صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
ماجرای خوابی که یکی از دوستان روح الله دید
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه بیست و هفتم مهر ۱۳۹۰
 

حاج روح الله

 

 

با اینکه در مورد شهید روح الله سوزنگر ، بعد از اون همه این در و اون در زدن یه مطلب نوشتم ، اما یه جورایی ته دلم هنوز یه احساس غریبی می گفت  یه چیزی کمه.

انگار مطلب ناقصه. انگار هنوز کارم رو درست انجام ندادم. انگار هنوز یه چیزی هست که باید گفته بشه.

این احساس هر وقت پنجره وبلاگ رو باز می کردم و چشمم به چهره خندون روح الله می افتاد ( عکس مربوط به شب عروسی شهید سوزنگر است) دوباره به سراغم می اومد.

گذشت تا امشب . . .

یه پیامک از یکی از بچه های  مسجد و از رفقای روح الله

برام نوشته بود:«مطلبت رو راجع به روح الله خوندم، البته دیگه می تونی حاج روح الله صداش کنی . . . »

برام نوشته بود خواب روح الله رو دیده  . .

با خوندش انگار یه آب سرد ریختن رو بدنم . . .

با خودم گفتم خوش به سعادتش که روح الله بهش سر زده.

بلافاصله بهش پیامک زدم و گفتم : « می خوام خوابتو تو الف دزفول تعریف کنم »

اونم تو جوابم نوشت :« چون همه باید بدونن شهدا زنده ن ، می تونی بنویسی و البته بدون نام »

منم جریان خواب رو می نویسم ، البته بدون ذکر نام راوی و شمام بخونین شاید دیگه اون حسی که گفتم دست از سرم برداره.

یقین دارم این خواب ، همون تیکه گمشده مطلب قبلی منه.

پس شمام بخونین :

« چند شب پیش خواب دیدم ایام خداحافظی حجاج بود.  روح الله خداحافظی می کرد برا رفتن به سفر حج.  روح الله رو دیدم با همون کت و شلوار دومادی . می خندید. اونقده لبخندش قشنگ بود که سفیدی دندوناش توجه منو به خودش جلب کرد. سوار هواپیما شد و در حال رفتن بود که از خواب بیدار شدم. تصویر سفیدی دندوناش بیشتر از هر صحنه دیگه جلو چشمامه»

روح الله جان! ازت ممنونم که مطلب ناقصمو خودت کامل کردی.

حج شما قبول باشه  استاد عزیزم .

ما رو هم کنار بیت الله دعا کن.

وَلاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُواْ فِي سَبِيلِ اللّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاء عِندَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ  ( 169) فَرِحِينَ بِمَا آتَاهُمُ اللّهُ مِن فَضْلِهِ وَيَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِينَ لَمْ يَلْحَقُواْ بِهِم مِّنْ خَلْفِهِمْ أَلاَّ خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلاَ هُمْ يَحْزَنُونَ( 170) يَسْتَبْشِرُونَ بِنِعْمَةٍ مِّنَ اللّهِ وَفَضْلٍ وَأَنَّ اللّهَ لاَ يُضِيعُ أَجْرَ الْمُؤْمِنِينَ    ﴿ 171 ﴾ سوره آل عمران

 

 

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: شهید روح الله سوزنگر
به بهانه چهاردهمین سالروز شهادت استاد شهید روح الله سوزنگر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه بیستم مهر ۱۳۹۰

یک یادگاری . . . چند اعجاز




با اینکه فوق لیسانس داشت و استاد دانشگاه بود، اما حتی بچه دبستانی های مسجد را هم تحویل می گرفت. در جلسه قرآن مبحثی داشت به نام « شیوه های مطالعه». می گفت هر گاه خواستید مطالعه کنید قبلش این دعا را بخوانید.

 

« اللهم اخرجني من ظلمات الوهم واكرمني بنور الفهم ، اللهم افتح علينا ابواب رحمتك و انشر علينا خزائن علومك برحمتك يا ارحم الراحمين»

 

و اینک سال هاست در دانشگاه ، قبل از شروع تدریس ، با خواندن  این دعایی که از او به یادگار دارم ، هم چهره اش پیش رویم نقش می بندد و هم اعجاز دعایی را که به من یاد داد بارها و بارها دیدم.

شاید اولین اعجازش این بود که دانشجویانم ، بدون اینکه من بخواهم ، می پرسیدند که این چیست می خوانی و آنگاه که از اسرارش آگاه می شدند ، بالای جزوه هایشان می نوشتند و امروز کمتر دانشجویی دارم که کنج جزوه اش ننوشته باشد : اللهم اخرجني من ظلمات الوهم. . .

