حرف هم ساده نبود که یک بسیجی 16ساله ، برود و گوش یک تیربارچی عراقی را بگیرد و از پشت تیربارش ، به اسارت درآورد.

خداییش به حرف هم ساده نبود ، چه برسد به عمل.

فرمانده هم بجز سکوت ، هیچ پاسخی در مقابل کار بزرگ حبیب نداشت.






یک لحظه صحنه چند شب پیش مقابل چشمانم نقش بست.

فرمانده ما جناب آقای فضیلت داشت برای عملیات به بچه­ ها روحیه می ­داد و اینگونه سخن می­ گفت :

«ما با قدرت ایمان و توکل بر خدا و روحیه ناب شهادت طلبی می­توانیم پشت دشمن را به خاک بزنیم. شما با روحیه و شجاعتی که دارید می توانید بروید و گوش تیربارچی­ های عراقی را بگیرید و از پشت تیربار بلند کنید».

اگر چه آقای فضیلت، آن شب ، این حرف را به عنوان مَثَلی برای روحیه دادن به رزمندگان مطرح کرد، اما من شب عملیات در فاو ، به چشم خویش دیدم  که حبیب پالاش ، مَثَل را به واقعیت تبدیل کرد.



روحش شاد و راهش پر رهرو باد.

 

شهید حبیب پالاش در سال 1348 در شهرستان دزفول متولد و در سن 16 سالگی در مرحله آخر عملیات والفجر8  در بهمن ماه 64 به شهادت رسید .

 

مزار مطهر شهید پالاش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.




:: موضوعات مرتبط: شهید حبیب پالاش