صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه اولین سالگرد شهادت اولین شهید مدافع حرم دزفول شهید امیر علی هویدی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۵

بالانویس :

آقای «امین آزاد» ، آهنگ زیبایی برای اولین شهید مدافع حرم دزفول «شهید امیر علی هویدی» خوانده است به نام «قصه ی تو» که در این پست الف دزفول ضمن تشکر و تقدیر از ایشان و گروه همکارشان ، این آهنگ رونمایی می شود و جهت دانلود در الف دزفول قرار می گیرد.

 

انگار همین دیروز بود

به بهانه ی اولین سالگرد شهادت اولین شهید مدافع حرم دزفول ، شهید امیر علی هویدی

به همراه رونمایی از آهنگ « قصه ی تو» کاری از امین آزاد برای شهید هویدی

وقتی به گذشته و اتفاقات تلخ و شیرینش نیم نگاهی می اندازیم، آهی می کشیم و می گوییم «چقدر زود گذشت» اما این «گذشت زمان» برای آدم های مختلف فرق دارد. بسته به شرایط و وضعیت و روحیه­ ی آدم ها این گذشتن، تند و کند، می شود.  همیشه قاعده همین بوده است و قاعده همین خواهد بود. برای برخی ها، هر ثانیه، به اندازه ی یک سال می گذرد و برای برخی، هر سال به اندازه ی یک ثانیه زمان می گیرد.

و این همه گفتم تا برسم به دلیل حرف های امروزم که بگویم: «چقدر زود گذشت!» انگار همین دیروز بود که در و دیوار شهر پر شد از تصویر« امیر».  انگار همین دیروز بود که خبر دادند، امیر در روز عاشورای حسین(ع)، چونان مولایش، در نبرد با شمر سیرتان و عمرسعدهای دوران، در دیار غربت و غریبانه،  جام شهادت نوشیده است  و پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان، اولین هدیه ی خود را تقدیم آستان حضرت زینب (س) کرده است.

انگار همین دیروز بود که خبر رسید، پیکر امیر، همانند پیکر امیرعشق، حسین بن علی (ع)، در معرکه نبرد مانده است و سایبانی جز بال ملائک ندارد.

انگار همین دیروز بود که «یسنا»ی مهربانش با دسته گل به استقبال تابوت بابایش رفته بود و انگار همین دیروز بود که شانه های شهر، در ازدحام عاشقان قدرشناس«شهید امیر علی هویدی» را تا شهید آباد بدرقه کردند تا آنگاه که در کنار شهدای هشت سال دفاع مقدس روی سفره ی مهمانی حسین(ع) نشست.

و من می گویم «انگار همین دیروز بود» ولی می دانم برای عده ای این یک سال ، یک عمر گذشت. برای مادری که عادت داشت همیشه در چارچوب در، قامت رعنای پسر را ببیند. برای همسری که همراه و همراز سال های عاشقی اش، آسمانی شده بود و برای دختری که نفسش بند بود به نفس «امیربابایش»

برای آنان که وجود امیر دلیلی بود برای بودنشان و حضور امیر تکیه گاهی برای روزهای سختشان. برای آنانکه به هر دلیل ، به رشته ای از ریسمان محبت و مهربانی« امیر» گره خورده بودند.

برای آنان، دیگر نمی شود گفت که «چه زود گذشت». چرا که ثانیه های بی امیر بودن، هر کدامشان حکم یک سال را دارد برایشان و عجیب است که داغ فراق شهید ، با گذشت زمان کهنه نمی شود. چیزی مثل داغ کربلا، که روز به روز تازه تر می شود و این حقیقت را می شود با مادرانی ثابت کرد که بیش از سی سال از شهادت فرزندشان می گذرد و هنوز که هنوز است ، اشکی که بر مزار فرزند شهیدشان می ریزند، داغ خیزتر است.

اینجا باید دعا کرد برای خانواده ی «امیر» که خداوند صبورشان کند و جرعه جرعه شکیبایی بریزد در جام وجودشان. هر چند که خوب می دانند«ان الذین قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا» را و ادراک کرده اند «تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ» را و  به وعده ی«أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا» راه امیر را خواهند رفت ودر انتهای جاده « وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ » را به گوش جان خواهند شنید.

و باید از باب «وَ ذَکِّرْ فَإِنَّ الذِّکْري تَنْفَعُ الْمُؤْمِنينَ» زمزمه کرد برایشان وعده های پروردگار را که «وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ» و بشارت داد که «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ»

باید بشارت داد که این ثانیه هایی که برایشان هر کدام به اندازه ی یک سال سپری شد ، روزی گره می خورد به ثانیه های شیرین و دلنشین ظهور! به سالهایی که هر سالش  به شیرینیِ گذشتِ یک ثانیه خواهد گذشت و شاید در آن روزها، امیربابای یسنا هم در رکاب موعود، بازگردد و چه خوش لحظه هایی خواهد بود که دوباره یسنا دسته گل به دست ایستاده باشد برای دیدار بابایش!

و همه ی اینها که گفتم دور از ذهن نیست، چرا که «رجعت» وعده ی الهی است و به یاری خدا تحقق خواهد یافت و امام زمان به همراه جمعی از شهدا بازخواهد گشت.

پس تا آن روز باید به برکت آرامش آیات وحی، دل متلاطم را آرام کرد و مدام زیر لب زمزمه کرد که :« الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُون»

و به یاری خدا چه زود این روزهای بی قراری و دلتنگی سپری خواهد شد و چه زود روزهای نورانی ظهور فراخواهد رسید. پس دعا کنیم برای زودتر آمدنش چرا که «الدعا یردّ القضاء ولو ابرم ابراماً»

 

معرفی و دانلود  آهنگ «قصه ی تو» هدیه به شهید امیرعلی هویدی 

نام آهنگ : قصه ی تو

آهنگ ساز و خواننده : امین آزاد

تنظیم : امید آزاد

میکس و مسترینگ: سعید عروج

تهیه کننده: محمدصفامنش

دانلود



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی
به بهانه ی یادی از شهدای مدافع حرم
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵

«آنان که اسیر خاک نیستند »

یادی از شهدای مدافع حرم پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان

 

دیشب مداح داشت همان جمله ی معروف هر ساله اش را تکرار می کرد : «چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امسال نیستند تا مناجات کنند.دیگر دستشان از دنیا کوتاه است. نیستند تا العفو بگویند و فریاد الغوث الغوثشان برود تا عرش . چه آدم هایی که امسال اسیر خاکند و نیستند تا تجربه کنند این ساعت های عزیز را و استفاده کنند از این لحظه های آسمانی!»

قصه ی مداح به اینجا که میرسد،  هر کس یاد عزیزی می افتد که از دست داده است و بغض فراق ، لرزه می اندازد به شانه هایش و باران می گیرد در آسمان تنهایی اش.

اما من دلم رفت جایی دیگر. چرا و چگونه اش را نمی دانم ، اما اول لبخندی نشست روی لبهایم. لبخندی که جنسش خیلی با لبخندهای دیگر تفاوت داشت. لبخندی که کم کم تبدیل شد به بغضی که پنجه می کشید در گلویم و پس از آن ، گریه و اشک هایی که اختیارش را نداشتم. خواستم بروم و میکروفن را از مداح بگیرم و بگویم این داستان تکراری را دیگر بی خیال شو برادر. این داستان مکرر رفتن آدم ها و عبرت نگرفتن ما را. خواستم بروم و بگویم مردم! بگذارید من برایتان روضه ای دیگر بخوانم!

آی مردم! چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امروز جایی دارند مناجات و عشق بازی می کنند با محبوبشان، که دست ما به آنجا نمی رسد.  آی مردم! چه آدم هایی که دستشان از دنیا که کوتاه نشده است،هیچ، بلکه بیشتر می توانند دستمان را بگیرند و با همان دست راه را نشانمان بدهند.

آنان که دیگر العفوی نمی خواهند و الغوث به کارشان نمی آید، آخر کسانی را که خدا عاشق بشود و ببرد جایی که خودش می داند ، در بهترین جایگاه ها، دیگر العفو و الغوث گفتنی در کارشان نیست. هر چه هست شکر است و هرچه هست نعمت و رزقی که پایانی ندارد.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که امروز نه اینکه اسیر خاک باشند، بلکه خاک اسیر آن هاست و خاک که هیچ، زمین و آسمان اسیرشان است، اسیر نورشان ، اسیر عزتشان ، اسیر جاه و مقامی که دارند.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که خودشان «اَحیاءٌ» هستند و آنان که «اَحیاءٌ» باشند، ثانیه به ثانیه ی «حی» بودنشان «احیا»ست .  هر جا اراده کنند می روند و سفره ی احیایشان را پهن می کنند. از نجف تا کربلا بگیر تا قبر گمشده ای که نشان از بی نشانش نمی دانیم.

آی مردم! همه ی آنان که می روند، اسیر خاک نیستند و دستشان از دنیا کوتاه نیست. بیایید به آنان بیندیشیم و به راهشان و پیامشان و تکلیفی که بر عهده مان گذاشتند. بیایید فراموششان نکنیم چرا که خودشان در وصایایشان نوشتند که «در روز حساب از شما خواهند پرسید که در مقابل خون شهدا چه کرده اید؟»

چه بغضی شد دیشب و چه اشکی بود و چه لبخندی وقتی که یاد شهیدان مدافع حرم «امیر علی هویدی»، «سید مجتبی ابوالقاسمی»، «علیرضا حاجیوند» و «محمد زلقی» از ذهنم عبور می کرد . آنان که سال پیش بینمان بودند و شب های قدر امسال میهمان سفره ی پربرکت پروردگارشان هستند و آنجا  باز من ماندم و حسرت جاماندن و نرسیدن. درد کهنه ای که دست از سرم بر نمی دارد. دردی که بدترین درد عالم است.