آخرین اعجازش؟

همین چند روز پیش بود . . .  بماند تا 19 مهر سال بعد . . .  اگر بودم . . .


شهید روح الله سوزنگر، رزمنده 8 سال دفاع مقدس، فارغ التحصیل مقطع کارشناسی ارشد رشته معارف اسلامی و علوم سیاسی دانشگاه امام صادق(ع)، مدرس دانشگاه ، سردبیر ، ناظر و نویسنده برنامه های گروه سیاسی صدا و سیمای تهران در خردادماه سال 1376 به علت مصدوميت شيميايي بستري وپس از 75 روز در 19 مهرماه همزمان با نواي الله اکبر اذان مغرب در سن 29 سالگي به شهادت رسید.


مزار این شهید والامقام در گلزار بهشت علی دزفول زیارتگاه عاشقان است.




پانویس الف دزفول :

از همان 19 مهرماهی که در 16 سالگی­ ام ، خبر شهادت روح الله را به من دادند تا روز تشییع او که به بهانه بیماری از مدرسه زدم بیرون تا به مراسم برسم. . .

 از همان مطلبی که در شب هفت او نوشتم و دادم حاج حسین ایزدیان تا به همراه پخش فیلمش در مسجد  بخواند، تا مطلبی که در اردوی عید نوروز سال بعد (که اردو به نام او مزین شد) دادم مصطفی پرهیزگار و در آن نور فانوس های توی چادر و بین دعای توسل خواند . . .

از مطلبی که در اولین سالگرد شهادتش توی مسجد خواندم تا شعر بلند بالایی که برایش نوشتم و در جشنواره شعر بچه های جلسه نوجوانان خواندم . . . .

از غزلی که در فراقش نوشتم  تا دلنوشته ای که در هفته دفاع مقدس و آن شب که بچه ها پیاده از مسجد رفتند سر مزارش و آنجا خواندمش . . .

از . . .  تا . . .

این ( از ) ها و این( تا ) ها را بیخیال . . .

می خواهم  بگویم روح الله خیلی برایم متفاوت بود. هم خودش و هم شهادتش.

خیلی دوستش داشتم. آن چهره ای را که بدون لبخند تصورش برایم مشکل است.

خدا می داند که هر ساله 19 مهر که می شود ،یک جورهایی دلم می رود سمتش . . .

چه آن سال که قسمتی از وصیتش را پیامک کردیم برای بچه ها . . .

چه آن سال که با پیامک برایش  ختم صلوات گرفتیم و این کم کم شد سنت . . .

و چه آن سال که یکی از دانشجویانم خواب شهیدی را دیده بود و آمد برایم تعریف کرد و وقتی من نام شهید را پرسیدم ، نام روح الله را گفت و من به تقویم نگاه کردم و دیدم دقیق 19 مهر است .

چه آن شب که رفتیم دیدار خانواده ایشان و قرار بود من حرف بزنم و بغض مدام و اشک ها نمی گذاشت.

چه آن شب که علی زنگ زد و گفت ، تلفن همراهم را تنظیم کرده ام هر سال 19 مهر زنگ بخورد تا یادم نرود سالروز روح الله را یادآوری کنم به بچه ها.

و چه دیشب که علی پیامک داد انگار خبری نیست و من برایش نوشتم : «جریان دارد . . . شاید امشب . . »

هیچگاه یادش از من جدا نبوده است.

خدا می داند برای الف دزفول ، از مرداد ماه برنامه داشتم که 19 مهر برای او بنویسم.

اما چرا الان و چرا اینطور و چرا دیر ؟

می گویم برایتان.

خواستم زندگی نامه اش را بنویسم ، دیدم بچه های مسجد قبلاً این کار را کرده اند.

خواستم از وصیتش بگویم ، دیدم ایضاً آن را هم .

خواستم از دست نوشته هایش بگویم و مظلومیتش که نگذاشتند در قطعه شهدا دفن شود، دیدم حاج مصطفی زحمتش را کشیده است.

و حمید صادقجولا هم .

دیدم فضای سایبر پر شده از روح الله . . .

و من ماندم.

یک طرف خوشحال از اینکه امسال همه او را به خاطر دارند و از یک طرف پریشان که چه بنویسم.

سه روز است که با خودم کلنجار می روم ؟

از روح الله چه بنویسم ؟

جرقه ای در ذهنم خورد.

با خود گفتم همه چیز را که همه گفتند .

بگذار خاطره ای از خودم بنویسم.

از یک یادگاری . .  از یک اعجاز. . .

شاید خاطره یک نسل سومی از یک شهید هم خواندن داشته باشد .

و اینگونه بود که هر چند با تأخیر. .

 اما ، روح الله امسال هم خودش را نشان داد.




:: موضوعات مرتبط: شهید روح الله سوزنگر