صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه روز مادر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیست و سوم فروردین ۱۳۹۴

بالانویس:

4-3=بینهایت . یعنی وقتی مادری از چهار پسر سه تایش را تقدیم می کند تا اسلام و انقلاب سرپا باشد، بی نهایت داغ دارد و بی نهایت صبر و بی نهایت شکر . . .و از او باید آموخت فاطمی زیستن را . . .

برای این مادر چه پیامی دارید؟ لطفاً پیامتان را ثبت کنید. قرار است مجموعه پیام ها را برسانم به دست این مادر تا بداند هنوز هم آدم هایی هستند که قلبشان به یاد شهدا می تپید و بیماری فراموشی ندارند.

 

به احترام این مادر قیام کنید

 

 

حرف اول:

این روزها که گذشت، همه جا صحبت از مادر بود و روز مادر. اما شاید کمتر کسی دنبال صاحب این روز بود. دنبال فاطمه(س). دنبال فاطمی شدن . دنبال حجاب فاطمی. دنبال نگاه فاطمی. دنبال حیای فاطمی. دنبال بهانه­ ای که زندگی اش را نزدیک کند به سبک زندگی بی­ بی دوعالم. کمتر کسی دنبال این بود که در این روز شریف یک حدیث فاطمی را از بر شود و یا اینکه با خودش عهد ببندد که یک حدیث ام ابیها را در زندگی اش اجرا کند.

حرف هایم در این روز و روزگار خنده دار است. نه؟ روزگارش گذشته است، نه؟ دیگر کسی برای این حرف ها تره هم خرد نمی کند، نه؟  یاد این حرف ها بخیر. . .

 

حرف دوم:

بیشتر مردمی که خیابان­ها را گز می­ کردند و مغازه­ ها را شخم می­زدند به دنبال یک هدیه بودند. هدیه ای که به چشم بیاید وخدا می داند این روزها چه اختلافاتی که بین زن و شوهرهای جوان روی این هدیه دادن و هدیه گرفتن ها بوجود نمی آید. آخر قانون عشق عوض شده است. اگر هدیه ات گران تر باشد، درصد عاشقی ات هم بیشتر است و همه یادشان رفته است که صاحب همین روز به مولای متقیان علی(ع) آن روز که غذایی  در خانه نمانده بود فرمود:«من از خدای خود شرم می کنم از تو چیزی بخواهم که مهیا کردنش برایت دشوار است»

این روزها که آدم ها دارند اتصالشان را با آسمان کم و کمتر می کنند، دارند خودشان را بند می کنند به این زرق و برق ها ، به مجلل ساختن خانه و زندگی شان، خودشان هم شکننده تر می شوند، به کوچکترین بهانه ای کم می آورند و کمر خم می کنند.

 

حرف سوم:

ذهنم رفت به سال ها پیش. روزهایی که مردم دنبال خدایی زندگی کردن بودند. دنبال اینکه لحظه لحظه ی زندگی شان را گره بزنند به اهل بیت(ع). از اسم فرزندانشان بگیر تا ذکر لبهایشان . از شیوه ی کسب و کارشان تا تعاملشان با مردم. از نسلی که تربیت کردند با عشق اهل بیت(ع).

آن روزها بدون اینکه جشن تولدی باشد، سالگرد عقد و ازدواجی باشد، روز زن و روز مرد و روز دختر و ده ها روز دیگری باشد که  زندگی ها را تحت الشعاع قرار دهد، همه با خوشی و خرمی و با توکل به رزاق عالم زندگی شان را پیش می بردند وچشمشان دنبال چشم و هم چشمی ها و هدیه ها و زرق و برق های زمینی نبود. چشمشان فقط به خدا بود. فقط خدا و هدف از زندگی هم همان و خدا هم بهترین هدیه ها را می داد. فرزند صالح، محبت و عشقی واقعی و وصف ناشدنی، رزق حلال و . . . . آن روزها مردم با آن همه سختی هایی که داشتند، زبانشان  جز به شکر نمی چرخید و کسانی که با این فرمول ها زندگی کردند، چقدر زندگی زیبایی داشتند.

 

حرف آخر

همه این حرف ها بهانه شد تا یاد مادر شهیدان صالح نژاد بیفتم. مادری که به پاس خدایی زندگی کردنش ، خدا بهترین هدیه ها را در دامنش گذاشت. چهار هدیه آسمانی. چهار پسر و او شاکر بود. روزگار گذشت و گذشت تا اینکه عبدالمجیدش در جبهه شوش سال 60 آسمانی شد و باز شاکر بود. محمدرضایش سال 63 در عملیات بدر، رفت که رفت و خبری نشد از او که نشد و باز شاکر بود.  عبدالحمیدش سال 64 در والفجر 8 رفت پیش دو برادر و او باز هم شاکر بود. همدم سختی هایش، همسرش،حاج نبی، داغ سه فرزند در دل، سال 71 مهمان بچه ها شد و او باز هم شکر کرد. سال 74 بیمارستان بستری بود که استخوان و پلاک محمدرضایش برگشت.  بدون اینکه خبرش کنند، قنداقه وار دادند دست خاک و وقتی او قصه ی بازگشت محمدرضایش را شنید، باز هم شکر کرد.