 

نه اشک بود و نه لبخند ، حال را مثال نبود        شبی که غیر خیالت به دل خیال نبود



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی، شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، شهید علیرضا حاجیوند، شهید عادل سعد، شهید محمد زلقی، شهید عارف کایدخورده
به بهانه ی روز پدر و تقدیم به بابای شهید «یسنا»
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۵

بالانویس1:

مدت هاست از شعر گفتن فاصله گرفته ام. اما وقتی دل، تنگ می شود، شعر خودش جاری می شود روی کاغذ و دیگر این تو نیستی که می نویسی.

 بالانویس2:

این روزها باباهای زیادی در دفاع از حرم اهل بیت(ع) آسمانی شده اند و امسال کودکان زیادی روز پدر را کنار مزار بابایشان جشن گرفتند و وقتی می گویم «جشن» و وقتی می گویم «مزار» تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل . . .

 بالانویس 3:

این شعر هدیه ی کوچکی است به « نمونه ترین بابای دنیا»، کسی که از پاره ی جگرش به عشق اهل بیت(ع) دل برید و راهی شد. هدیه کوچکی است به پهلوان و قهرمان شهرم، اولین شهید مدافع حرم دزفول، « شهید امیر علی هویدی » و تقدیم به تنها یادگارش «یسنا» که این روزها  دلتنگ ترین دختر دنیاست.

 

قصه ی تو . . .

تقدیم به بابای شهید «یسنا»، شهید امیرعلی هویدی، اولین شهید مدافع حرم دزفول

 

 

تا لباسِ سپاهُ پوشیدی
 قدّو بالات دیدنی تر شد
 روی لب­هام، «آیت الکرسی»
 جوشَنِت «ان یکادِ» مادر شد

 گفتی من این لباسو پوشیدم
 تا که سربازِ رهبرم باشم
آرزومه فقط شهید بشَم
مثلِ اربابِ بی سَرَم باشم

گفتی باید بِرَم، نباید که. . .
کسی تو عاشقی مُرَدَّد شِه
دستِ دشمن نمی­رسه به حرم
مگه از رو جنازمون رد شه

 بندِ پوتینِتو که می­ بستی
تو نگاهت یه حسِّ مبهم بود
آخرِ قصه رو بَلَد بودی
آخرش نقشی از مُحَرّم بود

 مثل هر بار لحظه ی آخر
 دخترِ نازتو بَغَل کردی
دل بریدن برات مشکل شد
 یادِ «احلی من العسل» کردی

 تو چشات عکسِ گنبدِ بی بی
روی سینهَ­ ت نوشتی با احساس
من همیشه مدافعِ عشقم
 «زینبا کُلُّنا لَکِ العباس»

 عطرِ اسپند کوچه رو پر کرد
خواهرت گریه­ ریخت پشتِ سرت
مادرت موند مثل «ام وهب»
 بغضی تو «قابِ»چهره ی پدرت

 رفتی و مثلِ مرد جنگیدی
 قصه ی کربلا مکرر شد
باز هم شمر و قصه ی خنجر
خواهری باز بی برادر شد

 رفتی و بعدِ مدتی از دور
خبر اومَد، خبر چه سنگین بود
خبرش تلخِ تلخ بود، ولی
 دست تقدیر آخرش این بود

 مثل زینب که گفت کوبنده
 من ندیدم به غیر زیبایی
همسرت موند مثل یک­ کوه و..
شکر حق گفت با شکیبایی

 رفت و زد شونه موی «یسنا» رو
گفت: چشم انتظار باباتی؟
دیگه بابات بر نمی گرده!
نمیاره برات سوغاتی!

 کرده «یسنا» دوباره نقاشی
خودشو روی شونه ی بابا
مشتِ شو باز هم گره کرده
 تا بگه «مرگ بر آمریکا»

روی ِ شونه میای و می خندی
با یه تابوت بسته تو پرچم
سبز و سرخ و سفید یعنی که:
 یا حسین! دِینمو ادا کردم

 توی شهر مقاومت دزفول
عکسِ توکوچه­ کوچه قاب میشه
یارِ زینب! مدافعِ زینب!
 قصه ی تو یه روز کتاب میشه

 

پاسدار شهید امیر علی هیودی،  اولین شهید مدافع دزفول در دوم آبان ماه 94در دفاع از حرم اهل بیت(ع) در حلب سوریه به شهادت رسید و مزار منورش در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی، دلنوشته
به بهانه ی تصاویری از «یسنا» که قلم به دستم کرد
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۹۵

بالانویس:

برایم مهم بود که اولین پست الف دزفول در سال 95 ، چه باشد!؟ بیش از بیست موضوع روی « وایت برد الف دزفول » توی اتاقم ردیف شده بود. ایستادم و با چشمانم مرور کردم و این بار هم چشمم روی واژه ی «یسنا» ماندگار شد.

 

عطش دیدار بابا

به بهانه ی اولین عیدی که «امیربابا» در کنار «یسنا»یش نیست

 

«بابا» زیباترین واژه در گنجینه ی لُغت دختر بچه هاست. اصلاً این که می گویند دخترها «بابایی» هستند را همه جوره می شود حس کرد.  اصلاً وقتی دختربچه ها توی بغل بابایشان می روند، حس دیگری دارند. باباها هم همین طور. علاقه ی عجیب و غریبی دارند به دخترهایشان. به قول یکی از بچه ها، انگار تا وقتی که آدم صاحب دختر نشود، پدر بودن را احساس نمی کند. خصوصاً اگر دختر، تازه زبان بازکرده باشد و شیرین زبانی ها و زبان ریختن هایش، قند توی دل بابا آب کند. این جا دیگر بابا بی تاب تر از دختر است برای دیدار و باباها بیشتر از دخترها دلشان بهانه گیر می شود و جز به در آغوش کشیدن نازدانه شان آرام نمی گیرند و از طرف دیگر دختربچه ها را نگو! بال بال می زنند برای رسیدن بابا. مدام طرح عقربه های ساعت را از مادر می پرسند که وقتی عقربه ها چه شکلی شدند، بابا برمی گردد.

انتظار این دیدار سخت است و طاقت فرسا، حتی اگر برای چند ساعت باشد و وقتی پایان می گیرد که قامتی به بلندی بابا در چهارچوب در نقش می بندد و آغوش باز می کند. توی آن چند ثانیه ای که دختر در آغوش بابایش غرق می شود، آرامش می گیرد. هم دل دختر و هم سینه ی بی قرار بابا و این وسط مادر است که از دیدن این صحنه لبخند روی لبش نقش می بندد و از آرامش بابا و دخترش آرام می شود.

حالا مابین این همه علاقه و دلبستگی دوطرفه بین دخترها و بابا ها، تو انگار کن فاصله بیفتد بینشان. حالا این فاصله می تواند از جنس همان ساعت هایی باشد که بابا سر کار است.

این فاصله می تواند از جنس فاصله هایی باشد که با سفر رفتن بابا شکل می گیرد و هرچه سفر طولانی تر می شود، تکلیف مادر سخت تر می شود با بهانه گیری های دختر. با سوالات گاه و بی گاه و تکراری دختر. با گریه های مکرر دختر که حتی وعده ی عروسک آوردن بابا از سفر هم بی فایده است و این جا ، هنر ، هنرمادر است در آرام کردن دختر.

 

اما یک جور فاصله هم وجود دارد که نمی دانم چگونه از این جنس فاصله بگویم!؟ از فاصله ای که ابدی است و هیچ گاه به وصال ختم نمی شود. در این جنس از فاصله، بابا هیچ گاه از سفر بر نمی گردد و این جا مادر می ماند با دو مشکل بزرگ. یکی دلتنگی های خودش و یکی دلتنگی های دخترش.

حالا به هر طریقی که بخواهد آرامش تزریق کند به خودش ، بماند. این که دلتنگی هایش را ببرد روی سجاده ی نماز و دور از چشم دختر ، بماند. این که گاهی در غیاب دختر آرام آرام با عکس توی قاب همکلام شودو اشک بریزد بماند. این که در و دیوار خانه که سرشار از خاطرات تک سوار زندگی اش است، روضه می شود برایش بماند. همه ی این ها بماند و در این بماند که می گویم، طوفان هاست که به ساحل آرام رسیدنش کار ساده ای نیست.

مشکل بزرگتر، دختر است. آرام کردن دختر. خودش را و دل خودش را می تواند با گره زدن به قرآن و اهل بیت(ع) به آرامش گونه ای برساند، اما این دختربچه، چه می شود؟ این کوه دلبستگی به بابا را چگونه آرام کند؟ بهانه های مکرر دختر را چه کند؟ نقشِ عقربه های ساعت را چگونه تصویر کند برای زمانی که هیچ گاه از راه نمی رسد؟ «نیامدن» را، «ندیدن» را چگونه بیاموزد به دختری که فقط به آغوش بابا آرام می گیرد؟ چه بگوید ؟ چه داستانی باید تعریف کند ؟ واقعیت را بگوید یا اصلاً نگوید؟ اگر بگوید چگونه بگوید که در باور و فهم دختر بگنجد و اگر نگوید ، پس به کدام وعده آرامش بریزد برآتش وجود دختر؟

این ها که گفتم و صدها مشکل ریز و درشت دیگر است که در جاده ی پیش پای عبور مادر وجود دارد و مادر است که این جا اول باید خودش را به ساحل آرامش برساند و بعد دختر را.

