صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به یاد شهیدان حسن و مجید انبری
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه سوم شهریور ۱۳۹۴

بالانویس :

حسنعلی عزیزحاجی را اولین بار حدود سال 75 یا 76 بود که در دانشگاه صنعت آب و برق تهران دیدم. رفته بودم به برادرم رضا که دانشجوی آنجا بود سر بزنم. رضا برایم گفت که حسنعلی جانباز شیمیایی است و از بچه ­های خاک جبهه خورده است. چند ماه پیش پس از قریب 18 سال در مسجد کجبافان دیدمش و این شد بابی برای اینکه  الف دزفول یک مهمان جدید پیدا کند و برخی روایت­ های نگفته ای را که در سینه­ ی او هست ، منتشر نماید.

 کوله پشتی دو جاویدالاثر

 پاییز 1365 بود و ایام محرم و صفر. به همراه برادرم مظفر همراه با بچه­ های گردان عماراعزام شدیم منطقه. من و برادر کاروان مسجدی[i] افتادیم دسته­ ی بهداری. چند هفته ای از اعزاممان گذشته بود و من همچنان کوله پشتی نداشتم. تمامی وسایلم را ریخته بودم درون یک کیسه­ ی پلاستیکی و با خودم آورده بودم.

تدارکات که بین بچه­ ها همیشه معروف بود به ندارکات. هر چه می خواستیم حرف اولشان «نداریم» بود.  در حال گفتگو با بچه های تدارکات بودم که مجید انبری صدایم راشنید و آمد کنارم و گفت :«ها حسنعلی! چی شده؟!»  سلام کردم و گفتم: «نگران نباش مش مجید! چیزی نیست» گفت:«من حرفاتونو شنیدم. بیا کوله پشتی خودمو بهت بدم.»

حسنعلی عزیزحاجی- رفتم سر کارش تا  از کوله پشتی عکس بگیرم

با هم راه افتادیم سمت چادر غواص­ها.  رفت سمت کوله پشتی اش و تمامی وسایل آن را خالی کرد گوشه ی چادر و کوله ی خالی را داد دستم و گفت: «اینم کوله پشتی! اما فقط یه شرطی داره!» گفتم :«چه شرطی؟ » گفت : «این کوله پشتی مال برادر شهیدم حسنه ...! برو اسم حسن و منو از رو کوله پشتی با تاید و آجر، پاک کن!»

بعد لبخندی زد و گفت: «یتیم! ترسُم شهید بُووی، بُچون تعاون کولَه نَ بَرِن در حُوش دِهِنش دَس مارُم. مارُم عاجِز بُووَه . بعدَ حسن، دِگَه مارُم تابِ داغِ مُنه ندارُه [ii]»

کوله را گرفتم. مجید از تنها یادگار برادر جاویدالاثرش هم گذشت. اما بر خلاف قولی که به مَش مجید دادم ، نه اسم حسن را پاک کردم و  نه اسم مجید را و امروز این کوله پشتی ارزشمندترین یادگاری است که از دو برادر شهید برایم به جا مانده است.

تصویر کوله پشتی که هم دست خط شهید حسن انبری ( قرمز رنگ) روی آن مشخص است و هم دست خط شهید مجید انبری (آبی رنگ) و بعد حسنعلی عزیز حاجی هم نام خود را کنار نام آن ها نوشته است

آن روز هیچ کس نمی دانست که مجید هم پایش را می گذارد جای پای حسن و جاویدالاثر می شود و مادرش باید به جای یک شهید ، انتظار بازگشت استخوان و پلاک دو جگرگوشه اش را بکشد.

 


[i] دکتر کاظم کاروان مسجدی امروز در کسوت یک پزشک متعهد به همشهریانش خدمت می کند.

 [ii] می ترسم شهید شوی و بچه های تعاون سپاه این کوله پشتی را اشتباهی ببرند درب خانه مان و بدهند دست مادرم و مادرم ناراحت شود. بعد از شهادت حسن ، مادر دیگر تاب شهادت مرا ندارد.

 

پانویس:

شهید حسن انبری متولد 1339 در مورخ 63/12/23 در عملیات بدر جاویدالاثر می شود و دیگر سراغی از شهر نمی گیرد و شهید مجید انبری متولد 1344 در مورخ 65/10/4 در عملیات کربلای 4 جاویدالاثر می شود و پس از سال ها پیکر پاک و مطهرش در سال 1377 کشف و در گلزار شهدای بهشت علی شهرستان دزفول به خاک سپرده می شود.



:: موضوعات مرتبط: شهید مجید انبری، شهید حسن انبری