و هنوز هم ذکر و شکر از لبانش قطع نمی شود. مادری که از چهار پسر ، سه تایش را کادو پیچ شده فرستاد برای معبود ولی نشکست و قامت خم نکرد. با ان همه درد. با آن همه مشکل. با آن همه فراق.

این است ثمره ی فاطمی زندگی کردن. ثمره اینکه بخواهی هدیه ات را از خدا بگیری. اینکه هدف از زندگی کردنت خدا باشد. مسیر حرکتت  به سمت خدا باشد. اینکه ثانیه های زندگی ات را با قرآن و بشارت هایش و سخنان اهل بیت(ع) بگذرانی و دنبال آباد کردن آخرت باشی. اینکه دنیا برایت بازیچه باشد. اینکه دنیا را کوچک ببینی و بی اهمیت و فقط دنبال رضایت حق باشی.

خدا قدرت می دهد به تو ، خودش لحظه لحظه دستت را می گیرد و عجب زندگی خواهد شد این زندگی، حتی اگر سراسر امتحان باشد و سختی. کم نمی آوری. کمر خم نمی کنی.

این نوع زندگی را با مثلاً زندگی خودمان مقاسیه کنیم و ببینیم که چقدر عقب مانده ایم از آنچه که باید باشیم.

راستی یقیناً روز مادر بچه های آسمانی اش برایش هدیه خواهند آورد، اما نه از جنس هدیه هایی که ما در مغازه های رنگارنگ شهر دنبالش هستیم. هدیه هایی که بوی آسمان می دهد. بوی بهشت.

شاید بهشت هم برای این مادر کم هدیه ای باشد. پس به احترام این مادر و به احترام زندگانی فاطمی اش قیام کنید.



:: موضوعات مرتبط: شهید عبدالحمید صالح نژاد
به بهانه اولین یادواره سردار اروند ، شهید عبدالحمید صالح نژاد
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و هشتم بهمن ۱۳۹۰
بالانویس :

اگر اینترنت قطع نبود زودتر آپ می کردم. پس از نماز صبح دیگر تاب نیاوردم. دلنوشته است دیگر. درد که زیاد باشد طولانی می شود. وقت نداشتید ، اصراری به خواندن ندارم.


سردار اروند ، ما بلد نیستیم پارو بزنیم




سلام سردار .

ببخشید. شاید راحت تر باشی که مش حمید صدایت کنم.

مثل همان روزها

و همانطور که همرزمانت صدایت می کردند.

 

مش حمید عزیز

دیشب همین که پایم را گذاشتم توی سالن آمفی تاتر دانشگاه ، ماتم برد از آن همه جمعیت.

چشمم که خورد توی چشمت، احساس کردم خودت هستی ، نه عکست.

نگاهم در نگاهت بود تا آخر.

از همان ابتدا حس و حال عجیبی پیدا کردم.

یادواره های زیادی رفته بودم، اما دیشب یقین کردم قصه قصه دیگری است.

سید عزیز که آمد و از تو گفت ، همپای حرفهایش بغض کردم ، و با هبوط بغضش گریستم.

 

مش حمید

دیدی آن قدرهم زرنگ نبودی.

دیدی پس از سی سال، چگونه لو رفتی. دیشب ،نه رفیقانت، که همان ملائکی که گفتی در بدر با شما پارو زدند[i] ، آمدند و پرده گمنامی ات را کنار زدند.

که اگر دیشب آن ملائکه آنجا نبودند ، مجلس ، چنین عارفانه نمی شد.

 

مش حمید

دیدی چگونه حشر و نشرت با ملائکه کار دستت داد؟

آمدند و فریم فریم تصاویر زندگی و رزم و عبادتت را برایم پخش کردند.

دیشب  خیلی ها از تو گفتند و من شنیدم آنچه را که تاکنون نشنیده بودم.

و واژه ( شنیدن) کم دارد که انگار سر می کشیدم و می نوشیدم.




مش حمید

 مرا ببخش بخاطر تمامی غفلت هایم

نمی دانستم زیر آن سنگ قبر ساده و همسطح زمین ، مردی خوابیده است که وقتی آرام قدم می زند و سر را به آسمان بلند می کند، می بیند آنچه را چشم های عادی نمی بینند و وقتی زیر لب آرام زمزمه می کند ، می شود آنچه که باید بشود حتی اگر قرار بوده است که نشود و این امری طبیعی است شاید برای تو و امثال تو چرا که خداوند فرمود : عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی . انا اقول لشی کن فیکون و انت تقول لشی کن فیکون.

 

همان ملائکه دیشب ، لو دادند تو را. دیگر نمی توانی خودت را همانطور ساده و بی ریا پشت قاب عکسی خاک گرفته پنهان کنی و رو به ما بخندی، طوری که برق دندانهایت ما را بگیرد و ما هم فکر کنیم که از تو فقط همین مانده است.