همه ی این ها را گفتم تا برسم به «یسنا» دختر کوچک اولین شهید مدافع حرم دزفول «شهید امیر علی هویدی». مهربان بابایی که دل از همه ی این محبت ها و دل بستگی ها برید، دل از شیرین زبانی های تنها دخترش کند و نگاه دخترش تا ابد به انتهای جاده ماند تا دشمن نگاه بد به ناموس اهل بیت(ع) نداشته باشد.

«یسنا» که رقیه وار بی قرار باباست و مادری که زینب وار کوه صبوری شده است و «ام وهب» وار در تشییع امیر زندگی اش ، حماسه سر داد.

این روزها «یسنا» اولین عید را بدون «امیربابا»یش دارد می گذراند و روزهای دیگری پیش رو دارد که بابا در آن حضور فیزیکی نخواهد داشت. قرار است روز به روز بزرگ تر شود و راه بابا را برود. نه آغوش بابا هست و نه دستی که عروسک عیدی بدهد به یسنا و نوازش کند آن گیسوهای به زیبایی آبشار را.

آرام کردن یسنا سخت است برای مادر، برای اطرافیان ، چرا که تاریخ را که ببینی پر است از دخترهایی که تقدیر غریبی داشته اند و آرام کردنشان ساده نبوده است. از فاطمه ای که در فراق بابایش بی تاب بود ، تا زینبی که بی تاب سفر رفتن مادر شد و بعد هم بابا و بعد هم حسن(ع) و دست آخر هم حسین(ع) و از رقیه ای که جز به سر بریده ی بابا آرام نگرفت.

و «یسنا»  دیگر می داند که بابایش شهید شده و البته مادر هم یقین به زنده بودن امیرش دارد. این که امیر همیشه هست و بیش از پیش حضور دارد و فقط قواعد دنیاست که دست و پاگیر دیدن می شود و همین یقین کمی کار را آسان می کند.

این روزها یسنا خوب می داند که بابا همیشه کنارش هست و می بیندش. یسنا همه جوره از بابا آرامش می گیرد. از تصویر بابا، از سنگ مزار بابا و از دید و بازدیدهایی که بین او و بابایش رقم می خورد و فقط او خبر دارد و فرشته هایی که مراقبت از یسنا را ضمانت کرده اند و مگر می شود امیربابایی به آن مهربانی بیخیال دلتنگی های دخترش باشد. در خواب یا بیداری اش را نمی دانم، اما می دانم که او اندکی آرام می گیرد با آن.  البته بر بی قراری هایش هم نمی شود خرده گرفت که داستان بابایی بودن دخترها را همان اول تعریف کردم.

 

 

وقتی یسنا گونه به گونه ی امیربابایش می گذارد

 

 

 

آنچه باعث شد این همه بنویسم این تصاویر یسنا بود. گونه اش را آرام گذاشته است روی سنگ مزار بابا و روی تصویر بابا. عجب روحی دارند این تصاویر. آدم احساس می کند این «امیربابا» است که در آغوش گرفته است دخترش را و دارد جرعه جرعه آرامش می ریزد در وجود دخترش.

بیایید دعا کنیم که خداوند دمادم آرامش بریزد در وجود یسنا و مادرش و خانواده ای که شاخ شمشادشان را در دفاع از حریم و ناموس اهل بیت(ع) تقدیم کردند. دعا کنیم که خداوند صبورشان کند و شکیبایی از جنس شکیبایی زینب(س) عنایتشان کند.

و البته  ما آدم ها که گرفتار خاکیم، همه چیز را زمینی می بینیم. این که «امیر» هوای خانواده اش را از آن بالا و آن سوی آسمان ها دارد را یقین می دانیم. اما گمان و فهم زمینی مان این است که این سنگ و این عکس هر چقدر هم که آرامش بدهند به یسنا ، آغوش بابا چیز دیگری است. آدم یاد صحنه ای از کربلا می افتد. آن جا که راوی می گوید بچه ها پیرهن ها را بالا می زدند و شکم هایشان را می گذاشتند روی زمینی که مشک های آب آن جا بودند تا شاید از شدت عطش آن ها کم شود.

شاید«یسنا» هم وقتی گونه روی سنگ مزار بابا می گذارد، وقتی گونه روی تصویر بابا می گذارد، شدت عطشش به دیدار بابا اندکی آرام می گیرد. صلی الله علیک یا اباعبدالله



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی
به بهانه اربعین اولین شهید مدافع حرم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه سیزدهم دی ۱۳۹۴

«آخرین معمای من! . . . آن جای خالی . . . »

برای اولین شهید مدافع حرم دزفول، شهید امیر علی هیودی

 

قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول ، روزگاری برو بیایی داشت برای خودش. جای سوزن انداختن نبود از شورِ حضور آدم هایی که عهد کرده بودند راه شهدا را بروند و  هر هفته می آمدند تا یاد عزیزِ شهیدشان در دل هایشان کم رنگ نشود. اما به مرور این بچه ها خاطره شدند و زمان، خاطره های آدم ها را خاک گرفت و البته این سنگ مزارها را هم.

این قطعه از زمین سراسر سکوت بود و سکون! مگر این که استخوان و پلاکی از این سفر رفته ها ، میل خانه و کاشانه می کرد که این اواخر دیگر استخوان ها و پلاک ها هم هوس دیدار شهر به سرشان نمی زد.

عصر پنجشنبه - بهار  61 - شهیدآباد دزفول               عصر پنجشنبه - بهار 91 - شهیدآباد دزفول      

مهرماه 92 بود که وقتی «حاج ابراهیم مقامیان پور»  رها شد از دست شیمیایی و دل کند از این رنگارنگ  دنیا،  وقتی از کنار شهیدآباد گذشتم، چشمم افتاد به مزاری که برای سکونت ابدی «حاج ابراهیم» داشتند می ساختند. همردیف «سید جمشید» و من  همان جا بود که تصویری پیش چشمم نقش بست که تا کنون بدان توجه نکرده بودم.

در کنار مزارِ «سید جمشید»، به اندازه ی سه مزار، جای خالی وجود داشت. هیچ گاه به ذهنم هم خطور نکرده بود که روزی این تکه زمین، بخواهد پیکر شهیدی را تا ابد درآغوش بگیرد. آخر معبر تنگ شهادت، نمی گذاشت حتی چنین خیالی داشته باشم. «سید جمشید» در همسایگی خود سه جای خالی نگه داشته بود و حالا «حاج ابراهیم» داشت یکی از این سه قطعه مرغوب را صاحب می شد و شور می داد به سکون و سکوت قطعه ی2.

از آن روز همیشه چشمم به دو قطعه باقی مانده بود.  این که کدام دو آدم خوشبخت و عاقبت بخیری قرار است بین سید جمشید و حاج ابراهیم تا ابد ، ابدی شوند؟  هر بار به شهیدآباد می رفتم، نیم نگاهی داشتم به «آن جاهای خالی» و دو معمایی که نمی دانستم کی قرار است پاسخ گیرند!

انتظارم داشت دوساله می شد که در تیرماه 94 و در اوج ناباوری، خبر رسید که « حاج محمد رضا صلواتی زاده » فرمانده ی گردان عمار، آسمانی شد. اصلاً نیاز نبود فکر کنم. معمای دوم، معمای یکی دیگر از این جاهای خالی هم حل شد و یقین کردم که سید جمشید این مزار را نگه داشته است برای فرمانده ی عمار تا فرمانده ی بلال و عمار شانه به شانه شوند و شوری دیگر تزریق شود به قطعه ی 2.

عکسی که قبل از تدفین فرمانده گردان عمار در جوار حاج ابراهیم مقامیان  و سید جمشید گرفتم

 اما این وسط می ماند فقط «یک جای خالی دیگر!» و «یک معمای دیگر». همان روز وقتی برای حاج محمد رضا دلنوشته ای را قلم زدم در انتهایش چنین نوشتم : « اما راستی فرمانده! بین تو و سید جمشید هنوز یک مزار خالی است. خداییش تو و سید برای این مزار چه نقشه ای کشیده اید ؟ »

 یک قطعه، مرغوب تر از هر زمین دیگر، ما بین فرمانده ی عمار و فرمانده ی بلال. همان شب های اول عروجِ «حاج محمد رضا» رفتم و از آن جای خالی عکس گرفتم. چون می دانستم روزی باید برای صاحب این ملک، بنویسم. می دانستم دیر و زود دارد ، ولی سوخت و سوز ندازد. برایم خیلی مهم بود این قطعه ی بهشتی را در تقدیر چه کسی نوشته اند!

عکس آن جای خالی!  عکسی که پس از تدفین فرمانده گردان عمار گرفتم

تلاطم قلبم هر بار که می رفتم شهیدآباد بیشتر می شد. گاه می نشستم و با آن زمین سیمان پوش حرف می زدم که «تو تقدیر کدام آسمان نشین خواهی شد» سپس بر می خاستم و آن حوالی قدم می زدم. هر سو را نگاه می کردم ، نگاهم می افتاد توی نگاه شهیدی که سرنوشتی خاص داشت.«سید جمشید صفویان، فرمانده ی گردان بلال»، «حاج محمد رضا صلواتی زاده، فرمانده ی گردان عمار» ، «مسعود خشت چین، بی سیم چیِ سید جمشید»، «غلامرضا عارفیان، خون نگار شهید»، «سید مصطفی حبیب پور و سید هبت اله فرج الهی دو عارف واصل که امام غایبشان خبر شهادتشان را بهشان داد » و باز دوباره می نشستم کنار آن جای خالی و با آهی از حسرت و نگاهی اشک پوش می گفتم:«خوش بحال کسی که تو نصیب و قسمتش باشی»

دیده اید که می گویند یک جایی بالای شهر است، یک زمینی مرغوب است ، قیمتی است و روز به روز قیمتش بالاتر می رود؟! حالا شده بود حکایت این زمین و این جای خالی! و آخرین معما! که به گمانم مرغوب تر از آن زمینی سراغ نداشتم. آن جای خالی زمینی بود که نمی شد با پول خریدش. فقط به قیمت عشق به دست می آمد. به قیمت جان! به قیمت خون! به قیمت درد! درد فراق! صاحب آن زمین شدن رفتن می خواست! رفتنی بدون توقف! همیشه با خود می گفتم چه کسانی برای تصاحب این گرابهاترین نقطه دارند رقابت می کنند با هم.

و هر بار که می رفتم شهیدآباد، این بار فقط یک معمای حل نشده داشتم و آن هم این زمین بود و مالکی که نمی دانستم کجای عالم دارد نفس می کشد؟

خبر شهادت «اولین شهید مدافع حرم دزفول شهید امیر علی هیودی» در شهر پیچیده بود و همه چشم انتظار آمدنش.

سر کلاس بودم که برخلاف همیشه پیامکی را که برایم رسید باز کردم. «محمد» که از دغدغه ی من و معمایم و آن زمین خالی خبر داشت،  برایم نوشته بود :«جای خالی مزار ِکنار شهید صفویان به شهید هیودی رسید»

پیامکی که محمد برایم فرستاد

مات صفحه ی گوشی مانده بودم و کلمات، توی دهانم خشکید. آخرین معما هم حل شد. تمام وجودم داشت می لرزید و بغضی که توی گلویم شروع کرد به بازی در آوردن. بچه ها احساس کردند اتفاقی افتاده است. اما به هر ترتیب پیچاندمشان. نمی دانم مابقی کلاس هایم را چطور برگزار کردم.

غروب بود که یک راست از دانشگاه رفتم شهید آباد و دیدم آن جای خالی را که آماده شده بود برای صاحب خانه اش. نزدیک تر رفتم. آن حوالی پر شده بود از عکس امیر. نگاهم را دوختم به نگاهش و مهمانم کرد به لبخندی طولانی.

همان طور چشم در چشم امیر گفتم، مبارکت باشد برادر این خانه ی جدید. خانه ای که به قیمت عشق و به قیمت جانت خریدی. آفرین بر تو و بر معامله ای که کردی با خدا و بشارت باد بر تو که فوز عظیم را به دست آوردی،  چرا که « إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ یُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ فَیَقْتُلُونَ وَیُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا فِی التَّوْرَاةِ وَالإِنجِیلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَیْعِکُمُ الَّذِی بَایَعْتُم بِهِ وَذَلِکَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِیمُ »

سراسر بغض و اشک اطراف را نگاه کردم. کلکسیون شهدای این تکه از زمین قطعه ی2 را امیر تکمیل کرد. آخر این جا فرمانده و بی سیم چی و خون نگار و عارف و جانباز شیمیایی شهید داشت و فقط یک شهید کم داشت از جنس«مدافعان حرم».

گفتم: «امیر جان! بیش از سی سال است که این زمین انتظار تو را می کشد و خداوند این زمین را در تقدیر تو نوشت. خوشا به حالت که سید جمشید، این جای خالی کناریش را سال ها نگه داشت برای تو! تا همسایه اش شوی در زمین و هم خانه اش در آسمان »

آن جای خالی که امروز دیگر خالی نیست

سکون و سکوت قطعه 2 با حضور« امیر »دوباره شکسته می شد و امیر بیش از پیش شور حضور تزریق می کرد. تنها معمای قطعه 2 گلزار شهیدآباد هم برایم حل شد. در نور چراغ های سبز ، آرام آرام شروع کردم به قدم زدن. باز من بودم و حسرت. من بودم و درد نرسیدن، درد جاماندن.

ردیف ردیف عشقِ غبار گرفته را با اشک شروع کردم به قدم زدن.  ناگهان در ذهنم ، نکته ای دیگر جرقه زد. این چند ردیف آخر!  فاصله ردیف ها چقدر زیاد است؟ می شود پایین پای هر شهید، یک شهید دیگر هم مهمان کرد.

نوری در دلم شعله کشید. لبخندی روی لبم شکفت. شروع کردم به شمردن جاهای خالی. یک ، دو ، سه ، . . .   با هر قدم دلم روشن تر می شد. صدو نه ، صد و ده ، . . . این یعنی که فرصت را باید هنوز غنیمت شمرد. دویست ، دویست و یک ، . . .  این یعنی که باید تلاش کرد، باید خود را به قافله رساند، سیصدو دوازده، سیصد و سیزده . . شاید تا ظهور فرصتی نباشد، شاید همین روزها . . .  چهارصد ، چهارصد و یک . . . .

این همه جای خالی! بی خیال شمردن شدم. من گمان می کردم که قطعه ی 2 فقط همین یک معما را دارد. امید در دلم زنده شد با این چهارصد و چند جای خالی! با خودم گفتم: «خدا را چه دیده ای؟ شاید همین روزها معبر شهادت دروازه شود! باید بروم و به خودم برسم! به ایمانم! به اراده ام! . . . »

«امیر» اولین شهید از باب جدید شهادت است ، بابی که خدا بخواهد به باب ظهور متصل خواهد شد. آن روز دیگر راه شهادت معبری تنگ نخواهد بود و شهید آباد دوباره سرشار شورِ حضور خواهد شد.

در امتزاج اشک و لبخند با خود گفتم: « خداوندا! یعنی می شود یک روز من هم پاسخ یکی از این چهارصد و چند معمای حل نشده ی قطعه ی 2 شهیدآباد باشم؟ »

 

 پانویس:

شهید سید مجتبی ابوالقاسمی ، همین چند هفته پیش یکی از چهارصد و چند معمای قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول را حل کرد؟ پاسخ معمای بعدی کیست ؟



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی
به بهانه شب یلدا
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴

«یلدا» فقط یک بهانه است

 

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است که شاید بشود آدم ها به بهانه ی طولانی تر بودن چند ثانیه ای این شب، دقایقی دور هم جمع شوند

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است تا بعضی ها  هندوانه و انار و شاید هم آجیل را به چند برابر قیمت قالب کنند به مردم.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است که بعضی آدم ها کمی فارغ از قوانین مدرن دور و برشان، سری بزنند به بزرگ تر ها؛ و پدربزرگ ها مجالی بیابند که حافظ بخوانند و به لطف خواجه ی شیراز  و سفره ی ترمه ی پهن شده در گوشه ی اتاق ، خیال بچه هایشان  پربگیرد به روزگار مهربانی ها ، آن روزها که حرمت ها، آدم ها را دور هم جمع می کرد.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است تا برخی ها دور هم جمع شوند و ساز و تنبک راه بیندازند و بزنند و بخوانند و البته خب این هم یک جورش است دیگر.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. اما گاهی فقط بهانه می شود تا در جمع گرم خانواده، همه، جای خالی یک نفر را احساس کنند. کسی که سال پیش بود. گرمای لبخندش، سرما را از یاد می برد و شیرینیِ بودنش، از هندوانه و انار بی نیاز می کرد سفره را و برق چشمانش، شمع می شد برای سفره ی غم گرفته ی اهل خانه.

این جاست که «یلدا»،  به واقع یلدا می شود در هجران ، در فراق ، در دوری ، در طولانی بودن راه بین تو و آن مسافری که دیگر نیست و تو دیگر تاب نداری که یلدایت را در یلدای فاصله با او بگذرانی.

شال و کلاه می کنم و می روم به همان سمتی که هر چه نزدیک تر می شوم به مقصد، وجودم گرم تر می شود و امواج متلاطم دلم، انگار دارند ساحل آرامش را از دور نظاره می کنند و عجب ساحل امنی است این جا.

هرگاه که دل از دود و دم شهر می گیرد، بارش آرامش را فقط می توان این جا پیدا کرد. سنگ و عکس و قاب هایی که همه جوره از آدم های دور و برم زنده ترند و تپش تپش زندگی را می توان در دل این سنگ ها به چشم دید.

زیر نور سبزی که انگار «جنات تجری من تحت الانهار» را تداعی می کند و تصاویری که هر یک با چشم هایشان با آدم حرف ها دارند و من ندیدم زیباتر از این جا و ندیدم زنده تر از این ها و ندیدم سنگ صبور تر از این به ظاهر سنگ ها برای درد دل گفتن.

و یلدای امشب شهیدآباد، متفاوت تر است از سال های پیش.

این جا«یلدا» بهانه ای شده است تامردم سفره های شب یلدایشان را بیاورند کنار این بچه ها. کنار این سنگ ها و قاب هایی که از همه ی عالم زنده ترند.