 

نه مش حمید، نه

از امروز دیگر قضیه فرق می کند.

ای کاش دیشب نمی شنیدم که در بدر ، وقتی تمام نیروهایت را برای عقب نشینی سوار کردی و خودت آخرین فرد در قایق نشستی، قایق روشن نمی شد.

و تو آرام سر را بلند کردی رو به آسمان. مثل همیشه . نگاهی معنا دار و ذکری که فقط تو می دانی و او و همان ملائکی که تو را لو دادند و همه دیدند که قایق روشن شد.

 

سی سال از عمرم می گذرد و تو با بیست و چند سال سن قیامت کردی و من تا امروز نمی دانستم.

 

فقط همان خاطره شنا کردنت را در سرمای زمستان فهمیده بودم که گفتی : ساعتی دیگر نیروهایم را باید در این آب آموزش دهم . می خواهم خودم طعم سرمایش را چشیده باشم.

 

مش حمید

از تو گله دارم.

خیلی خنده دار است که من با این همه بار غفلت از تویی با آن عظمت گله کنم.

اما نه.

فکر نکن گله ام این است که چرا تا کنون پرده بر نداشتی از این همه عظمت. که این خصیصه تمامی شهدای شهید و شهدای زنده شهرقهرمانم ، دزفول است.

نه . نقل این حرف ها نیست، سردار

حرف دیشب سید عزیز است که آتشم زده است.

می گفت سه بار پشت سر هم  به او گفته ای : «سید دعا کن شهید شوم» و وقتی سید دلیل را می پرسد ، تو آرام می گویی :«سیدجان ، شهادت امروز بسیار ساده تر از ماندن فرداست»

 

مش حمید

دمت گرم.

داشتیم؟

تو این ها را می دانستی و امروز همانطور از پشت قاب عکست به ما لبخند می زنی؟

آخر چاره ای ؟ درمانی ؟ راهی؟

 

کاری به رفقایت ندارم.  می دانم دنیا را هم که به آنها بدهند درد دوری از شما التیام نمی یابد برایشان. آخر لامذهب بددردی است درد جاماندن که من فقط جاماندن از قطار و اتوبوس و هواپیمایش را تجربه کرده ام . همانش پدرآدم را درمی آورد چه برسد به جاماندن از شما . از پرواز.

 

مش حمید

خودم را می گویم و نسل خودم را.

همیشه گفته ام. برای حاج علیرضا ، برای حاج مصطفی و دیگر رفیقانت . درد نرسیدن سخت تر از جا ماندن است و مگر نرسیدن با جاماندن تفاوت دارد؟

 

دارد.

مش حمید ، دارد

تفاوت دارد. به همان نگاه نازنینت قسم تفاوت دارد.

یکی با شما باشد و ببیند و حس کند و نتواند بیاید با شما به همان بهشت موعود

و یکی نه ببیند ، نه حس کند و فقط برایش بگویند که چه بود و چه شد.

مشتاق می شود که ببیند اما نه می تواند ببیند و نه حس کند.

فقط باید بشنود.

احساس لامسه را ، بویایی را ، بینایی را ، همه و همه را در شنوایی ذخیره کند و بعد سعی کند تجسم کند که شما چه روزگاری داشتید و او چه روزگاری دارد.

 

مش حمید.

دوباره هم دمت گرم.

تو می دانستی بر ما چه خواهد گذشت؟

به مهربانی لبخندت قسم ، دیگر داریم کم می آوریم. به فریادمان برسید.

و مگر خودت نگفتی «امام حسین (ع) در یک ظهرعاشورا به شهادت رسید و زینب که پیامبر کربلا بود ، سال ها رنج و محنت کشید تا قیام امام حسین(ع) زنده و پایدار باشد. هر کس ماند باید سختی ها و مشقت های زیادی را تحمل کند تا خون شهدا و فداکاری هایشان ضایع نشود.»

 

مش حمید

صحبت دارد طولانی می شود ولی سینه من سنگین است هنوز.

سنگین تر از اینکه به همین چند خط نوشتن آرام یابد.

تو را به جان امام که همسرت می گفت اگر خوابیده بودی و تلویزیون تصویر امام را پخش می کرد ، بر می خواستی و به رسم ادب می نشستی، دعایمان کن.

همان ملائکه پارو زن را بفرست کمکمان.

ما بلد نیستیم پارو بزنیم.

 

بفرستشان کنارما در این قایق شکسته  و در این امواج اروند گونه، پارو بزنند .

ما اگر خودمان پارو بزنیم هم دیرتر می رسیم و هم راه را گم می کنیم.

 

سردار اروند.

مش حمید.

گریه امانم نمی دهد. دست هایم بی حس شده است.

نمی توانم پارو بزنم.

بگو ، چند لحظه ای ملائکه پارو بزنند.



[i] شهید صالح نژاد به جمعی از طلبه ها می گوید : می گویم تا بعدها به دیگران بگویید : در بدر ملائکه در قایق ها با ما پارو می زدند.



:: موضوعات مرتبط: شهید عبدالحمید صالح نژاد