شب یلدا - مزار اولین شهید مدافع حرم دزفول «شهید امیر علی هیودی»

و این وسط «امیر» و «سیدمجتبی» از همه بیشتر مهمان دارند. مهمان هایی که به بهانه ی یلدا، آمده اند تا اندکی در  یلدای هجران این مدافعان حرم، سینه هایشان را سبک تر کنند و بغض هایشان را روی سنگ مزار این بچه ها بشکنند.

شب یلدا - مزار دومین شهید مدافع حرم دزفول «شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی»

سوسوی اشک هایشان در تلفیق سوسوی شمع هایی که عاشقانه روی سنگ مزارها می سوزند، بهترین تصاویر را رقم زند و صدای هق هق شان زیباترین موسیقی سنتی عالم را بنوازد.

چه یلدایی است امشب در کنار این سنگ ها و قاب ها. سفره ی یلدای خانه ها به اندازه «امیر» و «سید مجتبی» خلوت تر شده است و جمع یلدایی این بچه هایی که سالهاست آرمیده اند در این بهشت زمینی، به اندازه ی دو نفر شلوغ تر شده است.

عجب بزم یلدایی است این جا و عجب یلدایی شد امسال برایم. یلدایی متفاوت در کنار سفره هایی متفاوت.

با خودم می گویم: کاش طولانی ترین شب عالم، پایان گیرد. آن یلدای بزرگ که سال هاست به بهانه اش ندبه می خوانیم و چشم هایمان را دوخته ایم به راه.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر ، اما کاش «یلدا» بهانه ای شود تا از درد و سوز یلدایی ترین شب های فراق، بگرییم و از خدا بخواهیم موعِد موعود را زودتر برساند.

چه روزگاری می شود آن روز. آن روز که دیگر واژه ی «یلدا» بی معنی و بی استفاده می شود.  چون یلدا یک جورهایی فاصله را و طولانی بودن را فریاد می کند و آن روز دیگر فاصله ای نیست.

تازه خیلی از همین بچه هایی که امروز عکسی و قابی و سنگی بیشتر برایمان به یادگار نگذاشته اند هم خواهند برگشت.

چه روزگاری می شود آن روز. آن روزی که کم کم نوید آمدنش دارد به گوش می رسد.

پس باید به دنبال واژه بود. واژه ای جایگزین یلدا. چرا که روزگار ظهور واژه ی«یلدا» را باید بایگانی کرد.

«یلدا» فقط یک بهانه است.

 

پانویس:

با تشکر از بچه های مساجد رسول اعظم(ص) ، آقا حبیب و ثامن الائمه(ع) و همچنین هیات های لواءالحسین(ع) و   محبان اباالفضل العباس(ع) ، گردان امنیتی سپاه ناحیه دزفول و حوزه حمزه سیدالشهدا که برنامه ی ( یلدایی در جوار شهدا) را در شب یلدا و در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول برگزار کردند.



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی، شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه نزدیک شدن به اربعین اولین شهید مدافع حرم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۴

بالانویس1:

برایم گفتند که «یسنا»، بابایش را «امیربابا» صدا می کرده است، پس بهانه ی امیربابا نوشتن هایم تکیه کلام یسنای عزیز است.

 بالانویس2:

شاید سخت ترین پستی بود که در این چند سال نوشتم. چهار روز طول کشید تا کامل شد. حرف زدن با یک دختر سه ساله. خیلی سخت بود. خیلی جاها باز نتوانستم کودکانه بگویم. به فدای سوز دلت و صبوریت یا زینب(س) که چگونه رقیه را با کلام آسمانیت آرام می کردی!!!

بالانویس 3:

«یسنا» برایمان حکم «آرمیتا»ی شهید رضایی، را دارد. «یسنا» یادگار اولین شهید مدافع حرم شهرستان دزفول است و کودکی است که نامش به صورت شاخص در اذهان مردم دزفول خواهد ماند. تقاضایی  از مسئولین سپاه ولیعصر(ع) خوزستان دارم که در اولین فرصت خانواده ی این شهید شاخص و «یسنا»ی نازنین را به دیدار مقام معظم رهبری ببرند، شاید دل پرتلاطم «یسنا» مانند قلب کوچک «آرمیتا» به یک نوازش رهبر معظم انقلاب به آرامشی ماندگار برسد.

 

 

یسنا ! عروسکِ کوچکِ امیر بابا

دلنوشته ای  تقدیم به قلب کوچک «یسنا»،تنها یادگار اولین شهید مدافع حرم دزفول،«شهید امیرعلی هیودی»

 

سلام  بر «یسنا»!  

سلام بر نازنین دختری که این روزها همه اش دلتنگ است و چشم به در دارد تا بابایش از سفر بیاید. سلام بر دختری که این روزها مدام بهانه ی بابایش را می گیرد، بابایی که این روزها از آسمان دارد دخترش را تماشا می کند. سلام بر «یسنا» دختری که امروز مثل «آرمیتا»ی شهید رضایی، نامش را تمامی دزفول می شناسند و به حرمت نام بابایش تمام قد ایستاده اند و خواهند ایستاد.

 

یسنا جان!

خیلی وقت است می خواهم سراغی از تو بگیرم. خیلی وقت است که عکست را می گذارم رو به رویم و زل می زنم به آن چهره ی معصوم و کودکانه، تا شاید بتوانم زبان باز کنم به حرف زدن. خیلی وقت است آرزویم شده است که چند کلامی کودکانه با تو حرف بزنم ، اما این وسط یک مانع بزرگ نمی گذارد.

ببین! همین اول گیر افتادم.  گفتم:«مانع» ! معنی مانع را می دانی دخترم؟ الان برایت می گویم!

مثلاً وقتی پرنده را توی قفس می گذارند، میله ها «مانع» هستند برای پریدنش. «مانع » یعنی کسی یا چیزی که نمی گذارد آدم کاری را که دوست دارد انجام دهد.  مثل این روزها وقتی می خواهی گریه کنی ، مادر «مانع» می شود. یعنی نمی گذارد گریه کنی و دستش را می گذارد لای موهایت و سرت را می چسباند به سینه اش و مدام این آبشار موهایت را نوازش می کند.

یعنی مثلاً  یکی مثل من که زبانم ، زبانی مردانه است، و بلد نیست کودکانه حرف بزند، باید چه کلماتی را برای حرف زدن با تو انتخاب کند؟ کلمه نداشتن برای حرف زدن با تو، خودش یک مانع بزرگ است. هرچند حتی سه ساله های این دوره و زمانه به اندازه ی ده ساله های دوره ی ما فهم و درک دارند. اما خب! باز هم سخت است برای من حرف زدن.

 آخر من چگونه می توانم با این همه واژه ی قلبمه و سلمبه ای که می دانم، همصحبت دخترکی ناز و کوچک مثل تو باشم آن هم در چنین موقعیتی که در و دیوار خانه هم برایت تصویر «امیربابا» را  نمایش می دهد.  در موقعیتی که نمی دانم قصه ی «امیربابا» را چگونه باید برایت تعریف کنم و چگونه و با چه زبانی بگویم که چه اتفاقی رخ داده است ؟ و این که از این به بعد  قرار است ادامه ی قصه ی زندگی ات چگونه باشد!

 چگونه می توانم حقایق را به زبان کودکانه ی تو تصویر کنم، منی که تجربه ی دختر داشتن ندارم. تجربه ای که امیربابایت داشت و مثل تو شیرین زبانانه و کودکانه حرف می زد و بابای خاله بازی هایت می شد و تو در آن استکان های اسباب بازی برایش چای می ریختی!

 

اصلاً مانده ام که باید حقیقت را بگویم یا نگویم؟واقعیت داستان سفر رفتن امیر بابایت را؟ این که این سفر که برایت گفته اند، یک جورهایی با بقیه ی سفر ها تفاوت دارد. نمی دانم . . .  نمی دانم چگونه تعریف کنم؟

تمام کتاب ها را ورق زده ام تا ببینم، امام حسین (ع) به بچه های مسلم که بابایشان مثل بابای تو سفر رفته بود، چگونه واقعیت را گفت؟ حضرت زینب(س) به رقیه ، آن دخترک سه ساله ای که مدام بهانه ی بابایش را می گرفت چه گفت؟ چگونه گفت؟ به چه زبانی قصه ی سفر رفتن بابا را تعریف کرد برایش؟  اما چیزی پیدا نمی کنم،  بجز همان واژه ی «سفر».

سفر، قصه ی خوبی است و بهانه ی خوبی برای آرام کردن آدم ها. چه برای نازدانه هایی مثل تو و چه برای آدم بزرگ هایی که لحظه به لحظه دلشان بهانه ی مسافرشان را می گیرد.

یسنا جان!

اگر بگویم بابایت  سفر رفته است! در پاسخت که می پرسی «کی بر می گردد؟» چه بگویم. آخر هر سفری را پایانی هست و هر مسافری را برگشتی و من مانده ام که این جای قصه را چگونه تعریف کنم که امیربابایت کی بر می گردد؟ و اگر حرفی از سفر نزنم، چه دلیلی برای نبودن بابایت برایت بیاورم؟

 

عروسکِ کوچکِ امیربابا!

من واقعاً نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم که این روزها هر کس قصه ای از بابا برایت روایت می کند و لابد همه هم برای آرام کردنت  همان داستان «سفر رفتن» را تعریف می کنند و این که زود بر می گردد و برای یسنای مهربانش عروسک می آورد. از همان عروسک ها که همیشه می خندند و حتی اگر پستانکشان را هم از دهانشان در بیاوری گریه نمی کنند.

آخر بابایت دوست داشت که عروسک های یسنا هم همیشه بخندند و امروز هم دوست دارد، عروسک کوچک خودش را خندان ببیند و بغض و گریه ی تو ناراحتش می کند و اگر گریه کنی قهر می کند با تو!

 

فرودگاه اهواز- یسنا با دسته گل به استقبال امیربابایش آمده

یسناجان!

 فدای آن بغضی شوم که گاه و بیگاه لرزه می اندازت به چانه ات. وقتی باباها مسافرت می روند، دوست ندارند دخترهایشان گریه کنند. دوست ندارند دخترهایشان بهانه بگیرند.  این طوری بابا ها دل نگران دخترهایشان می شوند و مسافرت بهشان خوش نمی گذرد.

درست است که این روزها همه اش بغض و اشک می بینی. درست است این روزها  آدم های  دور و برت مدام  با تو قایم باشک  بازی می کنند و تو هرجا که پیدایشان می کنی و  با صدای نازک و شیرین دخترانه ات می گویی «سُک سُک» ، سریع خودشان را جمع و جور می کنند  و تو از هر کدامشان می پرسی «گریه کرده ای؟ » و  همه شان با لبخندی که تلخی اش را تو هم می توانی احساس کنی، می گویند: «نه عزیزم. . . » «نه عروسکم . . . » چشم هایم درد می کند.

درست است که حال و روز آدم های دور و برت، داد می زند که اتفاقی افتاده است و این را تو با همه ی کودک بودنت هم می توانی درک کنی. این که مادر دیگر نمی تواند از ته دل بخندد و چشم های مادربزرگ همیشه خیس است. این که آدم های دور وبرت همه لباس مشکی پوشیده اند. این که خانه تان مدام شلوغ است و آدم هایی که می آیند و می روند همه شان گریه می کنند.

این ها همه به کنار ، این که خانه پر شده است از عکس امیر بابا و تاج گل های زیبایی که عکس امیربابایت از میانشان برایت لبخند می زند. این که در و دیوار شهر پر شده است از امیر بابا و تو هر گوشه ی شهر که می روی یک امیربابا می بینی که تمام قد ایستاده است با همان لباس سپاه. با همان لباسی که همیشه قدوبالای بابایت را دیدنی تر می کرد.

و مگر می شود تو همه ی این ها را ببینی و متوجه نشوی که این وسط باید یک اتفاقی رخ داده باشد. این که دیگر امیربابایت تلفن هم نمی زند تا توصدایش را بشنوی و او صدای تو را بشنود .

یسنا جان!  تو را  آرام کردن ممکن است سخت باشد، اما به گمانم این بزرگترها را به آرامش رساندن کار مشکل تری است، چرا که  تو این وسط می پرسی اگر اتفاقی نیفتاده است، پس چرا بزرگتر ها گریه می کنند ؟

آدم بزرگ ها را ول کن یسنا!

آدم بزرگ ها هم گاهی دلشان می گیرد و گریه می کنند. به قد و قواره ی آدم بزرگ ها نگاه نکن دخترم!

خیلی از آدم بزرگ ها دلشان کوچک است و نازک. زود می شکند. گاهی آدم بزرگ ها هم گریه می کنند عزیزم. یادت بیاید وقتی با امیربابا می رفتی روضه! می رفتی هیات! یادت هست امیربابا که گریه می کرد و  تو با تعجب مات صورتش می شدی و زل می زدی توی چشم هایش و با هر دو دست کوچکت اشک هایش را پاک می کردی و بعد دستانت را می انداختی دور گردنش و با بغض می گفتی :«بابا! چرا گریه می کنی؟» 

یادت هست بابا چه جوابی می داد؟ یادت هست بابا داستان امام حسین(ع) و دختر سه ساله اش، رقیه، را برایت تعریف می کرد. یادت هست می گفت : «بابایش را شهید کردند» یادت هست می گفت: « او را کتک زدند و موهایش را کشیدند و پا برهنه روی خارهای صحرا کشیدند» و تو می پرسیدی «شهید یعنی چه؟» و اولین بار کلمه ی شهید را از زبان امیر بابا شنیدی. کلمه ای که این روزها باید بیشتر بشناسی و درک کنی. چون سال ها قرار است با آن زندگی کنی.  امیربابا هم داستان سفر رفتن بابای رقیه را برایت می گفت و آرام اشک می ریخت! یادت هست تو هم دلت برای آن دختر می سوخت و می پرسیدی: امیربابا! یعنی هیچ کس نبود کمک کند به رقیه ؟ عمو نداشت؟ داداش نداشت؟ هیچ کس نبود که نگذارد کتکش بزنند؟ و بابا این جای قصه بیشتر گریه می کرد. یادت هست تو دلت برای رقیه می سوخت و دوست داشتی لباس هایت را و عروسک هایت را برداری و ببری بدهی به آن دختر تا دیگر گریه نکند؟

دیدی عزیزم! همهی این ها را گفتم تا بدانی آدم بزرگ ها هم وقتی بعضی قصه ها را بشنوند ، گریه شان می گیرد. بهترین دلیلش همان امیربابای خودت. مگر آدم بزرگ نبود؟ مگرپهلوان نبود؟ مگر قهرمان نبود؟ خب دیدی که گریه می کرد بعضی اوقات. داستان آدم بزرگ های دور و بر تو هم همین است ، دخترم!

 

یسنای مهربان!

یادت هست بابا گفت: من خودم می خواهم بروم تا رقیه تنها نباشد. من خودم می خواهم بروم تا نگذارم رقیه ناراحت باشد و امیربابا رفت سوریه تا نگذارد کسی  حرم بی بی رقیه را خراب کندو رفت تا با اسلحه اش از حرم رقیه و عمه اش حضرت زینب(س) پاسداری کند.

یسنا جان!

خیلی ها برای رقیه فقط گریه می کنند، اما بابایت آن قدر مرد بود و غیرت داشت که دلش تاب نیاورد که فقط گریه کند. اسلحه اش را برداشت و رفت تا هر کس خواست حرمش را خراب کند، با او بجنگد و نگذارد دل رقیه بشکند و رفت تا از حرم او دفاع کند تا رقیه هم مثل بقیه دخترها راحت و آرام و خندان باشد.

معنای« غیرت» را نمی توانم برایت بگویم یسنا!  باید بزرگ تر شوی تا بدانی این «غیرت» است که بعضی ها را مثل بابای تو وادار می کند به خاطر دختر امام حسین(ع)، دختر خودشان را بسپارند دست فرشته ها و بروند.

گفتم فرشته ها! 

می دانی چون بابایت رفت تا از حرم رقیه دفاع کند، خدا هم چند تا فرشته فرستاده است که به جای او مراقب تو باشند و هرجا که بروی پا به پای تو پرواز کنند.  همین حالا هم اطراف تو چندین فرشته  دارند پرواز می کنند. اما خب آدم ها که نمی توانند فرشته ها را ببینند. آن ها همه جا کنارت هستند. موقع خواب، موقع بازی کردن، حتی وقتی که دلت برای امیر بابا تنگ می شود و گریه می کنی، همیشه کنارت هستند و وقتی گریه می کنی ناراحت می شوندو با بال هایشان اشک هایت را پاک می کنند. مثل مادر که وقتی گریه می کنی ناراحت می شود. آخر مادر ها هم مثل فرشته ها مهربان هستند و اصلاً مادر ها در اصل فرشته بوده اند که خدا بهشان اجازه داده است که روی زمین بیایند و با آدم ها زندگی کنند.

گفتم آدم ها و یادم افتاد داشتم از  آدم هایی می گفتم که مدام دور وبرت گریه می کنند و سعی می کنند که تو نبینی شان.  نگران نباش عزیزم. شاید یک نفر دارد برایشان داستان همان دختر سه ساله را تعریف می کند که بابایش رفته است سفر و یا شاید دست تقدیر خواسته است که آنان داستان رقیه را به چشم ببینند و این جا تو حتماً می پرسی « دست تقدیر» چیست؟

دخترم! دست تقدیر همان دست فرشته هاست که داستان زندگی آدم ها را می نویسند و برای هر کس یک داستان می نویسند که باید مثل آن داستان زندگی کنند.

 همین فرشته ها هستند که در داستان زندگی تو نوشته اند که امیربابایت برود سفر و خودشان به همراه مادر کنارت بمانند. درست است که ممکن است دلت برای بابا تنگ شود، اما بجایش چندین فرشته داری که همه مال خودت هستند و دوستت دارند. خیلی بیشتر از امیربابا. حالا هم امیربابا دوستت دارد و هم این فرشته ها. فرشته هایی با لباس های سفید و دوبال بزرگ که هیچ دختر دیگری به جز تو از این فرشته ها ندارد.  فقط دخترهایی فرشته دارند که بابایشان رفته باشد سفر. وقتی خوابیده ای این فرشته ها می آیند کنارت.  یکی بال هایش  را می کشد رویت تا آرام تر از همیشه بخوابی و دیگری ناز می کند  موهایت را ، آن موهایی را که شبیه موی خود فرشته هاست. یکی دیگر با بالهایش گونه هایت را نوازش می کند و دیگری پیشانی ات را می بوسد تا بخوابی.  حالا بگو کدام دختر است که این همه فرشته ی واقعی داشته باشد؟

گفتم «سفر»! باید کمی با هم در مورد سفری که بابایت رفته است با هم حرف بزنیم! آخر این سفر با بقیه سفرها کمی تفاوت دارد. می دانی یسنا!  یک اتفاق افتاده است. یک اتفاق دلیل این همه شلوغی دور و اطرافت است. دلیل این همه گریه، همان اتفاق است. اما هر اتفاقی که بد نیست. این ها که دارند اطرافت گریه می کنند،  مثل تو دلشان برای امیربابا تنگ شده  است و گرنه  یک اتفاق خوب برای بابایت افتاده است. بابایت به آرزوی چندین و چند ساله اش رسیده است و این روزها خوشحال تر از همیشه است. دیده ای  وقتی تو به آرزوهای کوچکی که داشتی می رسیدی چقدر خوشحال می شدی! یک لباس ، یک عروسک ، یک اسباب بازی ، این آرزوهای کوچکت را وقتی امیربابا برایت برآورده می کرد، چقدر ذوق می کردی؟

یسنا در آغوش امیربابای مهربانش

حالا اتفاقی که افتاده است این است که خدا آرزوی بزرگ بابایت را برآورده کرده است و بابایت را برده است آسمان پیش خودش و تو می پرسی مگر آدم بزرگ ها هم آرزو دارند. آری دخترکم. آدم بزرگ ها هم آرزو دارند. آرزوهای بزرگ. آرزوهای آدم ها به اندازه ی فهمشان بزرگ است. هر کس خدا را بیشتر دوست دارد آرزوهایش خدایی است و هر کس خانه و ماشین و ثروت دوست دارد، آرزوهایش به دست آوردن همین هاست. اما بعضی آدم ها مثل بابایت آرزویشان آنقدر بزرگ است که تو خیالش را هم نمی کنی. آرزوی برخی آدم ها خود خداست. یعنی آرزویشان این است که پیش خدا بروند. جایی آن طرف تر از آسمان. جایی که از روی زمین دیده نمی شود. پشت ابرها ، جایی دورتر از ماه و ستاره ها. آرزوی امیربابای تو هم این بود که برود آسمان. برود پیش خدا . نه این که تو را دوست نداشته باشد هان. تازه این روزها بیشتر از قبل هم دوست دارد، اما از آن بالا هم زمین دیدنی تر است و هم آسمان و هم تو!  و خدا آرزوی بابایت را برآورده کرد.

بابایت از سوریه، سفر کرد به آسمان و دیگر دیدنش مثل روزهای قبل ساده نیست.

وقتی که  بابایت رفت سوریه تا با دشمنان خدا بجنگد ، آنجا خدا آرزویش را برآورده کرد و به فرشته ها گفت که امیربابایت  را بیاورند آسمان. یک جای خیلی دور که دست آدم ها بهش نمی رسد و فقط فرشته ها می توانند بروند آن جا.  چون فرشته ها بال دارند و می توانند پرواز کنند و تنها فرشته ها هستند که جای بابا را توی آسمان بلدند ، اما بابایت از آسمان هم تو را می بیند ، هم مادر را و هم بقیه آدم ها را.

خدا یک باغ خیلی بزرگی را آن سوی آسمان ها ساخته است که از همه ی باغ های دنیا زیباتر و خوش آب و هوا تراست. توی این باغ هر چه دلت بخواهد پیدا می شود . از گل و درخت و نهر آب و انواع غذاهای رنگارنگ تا خانه های بزرگی که از همه ی خانه های روی زمین بزرگتر و زیباترهستند. اسم این باغ بزرگ را گذاشته است بهشت و خودش از آن بالا نگاه می کند به آدم ها. هر کس که آدم خوبی باشد، او را از پیش بقیه آدم ها می برد تا پیش خودش در بهشت زندگی کند. یعنی هرکس برود بهشت خوش بحالش می شود.

یسنا! دخترم ! همه ی آدم ها را توی بهشت راه نمی دهند. آدم هایی را راه می دهند که بهترین آدم های روی زمین باشند. آدم هایی که کارهای خوب می کنند. آدم هایی که از هر نظر نمونه اند.  آدم هایی مثل امیر بابای تو .

امیربابای تو ، از همان آدم هایی بود که خدا همیشه از آن بالا و از پشت آسمان ها نگاهش می کرد و لبخند می زد.  خدا آن قدر امیر بابایت را دوست داشت که یک خانه ی بزرگ توی بهشت برایش ساخت و او را برد آسمان.

راستی یسنا جان!

افرادی را که خدا آرزویشان را برآورده می کند و می برد پیش خودش، مردم اسمشان را می گذارند «شهید».  برای همین است که هر جا می روی مردم می گویند این دختر «شهید هیودی» است. یعنی بابای این دختر شهید شده است. یعنی بابای او آنقدر بابای خوب و مهربانی بوده است که خدا او را برده است تا پیش خودش و در بهشت ، جایی آن طرف تر از آسمان زندگی کند.  پس از این به بعد تو باید این واژه ی شهید را خوب بشناسی و یاد بگیری به دختر شهید بودنت افتخار کنی.

«افتخار» را من نمی توانم برایت معنی کنم. این را از مادر بپرسی بهتر است. چون او خوب می داند افتخار کردن به شهیدش یعنی چه و این را به مردم شهر و به مردم دنیا اثبات کرد.

پس ببین یسنا! وقتی بابا به آرزویش رسیده است تو باید لبخند بزنی. وقتی تو گریه کنی، فرشته ها فوری به بابایت می گویند، یسنا دارد گریه می کند و بابایت توی آسمان ناراحت می شود. تو دوست داری بابا ناراحت باشد؟

و تو می پرسی وقتی دلم برای بابا تنگ بشود چه؟

نگران نباش عزیزم!  باباها دخترهایشان را دوست دارند. وقتی خیلی دلت برای بابا تنگ شود، همین فرشته ها یا تو را می برند تا بابا را توی آسمان ببینی و برگردی، یا امیر بابا را می آوردند پیش تو.

بارها خواهی دید وقتی که می خوابی، یکی از همین فرشته ها را تو را می نشاند روی بال هایش و پرواز می کند تا انتهای آسمان و می بردت پیش امیربابا در آسمان و یا این که امیربابا را روی بال هایش می آورد پیش تو تا دلتنگ نباشی.

یسنای مهربان!

 این فرشته ها همیشه مواظبت هستند و امیربابا هم. فقط یک مسئله ی مهم وجود دارد و آن هم این است که دیگر همیشه نمی توانی امیربابا را ببینی مگر وقتی که فرشته ها بخواهند . . .

دیگر باید نقاشی هایت را فقط به مادر نشان بدهی و اگر می خواهی بابا ببیند، باید بگذاری جلوی قاب عکس بابا. ببین عزیزم ! بابا می بیند و آفرین می گوید و گونه ات را هم می بوسد، اما تو او را نمی توانی ببینی!

خب خداییش دیگر این جای داستان را نمی توانم به زبان کودکانه بگویم. این که بابایت باشد و تو نبینی! او تو را ببیند و تو نبینی! نقاشی هایت، بازی کردن، لبخندت ،گریه ات و بزرگ شدنت را ببیند و تو او را نبینی!

این داستانی است که گاهی یاد دادنش به آدم بزرگ ها هم کار مشکلی است. این را حتما بزرگتر شدی خواهی فهمیدو مادر هر روز داستانش را برایت مرور خواهد کردتا عادت کنی به این جور بابا داشتن، اما بدان که بابا از بهترین جای آسمان یعنی بهشت همیشه کنار تو و مادر است و همیشه هوایتان را دارد و مواظبتان است، اما فقط فرشته ها می توانند او را ببینند نه آدم ها.  آخر وقتی آدم شهید می شود، دیگر آدم نیست. فرشته می شود و فقط فرشته ها می توانند فرشته ها را ببینند.  

پس یسنای مهربان! لبخند بزن که اگر فرشته ها تو را توی خواب ببرند پیش امیر بابا، تو از همه ی دخترها خوشبخت تری. چون هم فرشته داری ، هم امیربابا.  ثروتی که هیچ دختر دیگری ندارد.

بگذریم.

داشتم از آرزو می گفتم. از این که بابایت به آرزویش رسید. از این که تو نباید گریه کنی! چون بابا همیشه تو را می بیند و لحظه لحظه همراه توست تا بزرگ شوی و حالا باز هم تو برای بار چندم این سوال تکراری را می پرسی اگر بابا به آرزویش رسیده است و خوشحال است، چرا بزرگترها همه اش دور و برم گریه می کنند؟

و من باز هم می گویم : یسنا جان! تو بزرگترها را بی خیال شو! به  آدم های دور و برت که همیشه چشم هایشان سرخ است گیر،  نده. بزرگترها هم دنیایی دارند برای خودشان.  توفعلاً باید همه اش به امیر بابا فکر کنی. به حرف هایش. به قول هایی که دادی. همان روزی که بابا رفت را به خاطر بیاور ! زانو زد کنارت تا هم قد و قواره ات شود و بعد تو را گرفت توی بغلش و آنقدر بوسید که خودت هم تعجب کردی که بابا چرا این بار این قدر دارد بوس های تو را می برد برای خودش و آن قدر دست کشید توی موهایت که دیگر نیاز نبود مادر شانه شان کند و بعد تو را چسباند توی بغلش و آن قدر فشار داد به سینه اش که تمام وجودت بوی امیربابا گرفت. آن روز را به خاطر بیاور! یادت هست بابا چه گفت و چه خواست از تو؟ یادت هست گفت تا برگردد گریه نکنی. گفت  تا برگردد مادر را اذیت نکنی و بهانه نگیری تا برایت عروسک بیاورد .

و باز لابد تو می پرسی  پس کی برمی گردد که من بی خیال دلتنگی و این بغض و گریه های دمادم باشم.

یسنای نازنین!

 می خواهم واقعیت را بگویم. اما نمی دانم چگونه بگویم. اگر بگویم بابایت دیگر بر نمی گردد که درست نیست . چون او همیشه کنارت هست و تو نمی بینی اش و اگر بگویم برگشته است که تو از تشییع و تدفین و مزار چیزی سر در نمی آوری که بخواهم با انگشت سمت شهیدآباد را نشانت دهم و همه ی این واژه ها را فعلاً نخواه که معنی کنم برایت. این ها حین بزرگ شدنت کم کم معنا می شوند برایت.

 

باند فرودگاه اهواز و یسنایی که با دسته گل منتظر باباست

دخترکم! واقعیت این است که بابایت برگشت ، اما دوباره سریع رفت.  این جای داستان را لابد برایت نگفته اند. آخر گفتنی نیست عزیزم . هر جوری هم که تعریف کنند، یک جای کار خراب می شود و سوال روی سوال تو می آورد. همین که بدانی بابا رفته است آسمان کافی است عزیزم.

دیدی گفتم سوال روی سوال تو می آورد. لابد می پرسی اگر رفته است آسمان پس چرا می گویی برگشته است و اگر برگشته است، پس کو؟ نشانم بده ! کجاست ؟ چرا نمی بینمش؟ چرا بغلم نمی کند؟ چرا نمی بوسدم، چرا دست به موهایم نمی کشد؟ اگر برگشته است پس آن عروسکی را که گفته بود برایت می آورم کجاست؟ اصلاً من عروسک نمی خواهم! خود امیر بابا را می خواهم . . .»

 

یسنا جان! عزیزم!

نمی دانم اینجای داستان را چگونه باید برای تو توضیح دهم که داستان امیربابا را برای دختر سه ساله اش گفتن، صبری و زبانی می طلبد مثل حضرت زینب (س) و امیدوارم که حضرت زینب (س) کمک کند تا تو واقعیت را زودتر به زبان خودت بفهمی.

 ببین دخترم! همان شب را که با یک دسته گل رفتی فرودگاه یادت هست.

معمولا آدم ها وقتی با دسته گل می روند  فرودگاه، می خندند، لبخند می زنند ، اشک شوق می ریزند، چون قرار است مسافرشان از سفر بر گردد. آن شب هم دیدی همه گریه می کنند و تو بغض کرده و متحیر با آن دسته گل توی دستت داشتی همه را نگاه می کردی، قرار بود بابا بیاید و آن همه آدم که داشتند گریه می کردند، گریه ی شوق بود.

نمی دانم بچه ها  معنی «اشک شوق» را می فهمند یا نه ؟  ببین عزیزم! شده است تا حالا از بس که خوشحال و ذوق زده بشوی، اشک توی چشمای زیبایت جمع شود؟ این همان اشک شوق است عزیزم.

گریه مادر و مادربزرگ و همه اقوام و آشنایانت مال همین بود که همه از آمدن بابایت خوشحال بودند. آن هواپیمای بزرگ که نشست روی زمین و آن جعبه ی سبز و سرخ و سفید که روی شانه ی دوستان  بابایت داشت می آمد سمت تو و همه داشتند گلبارانش می کردند، «امیر بابایت» بود. همان جعبه ی بزرگ که توی پرچم سه رنگ ایران پیچیده شده بود. یادت هست؟ ندیدی که چطور مادرت فریاد می زد: خوش آمدی! خوش آمدی! شهادتت مبارک! خب با امیربابایت بود دیگر!

یسنای نازنین!

بخدا خودم هم دیگر کم آورده ام این جا؟ خب چطور تعریف کنم؟ این جای داستان سخت است. سخت تر از آنچه که فکرش را بکنی. گفتنی نیست. حداقل طوری که تو متوجه بشوی نمی شود گفت.

اما چون باید واقعیت را به تو بگویم، باید دنبال راهی باشم که بگویم همه ی حقیقتی را که برایت رخ داده است. چطور بگویم آخر ؟ یادت هست گفتم خدا آرزوی بابایت را برآورده کرد و شهید شد و خدا به فرشته هایش گفت بروند و بابایت را بیاورند آسمان.

ببین یسنا!

یادت هست برای جشن تولدت هر کس  هدیه می آورد، هدیه اش، در یک کاغذ کادوی زیبا پیچیده بود.  فرشته ها وقتی می خواهند یک شهید را ببرند آسمان ، مثل هدیه های تولد تو که کادو پیچ بود، باید کادو پیچش کنند با پرچم ایران. بعد ببرند آسمان. بابایت هدیه ی شما بود برای خدا که فرشته ها باید می بردند آسمان.

آن روز فرشته ها آمده بودند تا بابایت را ببرند پیش خدا و دوباره هم می خواهم بگویم به بابایت افتخار کن یسنا. به بابایت که شهید شد. چون فقط فرشته ها آدم هایی را با پرچم سه رنگ می برند پیش خدا که قهرمان باشند. پهلوان باشند. مردِ مرد باشند و  همه ی مردم شهر دوستشان داشته باشند.

و آن روز و روز بعدش فرشته ها بابایت را از روی دست هزاران نفر از مردمی که آنها هم به استقبال بابایت آمده بودند گرفتند و بردند آسمان و همان طور که گفتم دیگر فقط فرشته ها راه خانه ی بابایت را توی آسمان بلدند و تو باید بدانی که دیگر فقط همان فرشته هایی که خدا به تو داده است و همیشه کنارت هستند باید تو را ببرند پیش امیربابا و یا امیر بابا را از آسمان بیاورند پیش تو و مطمئن باش که بارها و بارها این داستان برایت اتفاق می افتد. آخر باباها نمی توانند ناراحتی دخترشان را ببینند و امیربابا تند تند به تو سرخواهد زد.

اصلاً شاید روزی نه توی خواب که توی بیداری هم او را ببینی.

نمی دانم چقدر از حرف هایم سر درآوردی یسنای کوچکم! اما خب چاره ای نیست! چه کنم! چگونه می توانم واقعیتی مثل شهادت بابایت را ترجمه کنم برای سن و سال تو و برای دلی که دمادم تنگ بابا می شود.

هر چند دختری را که ان بابای با فهم و کمالات و این مادر زینب گونه بزرگ کرده باشند، باید از خیلی چیزها سر در بیاورد و این واژه ها را نیز بشناسد و بفهمد.

یسنا جان!

دیگر خودم هم تاب و توان نوشتن ندارم. چشم های من هم مثل چشم های تو سرخ شده است و  مثل چانه ی تو که دارد از بغض می لرزد، بغض دارد تمام وجودم مرا می لرزاند.

دیگر نه حرفی برای گفتن دارم و تاب و توانی برای نوشتن. فقط می خواهم بگویم همین طوری که فرشته ها هوای تو را دارند ، تو نیز باید هوای مادر را داشته باشی و دختر خوبی باشی برایش.

مادرت «ام وهب»ی است برای خودش. «ام وهب » را هم مادر در قصه های شبانه اش برایت خواهد گفت. خیلی چیزها هست که از مادر خواهی آموخت. گام به گام و قدم به قدمِ زندگی، تو را با حقیقت های بیشتری آشنا خواهد کرد تا از تو دختری بسازد فاطمه سیرت، دختری که علاوه بر امیربابا و این فرشته ها ، حضرت زینب(س) و حضرا زهرا(س) نیز به تو افتخار کنند.

او به تو یاد خواهد داد که چگونه باید راه بابا را بروی و راه عاقبت بخیری را به تو نشان خواهد داد. مادرت خوب راه خوشبختی و سعادت آدم ها را می شناسد و روز به روز که بزرگ تر شوی بیشتر به خدا و اهل بیت(ع) نزدیک خواهی شد و قصه ی امیربابا و نبودنش را و بودنش را و این فرشته ها را بهتر خواهی آموخت.

و این نامه هم یادگاری باشد از کسی که هم سن و سال بابایت بود، اما خاک پای بابای تو هم نشد و به گرد پای بابای تو هم نرسید و فقط همین از دستش برآمد تا برای دختر «شهید امیر علی هیودی » نامه بنویسد.

راستی یسنا جان!

اگر روزی فرشته ها تو را بردند تا امیر بابا را ببینی یا امیر بابا را آوردند پیش تو ، به امیربابایت سلام مرا هم برسان و بگو برای من دعا کند تا مرا نیز خدا انتخاب کند. بگو دعا کند که مرا نیز به آسمان راه بدهند.

یسنای عزیز!

به امید روزی که علاوه بر امیربابا و مادر و فرشته ها ، دنیا نیز به تو افتخار کند.

زهرایی شدنت را از خدای بزرگ و حضرت زینبی که بابایت در راهش از همه چیز گذشت خواستارم.

خدا نگهدار نازنین ترین یسنا . . . عروسکِ کوچکِ امیربابا. . .



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی