صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه ی اربعین حسینی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هفتم آبان ۱۳۹۷

مأموریت بزرگ سید

روایت رؤیایی صادقه در خصوص شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی

 

در صحرایی وسیع، خیل جمعیتی را می­ دیدم که در جاده ­ای در حال حرکت هستند. جمعیتی که ابتدا و انتهایشان در افق­ های دید من محو می­ شد. جمعیتی که تا کنون نمونه­ اش را ندیده بودم و از هیبت و کثرت آن همه آدم، مبهوت، فقط تماشا می­ کردم.

ناگهان چشمم افتاد به سیدمجتبی با لباس­ هایی خاص و در قالب یک مأمور امنیتی و مسئول حفاظت که مُسَلح بود و مدام در بین جمعیت حرکت ­می­ کرد و مشغول نظارت و مراقبت از مردمی بود که چون سیل از یک سو می­ آمدند و به سویی دیگر روانه می­ شدند.

برایم یقین حاصل شد که آنجا مسیر پیاده ­روی اربعین بین نجف و کربلاست. چند قدم جلوتر رفتم و خودم را به او رساندم. می­خواستم مطمئن شوم که سیدمجتبی­ است، لذا صدایش کردم. به محض اینکه صدایم را شنید، صورتش را برگرداند. حیران مانده بودم و متعجب. آخر دیگر کسی نمانده بود که از شهادت سید بی خبر باشد. عالم و آدم می­ دانستند قصه ­ی سید چگونه خاتمه یافته است و حالا دیدن سید، در آن جمعیت و با آن هیبت برایم عجیب به نظر می­ رسید. نزدیک­تر رفتم و دوباره گفتم: «سیدمجتبی خودتی؟!» گفت: «آره! خودمم!» گفتم: «مگه تو شهید نشده بودی؟!» گفت: «نه! من شهید نشدم! من زنده­ ام! جدّم اباعبدالحسین(ع) بهم مأموریت داده که برای محافظت و مراقبت از زائرینش بیام اینجا!»

اینجا بود که از خواب بیدار شدم! یقیناً سیدمجتبی مقام بزرگی نزد خدا و اهل­بیت(ع) داشت که من در ایام اربعین حسینی چنین خوابی دیده بودم. خوشا به سعادت سید!

 

پانویس:

بخشی از کتاب «سید زنده است» روایت زمانه و زندگی بسیجی شهید مدافع حرم شهرستان دزفول «شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی»
 کتاب سید زنده است را می توانید از کتابفروشی های معتبر شهرستان دزفول همانند معراج، رشد، وارثین ، تبیان و ... تهیه نمایید. ان شاء الله به زودی بستر فروش اینترنتی این کتاب هم فراهم خواهد شد.
 



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه ی چاپ کتاب «سید زنده است»
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷

سید زنده است

کتاب «سید زنده است» به چاپ رسید


بسم رب الشهدا و الصدیقین


🌷 با لطف و عنایت حضرت حق و نگاه ویژه ی  شهدا ، کتاب «سید زنده است» روایت زمانه و زندگی شهید مدافع حرم  شهرستان دزفول «سیدمجتبی ابوالقاسمی»  به چاپ رسید.

📚 این کتاب در 496 صفحه و توسط  انتشارات سرو دانا و به قلم علی موجودی به چاپ رسیده است که به یاری خدا از هفته ی آینده از کتابفروشی ها و مراکز فروشی که معرفی خواهد شد، قابل تهیه می باشد.

💐 ان شاءالله که خداوند عاقبت تمامی آرزومندان و دلدادگان این مسیر عشق و دلدادگی را ختم به خیر و  شهادت قرار دهد.


 



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه ی یادواره شهید مدافع حرم سید مجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه هفدهم آذر ۱۳۹۶

بالانویس:

دیشب در دومین سالگرد شهادت سید مجتبی، به همراهی مجری توانمند و برادر هنرمندم مسعود پرموز، دلنوشته ای را قرائت کردیم. متن کامل دلنوشته و فایل صوتی اجرای آن را تقدیم می کنم. آنچه قرائت شد، خلاصه ی متن زیر بود.

 سید زنده است...

چند کلامی از زبان شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به قلم الف دزفول

 «تمام این متن تصاویر ذهنی من است»

 

 با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی در دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور و بَرَم پُر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگِ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را! وقتی این تقدیر شیرین نزدیک و نزدیک تر می شود، وقتی آدم به پروازش یقین پیدا می کند و وقتی از در و دیوار برایش نشانه می بارد، چنان شوقی سراسر وجودش را فرا می گیرد و چنان شعله ای در دلش زبانه می کشد که احساس و ادراکش کجا و شنیدنش کجا؟!

 همان چند خط را هم در اوج شورِ وصال نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن رگبار گلوله و از اینجا به بعد، تصاویری که شما دیدید و جلوه هایی که من دیدم، تفاوت دارد. تفاوتی از زمین تا آسمان.

 

ادامه ی دلنوشته و دانلود فایل صوتی اجرای آن را در ادامه ی مطلب ببینید

 



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
:: ادامه مطلب
به بهانه ی فرارسیدن دومین سالگرد شهادت شهید مدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۶

بالانویس:

این خاطره برای اولین بار منتشر می شود.

 

مگر می شود شفاعت نکنم؟

روایت پیامی از  سیدمجتبی پس از شهادت و شرطی که  سید برای شفاعت رفقایش گذاشت

خبر شهادت سیدمجتبی، مانند یک زلزله­ ی چند ریشتری دزفول را تکان داده بود. کوچه به کوچه و گوشه به گوشه­ ی شهر حرف سیدمجتبی بود. پیامک­ ها، شبکه­ های اجتماعی، در و دیوار شهر، همه و همه را سید تسخیر کرده بود. مراسم وداع با سید هم پایان گرفته بود و وعده بر این بود که فردا صبح، همزمان با سالروز شهادت امام رضا(ع)، پیکر سید بر شانه­ های ماتم گرفته­ ی شهر، جاری و ساری شود به سمت شهیدآباد. همان بهشت کوچکی که سال­های سال، شبانه در لابلای ردیف­ های خاک گرفته­ اش قدم ­زده و نجوا ­کرده بود و حالا خودش قرار بود، بر آمار شهدای آن قطعه، یکی بیفزاید و آرام بگیرد در کنار آنان که سال­های سال است در جوار قرب الهی به آرامشی دست نیافتنی رسیده ­اند.

از اهواز آمده بودم دزفول، اما بی­تابی و التهابی که وجود گُرگرفته­ام را احاطه­ کرده بود، آرام شدنی نبود. دو قدم می­ رفتم سمت خانه و یک قدم برمی­ گشتم. اصلاً حال و حوصله­ ی خانه رفتن و خوابیدن را نداشتم. همین­طور بی­ هدف در خیابان­های شهر می­ چرخیدم و چشم در چشم تصاویر سیدمجتبی، پشت فرمان اشک می­ ریختم. دلم آرام شدنی نبود. راهی شهیدآباد شدم.

در همان چند قدم اول، در ورودی مزار شهدا، چشمم افتاد به تپه­ ی کوچکی از خاک و یقین کردم که باید مزار سیدمجتبی باشد. برای آرام شدن رفته بودم شهیدآباد، اما با دیدن این صحنه، آتش درونم شعله کشید و شعله ­ورتر شد و چه خیال باطلی بود که گمان کردم شهیدآباد آمدن، برایم آب بر آتش می­شود!

گریه­ ی بی صدایم که فقط اشک­ها رسوایش می­ کردند، تبدیل شد به هق هق! همین طور که جلوتر می­ رفتم بیشتر صدای گریه ­ام بلند می شد. جلوتر رفتم تا رسیدم کنار مزار. مدت­ ها بود که زمین قطعه ­ی دو، شکافته نشده بود و سیدمجتبی آمده بود تا رکورد و رخوت و سکون آنجا را به هم بریزد. سرم را کمی بالاتر آوردم و چشمم افتاد به خانه­ ی تنگ وکوچکی که قرار بود، فردا به مساحت بهشت برای سیدمجتبی وسعت یابد. چند جوان و نوجوان هم آنجا بودند که حال و روزی بهتر از من نداشتند.

زنگ زدم به محمدباقر! محمدباقر رفیق فابریک سید بود و خدا می­ دانست و دلش. حالا توی این هیر و ویری معلوم نبود او چه حال و روزی دارد. چندین بار تماس گرفتم تا توانستم حوالی ساعت 2 بامداد پیدایش کنم. با هم نشستیم کنار مزارخالی سید! هنوز چند ساعتی مانده بود که این خاک، با حضور سید سربلند شود و عزت بگیرد.

محمدباقر که آمد، با هم سفره ­ی دلهایمان را گشودیم کنار همان تپه­ ی کوچک خاک و قبری که طبق وصیت سید، پایین پای مزار داییش­ آماده کرده بودند.

گفتیم و گفتیم تا محمدباقر رسید به قصه­ ی گفتگوهای آخرش با سید. زمانی که سید از سوریه تماس گرفته بود. محمدباقر گفت: «بهش گفتم: آقاسید! قول می­دی من و این بچه­ هایی که دارن این همه خدمت می­کنن در راه انقلاب و شهدا رو فراموش نکنی و شفاعتشون کنی؟! و سید درجواب گفت: محمد! مگه ممکنه من این بچه­ ها رو فراموش کنم! »

دیگر تاب گریستن هم نداشتم. رو کردم سمت محمدباقر و گفتم: «خوش به­ حالت که تو قول شفاعت گرفتی از سید!» و هر دو دوباره خیره شدیم به همان حفره! به همان لحد! همان آخرین خانه­ ی سیدمجتبی!

ساعت حدود چهار صبح را نشان می­داد که محمدباقر را رساندم و خودم هم رفتم خانه! لذت گرمایی که نرمی پتو در آن سرمای استخوان سوز به آدم می­ داد هم فکری به ­حال بی­قراری­ ام نمی­ کرد. سرم را گذاشتم کنار سجاده­ ی بی بی و خیره شدم به سقف اتاق.

چشم­ هایم خسته بودند. خسته ­تر از وجودم، اما خواب، بی­ خواب. همان طور که خیره شده بودم به سقف و هر از چندگاهی گرمای قطره ­اشکی گونه­ ام را قلقلک می­ داد، داشتم به حرف محمدباقر و گفتگویش باسیدمجتبی فکر می­ کردم! مدام این ابهام توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور سیدمجتبی قول شفاعت همه­ ی بچه­ هایی را داده است که در مسیر ولایت و شهدا خدمت می­ کنند؟! مدام این قصه توی ذهنم رفت و آمد می­ کرد که چطور یک نفر می­ تواند آن همه آدم را شفاعت کند؟ در این فکر و خیال بودم که ناگهان حس کردم تمام قد روبروی قطعه شهدا ایستاده ­ام.

خواب بودن یا بین خواب و بیداری­ اش را هیچ گاه نفهمیدم، اما سید بود که با لباسی سراسر سفید و لبخند زنان و شاداب ایستاده بود کنار همان تپه­ ی خاک! از دور داشتم تماشایش می­ کردم. همان­طور که چشم توی چشمم انداخته بود گفت:« فکر کردی من که گفتم شفاعت می­کنم، خودم تنها می­ خوام این کار رو انجام بدم؟ فکر کردی من یه نفر می­ خوام همه بچه­ ها رو شفاعت کنم؟! » بعد دستانش را باز کرد و بالا آورد مثل حالتی که آدم ها می­ خواهند ادای پرواز کردن را دربیاوردند. دستانش را باز کرد، به گونه ­ای که حس کردم همه ­ی مزارهای قطعه­ ی دو ، پشت دستانش قرار گرفت و گفت: « این شهدا رو دیدی؟! من با همه­ ی اینا برای شفاعت هماهنگ کردم! شما از خط ولایت خارج نشید! شما راه ما را ادامه بدهید! فراموشمون نکنید! من با همه­ ی این بچه­ ها برای شفاعت هماهنگ کردم! همه­ مون میایم برا شفاعت!»

 

راوی: حمید



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه ی یادی از شهید سید مجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۶

تشییع نور

 یادکردی از شهید مدافع حرم ، سیدمجتبی ابوالقاسمی

 


و تو گمانت این است که مردم دارند پاره ای از نور را بر شانه می برند.

نه! من  خودم این عکس را گرفتم.  آنگاه که بر  پشت بام قطعه ی 2 شهیدآباد دزفول مشغول ثبت تاریخ بودم.

این تابوت  شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، شهید جوان مدافع حرم دزفول است که در نورباران فرشتگان، تا رسیدن به مزارش چند قدم بیشتر فاصله ندارد.

و تو گمانت این است که مردم دارند پاره ای از نور را بر شانه می برند.

و آنگاه که پس از تشییع ، عکس هایی را که گرفته بودم، نگاه کردم، ناباورانه چشمم افتاد به همین عکس.

و با خودم گفتم شاید انعکاس نور «وجه الله» است که بر چهره ی سید انعکاس یافته است و مگر امام خمینی (ره) نفرمود که «شهید نظر می کند به وجه الله»



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه ی اولین سالگرد شهادت شهیدمدافع حرم سیدمجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه دهم آذر ۱۳۹۵

بالانویس1:

قصد نداشتم تا نتیجه گرفتن وضعیت جانباز آزاده محمد عیسوند، الف دزفول را به روز کنم. اما فرا رسیدن سالگرد شهادت سیدمجتبی و پیدا شدن دستنوشته ی گمشده ام  و البته تداوم بی لیاقتی و قدرنشناسی مسئولین در رسیدگی به وضعیت آقای عیسوند، باعث شد که الف دزفول به روز شود.

 

بالانویس2:

این متن را نوشته بودم تا در مراسم اربعین سید بخوانم. اما وقت نشد و از همان روز، هم فایلِ متن گم شد و هم متن چاپ شده ­اش. خیلی دنبالش گشتم اما فایده نکرد. گذاشتم به حساب عدم رضایت سیدمجتبی و امروز در سالگرد شهادت سید، فایل متن را پیدا کردم و وقتی دوباره مرورش کردم ، رمز و راز گم شدنش را ادراک کردم.  وقتی با سطر به سطر متن گریستم، فهمیدم که این متن باید زمانی منتشر می شد که من به واژه واژه ی آن یقین پیدا کنم نه اینکه دلنوشته ای باشد و روضه ای و دیگر هیچ. با نیمچه شناختی که طی این یک سال از سید پیدا کرده ام، با اتفاقاتی که یکی پس از دیگری ، پس از شهادتش رخ می دهد، با خوابهایی که از سید برایم تعریف می کنند، فهمیدم اگر چه آن روز گمان کردم که این متن دستنوشته ی من است، امروز فهمیدم که نیست!!!

 

من زنده ام

چند کلامی از زبان شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی به قلم الف دزفول

«تمام این متن تصاویر ذهنی من است»

 

با این که بارها و بارها به دلم افتاده بود که ماندنی نیستم، با این که بارها و بارها ندایی توی دلم از شهادتم می گفت، اما زمانی دست به قلم بردم برای وصیت نوشتن که دور وبرم پر شده بود از ملائکه.

صدای بال بال زدنشان را می شنیدم و عطر حضورشان را حس می کردم. سینه ام تنگ شده بود. تنگ تنگ. حس غریبی تمامی وجودم را گرفته بود.

خدا قسمتتان کند این حس غریب را که  آدم وقتی می خواهد شهید شود، وقتی یقین می کند به پرواز و وقتی در و دیوار برایش نشانه می شوند ، شوقی سراسر وجودش را می گیرد و شعله ای توی دلش زبانه می کشد که دیدن کجا و شنیدن کجا.

 همان چند خط را هم در اوج شور وصل نوشتم. در گرماگرم بشارت فرشتگانی که دور و برم بال بال می زدند.

حس غریبی است. قدم از قدم که بر می داری ، ضربان قلبت به اوج می رسد. می دانی داری به باب وصال نزدیک و نزدیک تر می شوی. تپش تپش ، نفس نفس ، قدم قدم و صدای آن گلوله و از اینجا به بعد تصاویری که شما دیدید و من دیدم، تفاوتی دارد از زمین تا آسمان هفتم.



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
:: ادامه مطلب
به بهانه ی یادی از شهدای مدافع حرم
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هفتم تیر ۱۳۹۵

«آنان که اسیر خاک نیستند »

یادی از شهدای مدافع حرم پایتخت مقاومت ایران، دزفول قهرمان

 

دیشب مداح داشت همان جمله ی معروف هر ساله اش را تکرار می کرد : «چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امسال نیستند تا مناجات کنند.دیگر دستشان از دنیا کوتاه است. نیستند تا العفو بگویند و فریاد الغوث الغوثشان برود تا عرش . چه آدم هایی که امسال اسیر خاکند و نیستند تا تجربه کنند این ساعت های عزیز را و استفاده کنند از این لحظه های آسمانی!»

قصه ی مداح به اینجا که میرسد،  هر کس یاد عزیزی می افتد که از دست داده است و بغض فراق ، لرزه می اندازد به شانه هایش و باران می گیرد در آسمان تنهایی اش.

اما من دلم رفت جایی دیگر. چرا و چگونه اش را نمی دانم ، اما اول لبخندی نشست روی لبهایم. لبخندی که جنسش خیلی با لبخندهای دیگر تفاوت داشت. لبخندی که کم کم تبدیل شد به بغضی که پنجه می کشید در گلویم و پس از آن ، گریه و اشک هایی که اختیارش را نداشتم. خواستم بروم و میکروفن را از مداح بگیرم و بگویم این داستان تکراری را دیگر بی خیال شو برادر. این داستان مکرر رفتن آدم ها و عبرت نگرفتن ما را. خواستم بروم و بگویم مردم! بگذارید من برایتان روضه ای دیگر بخوانم!

آی مردم! چه آدم هایی که سال پیش بینمان بودند و امروز جایی دارند مناجات و عشق بازی می کنند با محبوبشان، که دست ما به آنجا نمی رسد.  آی مردم! چه آدم هایی که دستشان از دنیا که کوتاه نشده است،هیچ، بلکه بیشتر می توانند دستمان را بگیرند و با همان دست راه را نشانمان بدهند.

آنان که دیگر العفوی نمی خواهند و الغوث به کارشان نمی آید، آخر کسانی را که خدا عاشق بشود و ببرد جایی که خودش می داند ، در بهترین جایگاه ها، دیگر العفو و الغوث گفتنی در کارشان نیست. هر چه هست شکر است و هرچه هست نعمت و رزقی که پایانی ندارد.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که امروز نه اینکه اسیر خاک باشند، بلکه خاک اسیر آن هاست و خاک که هیچ، زمین و آسمان اسیرشان است، اسیر نورشان ، اسیر عزتشان ، اسیر جاه و مقامی که دارند.

آی مردم! آدم هایی سال پیش بینمان بودند که خودشان «اَحیاءٌ» هستند و آنان که «اَحیاءٌ» باشند، ثانیه به ثانیه ی «حی» بودنشان «احیا»ست .  هر جا اراده کنند می روند و سفره ی احیایشان را پهن می کنند. از نجف تا کربلا بگیر تا قبر گمشده ای که نشان از بی نشانش نمی دانیم.

آی مردم! همه ی آنان که می روند، اسیر خاک نیستند و دستشان از دنیا کوتاه نیست. بیایید به آنان بیندیشیم و به راهشان و پیامشان و تکلیفی که بر عهده مان گذاشتند. بیایید فراموششان نکنیم چرا که خودشان در وصایایشان نوشتند که «در روز حساب از شما خواهند پرسید که در مقابل خون شهدا چه کرده اید؟»

چه بغضی شد دیشب و چه اشکی بود و چه لبخندی وقتی که یاد شهیدان مدافع حرم «امیر علی هویدی»، «سید مجتبی ابوالقاسمی»، «علیرضا حاجیوند» و «محمد زلقی» از ذهنم عبور می کرد . آنان که سال پیش بینمان بودند و شب های قدر امسال میهمان سفره ی پربرکت پروردگارشان هستند و آنجا  باز من ماندم و حسرت جاماندن و نرسیدن. درد کهنه ای که دست از سرم بر نمی دارد. دردی که بدترین درد عالم است.

 

نه اشک بود و نه لبخند ، حال را مثال نبود        شبی که غیر خیالت به دل خیال نبود



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی، شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، شهید علیرضا حاجیوند، شهید عادل سعد، شهید محمد زلقی، شهید عارف کایدخورده
به بهانه اربعین شهادت دومین شهید مدافع حرم دزفول شهیدسیدمجتبی ابوالقاسمی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و چهارم دی ۱۳۹۴

سیدجان! دیدار به ظهور

دلنوشته ای برای اربعین شهادت سید مجتبی ابوالقاسمی +دانلود دکلمه همین دلنوشته

سید جان

روز رفتنت عجب قیامتی به پا شده بود. یاد ندارم چنین تشییعی و گمان نکنم که بزرگترها هم به یاد داشته باشند . با این که خیلی ها چه در بودنت و چه در رفتنت برایت کم گذاشتند،  اما مردم سنگ تمام گذاشتند برایت. حضور بی شمار مردمی که انگار همه برادر از دست داده بودند، همه ی غصه هایمان را برای غریب بودنت از بین برد و تو نه در غربت که در اوج شکوه و عظمت و عزتی که خدا به نامت نوشت ، روی امواج دست ها ، تا آسمان شناور شدی و این وسط فقط یک غصه و درد ماند برایمان!

 این وسط ما ماندیم و جای خالی تو و این فقط دردی است بی درمان که لحظه به لحظه چنگ می زند به جانمان و برای همه مان غریب است این درد. ساکت نمی شود، کهنه نمی شود. زخمی است که هنوز تازه است. مثل روز اول.

یادم نمی رود بچه ها را، چه در فرودگاه اهواز، چه در برنامه های وداع و چه در روز تشییع.  قرار به سینه هاشان نبود و چشمشان دمی از بارش نمی ماند.

یکی از بچه های قدیم جنگ کناری کشید مرا و گفت: «چه خبر است علی؟ اینها چرا اینطوری می کنند؟ این همه بی قراری و بی طاقتی ؟ ما هم آن دوره رفیق کم از دست ندادیم! بارها شد که مجبور شدیم پا روی پیکر رفیقمان بگذاریم و جلو برویم . بارها شد که حتی نشد جنازه ی رفقایمان را بیاوریم عقب و بارها شد که حتی در تشییع برادر شهیدمان هم نتوانستیم شرکت کنیم. این بچه ها چرا اینقدر بی تابی می کنند؟ »

به زور لبخند تلخی روی لبم آوردم و گفتم : «حاجی ! ما تازه کاریم . بهمان حق بده! این اولین رفیقمان است که شهید می شود!  بچه ها هنوز عادت ندارند. برایشان شهید شدن رفیق تازگی دارد.  کجا دهه شصتی ها فکر می کردند، نسلشان از معبر تنگ شهادت عبور کند. آخر همه گمانمان این بود که تقدیر نسل ما فقط حسرت خوردن است. اینکه سفره ی شهادت جمع شود و کسی از نسل ما به آن نرسد. نه توانستیم من قضی نحبه شویم و نه دنیا دست از سرمان برداشت تا من ینتظر باشیم. کجا گمانمان می رفت که کوره راهی هنوز برای شهادت مانده باشد؟ »

گفتم : حاجی جان! سید تمام قاعده ها را به هم ریخت. تمام معادله ها را به هم زد. سید چیزی را به دست آورد که در  تصورمان هم نمی گنجید. در نهایت سکوتی که داشت و ادعایی که نداشت. گفتم حاجی این بچه ها شوکه شده اند. تا به خودشان بیایند و زخم نبودن سید التیام بگیرد، طول می کشد. در خوابمان هم نمی دیدیم از دهه شصتی ها کسی را راه بدهند توی قطعه ی شهدا! توی خوابمان هم نمی دیدیم هنوز از دهه شصتی ها کسی بتواند در این وانفسای روزگارمان همسایه سید جمشید ، حسین غیاثی ، حسین بیدخ و بچه های قطعه 2 شود. اما سید نه در خواب و خیال که در بیداری ، غافلگیرمان کرد و سبقتی گرفت از همه مان و رفت و جایی آرمید که برای همه مان آرزویی دست نیافتنی بود.

گفتم حاجی جان. خرده مگیر که نسل ما در شهادت تازه کار است. سید خط شکن بچه های بسیجی دهه شصتی شهر است و دیگر بغض اجازه نداد حرف بزنم و سکوت حاجی هم نشان از بغضی داشت که در گلویش داشت بازی در می آورد.

 سید جان. خداییش بدجوری غافلگیرمان کردی برادر! از وقتی که خبر رفتنت را شنیدیم تاآن شبی که در فرودگاه اهواز نازل شدی روی شانه هایمان و تا روزی که در طوفان اشک و ناله بغض، کشتی شکسته ات در شهید آباد  آرام گرفت، هنوز بارورمان نمی شود که رفته ای. باورمان نمی شود دیگر نمی بینیمت. هنوز گمان می کنیم یک شوخی ساده است ،  یک قصه یا  یک خواب که هنوز  بیدار نشده ایم از آن.

 برادر!  خودت که  تمام صحنه ها را دیدی! نیاز نیست بگوییم چه بارش غمی از ابر فراق تو بر سرمان باریدن گرفت و از همه سخت تر این که این جای خالی را چه کنیم؟ این اتاق را که همه جوره عطر و بوی تو را دارد و هر گوشه اش خاطره ای از تو برایمان روایت می کند.

خاطرات با تو بودن را چه کنیم؟

گفتم برادر! عادت نداریم به شهادت رفیق. همه جوره رفیق از دست داده ایم. اما به شهادت رفیق از دست دادن دردی است نگفتنی برادر. جرعه جرعه حسرت عقب ماندن و جا ماندن و نرسیدن می نوشاند بهمان. مدام استخوان لای زخم ماندمان می کند. مگر خودت دستی بکشی روی دل هایمان که رنگ آرامش بگیرد این دل های متلاطم و این چشم های بارانی  و این  شانه هایی که هنوز ازسنگینی داغ تابوت سه رنگ تو زخم است و زخمش التیام نیافتنی.

 اما سیدجان!

رفتنت عجب شوری آفریده است بین همه. بین این بچه بسیجی ها. اثبات کرده ای که راه شهادت برای نسل ما هم باز است. شورآفرین شده ای برادر. همه دارند  این در و آن در می زنند که راهت را بروند. دارند بال بال می زنند تا راهی به سوی آن معبر باریک شهادت پیدا کنند و شهر ما و جوانان ما این شور را نیاز داشتند که تو آن را در دل ها به جوشش آوردی.

همه دارند یک جورهایی پر به در و دیوار قفس می زنند که راهی پیدا کنند به آن راهی که تو پیمودی و این را همه مدیون تو هستیم.

 و اما شما برادران بسیجی ام.

عجله نکنید. لختی آرام بگیرید. این آتشی را که سید در دلهایتان افروخته است نگه دارید که اسلام و انقلاب به آن نیاز دارد، اما با اینکه سوز فراق سید، سوزشی نیست که به راحتی مرهم شود، بیایید کمی به خودمان آرامش تزریق کنیم. بیایید به «الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.» کمی تلاطم را از دل هامان بگیریم.

بیایید از ««وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ »» کمک بگیریم  که بارها شنیده ایم : إِنَّ الَّذينَ قالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلائِکَةُ أَلاَّ تَخافُوا وَ لا تَحْزَنُوا وَ أَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتي کُنْتُمْ تُوعَدُونَ

بچه ها!

سید اولین شهید از نسل ماست! اما آخرین شهید نخواهد بود. بابی از جهاد باز شده است و بابی از شهادت و سید شاید اولین قطره باشد از باران شهیدی که بر شهر خواهد بارید. غیرت دارد موج می زند. همه دارند لباس عباس بودن زینب می پوشند. باید آماده شد. آماده برای چندین کار بزرگ.

یکی برای جهاد، که اگر راه رفتن باز شد، در تصمیم بین رفتن و ماندن کم نیاوریم و  دل بریدن و دل کندن  برایمان سخت نشود. باید آماده بود برای روزی که پیر و مرادمان اشاره کند  و معبر شهادت هم دروازه ای شود برایمان.

باید آماده باشیم.

برای اینکه شاید بهترین رفقایمان را مثل سید روزی قرار باشد روی شانه هایمان ببریم بهشت آباد و خودمان دوباره برگردیم بین معرکه.

باید آماده باشیم، شاید خدا خواست و آن سفره ای را که هشت سال برای یک نسل گشود، هرچند با سال ها تاخیر برای ما هم گستراند.

 باید آماده باشیم.

یک آمادگی بزرگ تر از همه ی این ها  . یک امادگی فراتر از  حد تصور برای یک اتفاق بزرگ که در راه است.

برای سربازی در رکاب مردی که اگر خدا بخواهد آمدنش نزدیک است. برای مردی که روزی سید علی پرچم انقلاب اسلامی را دو دستی می دهد دستش.

 آن روز بزرگ اگر خدا بخواهد نزدیک است.

بچه ها !

باید این غیرت و تعصب انقلابی خود را حفظ کنیم برای آن روزهای بزرگ. برای روزهای پس از ظهور.

این همه حسرت و بی تابی  کشیدیم. این همه درد جا ماندن از قافله ی شهدا روز و شبمان را به هم ریخت. از کجا معلوم خداوند در تقدیر نسل ما اتفاقی به بزرگی ظهور را ننوشته باشد؟

از کجا معلوم دست سرنوشت برایمان پس از آن همه حسرت ، شادی وصال آقایمان را رقم نزده باشد.

پس بیایید همه جوره آماده باشیم.

هم باید ایمان­مان را تقویت کنیم که امام صادق (ع) فرمود: ایمان خود را قبل از ظهور تکمیل کنید چون در لحظات ظهور ایمان ها به سختی مورد ابتلا و امتحان قرار می گیرد  و از طرف دیگر هم خدا جان هایی را خریدار است که صاحبشان مومن باشد که إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ

هم ایمانمان را تقویت کنیم و هم همه جوره خودمان آماده باشیم برای جهاد در رکابش، خدا را چه دیده اید شاید قبولمان کرد که سربازی اش را بکنیم.

بچه ها! عطر و بوهای خوشی به مشام می رسد و خبر های خوشی در راه است.

لباس های رزممان را پیش رویمان بیاویزیم و هر روز پوتین هایمان را تمیز کنیم و چشم بدوزیم به کعبه تا صدایش بپیچد در گوش جهان که «اناالمهدی»

بیایید آتشی را که برای انتقام خون سید، خون شهدا و خون کربلا در سینه داریم حفظ کنیم تا غیرت انقلابی مان همیشه بجوشد و صبور باشیم در فراق سید مجتبی و سید مجتبی هایی که در آینده های نزدیک روی شانه خواهیم برد.

بیاید به سید بگوییم : برادر جان! ای شقایق آتش گرفته! دل خونین ما شقایقی است كه داغ شهادت تو را در خود دارد . آیا آن روز نیز خواهد رسید كه بلبلی دیگر  در وصف ما سرود شهادت بسراید؟ 

سید جان دعایمان کن

ما تو را از دست نداده ایم. تازه به دست آورده ایم. از آن بالا هوای ما را داشته باش و دعایمان کن. آنجا دستت باز تر است تا هوای رفقایت را داشته باشی. از آسمان هم برایمان رفاقت کن و دعایمان کن که ما را هم در همان راهی که رفتی راه دهند و ما نیز با تمام بی لیاقتی که داریم برسیم به قافله ای که سال هاست آرزوی وصالش را داریم.

 سید جان ! روی تابوتت نوشته بود، مدافع حرم!  چه شیرین است ، روزی که تابوت ما را مردم بر دوش می برند ، کنار اسممان نوشته باشد : سرباز مهدی .

راستی می گویند برخی از شهدا هم همراه آقا برمیگردند. پس آخر حرف هایم نمی گویم: دیدار به قیامت ، می گویم دیدار به ظهور برادر.

دیدار به ظهور.

 دانلود دکلمه متن حاضر



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه شب یلدا
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه یکم دی ۱۳۹۴

«یلدا» فقط یک بهانه است

 

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است که شاید بشود آدم ها به بهانه ی طولانی تر بودن چند ثانیه ای این شب، دقایقی دور هم جمع شوند

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است تا بعضی ها  هندوانه و انار و شاید هم آجیل را به چند برابر قیمت قالب کنند به مردم.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است که بعضی آدم ها کمی فارغ از قوانین مدرن دور و برشان، سری بزنند به بزرگ تر ها؛ و پدربزرگ ها مجالی بیابند که حافظ بخوانند و به لطف خواجه ی شیراز  و سفره ی ترمه ی پهن شده در گوشه ی اتاق ، خیال بچه هایشان  پربگیرد به روزگار مهربانی ها ، آن روزها که حرمت ها، آدم ها را دور هم جمع می کرد.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. فقط بهانه ای شده است تا برخی ها دور هم جمع شوند و ساز و تنبک راه بیندازند و بزنند و بخوانند و البته خب این هم یک جورش است دیگر.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر. اما گاهی فقط بهانه می شود تا در جمع گرم خانواده، همه، جای خالی یک نفر را احساس کنند. کسی که سال پیش بود. گرمای لبخندش، سرما را از یاد می برد و شیرینیِ بودنش، از هندوانه و انار بی نیاز می کرد سفره را و برق چشمانش، شمع می شد برای سفره ی غم گرفته ی اهل خانه.

این جاست که «یلدا»،  به واقع یلدا می شود در هجران ، در فراق ، در دوری ، در طولانی بودن راه بین تو و آن مسافری که دیگر نیست و تو دیگر تاب نداری که یلدایت را در یلدای فاصله با او بگذرانی.

شال و کلاه می کنم و می روم به همان سمتی که هر چه نزدیک تر می شوم به مقصد، وجودم گرم تر می شود و امواج متلاطم دلم، انگار دارند ساحل آرامش را از دور نظاره می کنند و عجب ساحل امنی است این جا.

هرگاه که دل از دود و دم شهر می گیرد، بارش آرامش را فقط می توان این جا پیدا کرد. سنگ و عکس و قاب هایی که همه جوره از آدم های دور و برم زنده ترند و تپش تپش زندگی را می توان در دل این سنگ ها به چشم دید.

زیر نور سبزی که انگار «جنات تجری من تحت الانهار» را تداعی می کند و تصاویری که هر یک با چشم هایشان با آدم حرف ها دارند و من ندیدم زیباتر از این جا و ندیدم زنده تر از این ها و ندیدم سنگ صبور تر از این به ظاهر سنگ ها برای درد دل گفتن.

و یلدای امشب شهیدآباد، متفاوت تر است از سال های پیش.

این جا«یلدا» بهانه ای شده است تامردم سفره های شب یلدایشان را بیاورند کنار این بچه ها. کنار این سنگ ها و قاب هایی که از همه ی عالم زنده ترند.

شب یلدا - مزار اولین شهید مدافع حرم دزفول «شهید امیر علی هیودی»

و این وسط «امیر» و «سیدمجتبی» از همه بیشتر مهمان دارند. مهمان هایی که به بهانه ی یلدا، آمده اند تا اندکی در  یلدای هجران این مدافعان حرم، سینه هایشان را سبک تر کنند و بغض هایشان را روی سنگ مزار این بچه ها بشکنند.

شب یلدا - مزار دومین شهید مدافع حرم دزفول «شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی»

سوسوی اشک هایشان در تلفیق سوسوی شمع هایی که عاشقانه روی سنگ مزارها می سوزند، بهترین تصاویر را رقم زند و صدای هق هق شان زیباترین موسیقی سنتی عالم را بنوازد.

چه یلدایی است امشب در کنار این سنگ ها و قاب ها. سفره ی یلدای خانه ها به اندازه «امیر» و «سید مجتبی» خلوت تر شده است و جمع یلدایی این بچه هایی که سالهاست آرمیده اند در این بهشت زمینی، به اندازه ی دو نفر شلوغ تر شده است.

عجب بزم یلدایی است این جا و عجب یلدایی شد امسال برایم. یلدایی متفاوت در کنار سفره هایی متفاوت.

با خودم می گویم: کاش طولانی ترین شب عالم، پایان گیرد. آن یلدای بزرگ که سال هاست به بهانه اش ندبه می خوانیم و چشم هایمان را دوخته ایم به راه.

«یلدا» هم شبی است مثل همه ی  شب های دیگر ، اما کاش «یلدا» بهانه ای شود تا از درد و سوز یلدایی ترین شب های فراق، بگرییم و از خدا بخواهیم موعِد موعود را زودتر برساند.

چه روزگاری می شود آن روز. آن روز که دیگر واژه ی «یلدا» بی معنی و بی استفاده می شود.  چون یلدا یک جورهایی فاصله را و طولانی بودن را فریاد می کند و آن روز دیگر فاصله ای نیست.

تازه خیلی از همین بچه هایی که امروز عکسی و قابی و سنگی بیشتر برایمان به یادگار نگذاشته اند هم خواهند برگشت.

چه روزگاری می شود آن روز. آن روزی که کم کم نوید آمدنش دارد به گوش می رسد.

پس باید به دنبال واژه بود. واژه ای جایگزین یلدا. چرا که روزگار ظهور واژه ی«یلدا» را باید بایگانی کرد.

«یلدا» فقط یک بهانه است.

 

پانویس:

با تشکر از بچه های مساجد رسول اعظم(ص) ، آقا حبیب و ثامن الائمه(ع) و همچنین هیات های لواءالحسین(ع) و   محبان اباالفضل العباس(ع) ، گردان امنیتی سپاه ناحیه دزفول و حوزه حمزه سیدالشهدا که برنامه ی ( یلدایی در جوار شهدا) را در شب یلدا و در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول برگزار کردند.



:: موضوعات مرتبط: شهید امیر علی هیودی، شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه تشییع تاریخی شهدای مدافع حرم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۴

حماسه ای که مردم آفریدند

به بهانه ی حماسه آفرینی مردم پایتخت مقاومت ایران در تشییع شهدای مدافع حرم

 

وقتی که پیکر پاک و مطهر سید مجتبی در غیبت پیش بینی شده ی تمامی مسئولین شهر و در میان بغض و اشک و آه، بر دوش  بسیجی های حوزه ی حمزه سیدالشهدا و نیز رفقایش در فرودگاه اهواز سرافرازانه پا به خوزستان گذاشت و به بهانه ی استقبال فردا صبح ِمسئولین از این شهید عزیز، شب را در بیمارستان نفت اهواز ماندگار شد تا صبح که در میان استقبال گرم!!! مسئولین شهری و مردم وارد شهر شود، چیزی ته دلم می گفت که فردا هم خبری نخواهد شد و واقعاً هم خبری نشد.

به دلیل عدم اطلاع رسانی ، مردم خبردار نشدند و به جز تعداد محدودی از مردم و چند تن از مسئولین شهری ، مابقی مسئولین خواب صبحگاهی روز تعطیلشان را به استقبال از سید ترجیح دادند و از این استقبال گرم!!! بچه های بسیج خیلی دلشکسته و ناراحت شدند و بغض روی بغضشان آمد که چرا تابوت رفیقشان باید در غربتی اینچنین استقبال شود؟؟

در بین راه که از اهواز بر می گشتیم ، مدام با خودم می گفتم که الان حتماً در و دیوار شهر پر شده است از عکس سید، تا برای تشییعش شور و حماسه ای تکرار نشدنی برپا شود. گفتم حتماً مسئولین امر، سنگ تمام گذاشته اند تا شهر را غرق شور کنند؛ اما وقتی خیایان 45 متری و شریعتی را تا آخر شب مدام رفتم و برگشتم ، دیدم که ظاهراَ  تبلیغات «سیرک آذربایجان» برای آقایان بر تبلیغات شهادت سید می چربد و باز هم غیرت بچه بسیجی های مساجد که درب مساجدشان را سیدباران کرده بودند.

دلم رفت دنبال خاطره ی مکرر تبلیغ مسابقات والیبال و بسکتبال و . . .  که سراسر شهر را می گیرد، اما برای عکس شهدا در ورودی های شهر که عزت و سربلندی و افتخار هر شهری است و برای برگزاری تبلیغات یادواره های شهدا، حضرات پول ندارند و وعده امروز و فردا می دهند.

تمامی این مسائل برایم  مسئله ی تازه ای نبود که همیشه عادت داریم به این رفتارها و اعمال. به این که شهدا و مسائل مربوط به شهدا برای مسئولین در اولویت آخر هم نباشد و بارها در الف دزفول دلایلم را نوشتم و هیچ کس را کک هم نگزید.

 

اما یک مسئله بیش از همه چیز دلم را آتش زد و آن تغییر مسیر سنتی تشییع شهدا برای تشییع سید بود. بجای حرکت از آستانه متبرکه سبزقبا، مسیر تشییع، به بهانه خسته شدن مردم ، یک مسیر کوتاه و خارج از دلِ شهرانتخاب شده بود و این تصمیم درست زمانی اتخاذ شده بود که در همه ی شهرها برای تشییع شهدای مدافع حرم و پلاک و استخوان های از سفر برگشته ، غوغا می کنند. تمام شهر را درگیر شهید می کنند تا عطر شهید و پیام شهید و طنین شهادت در شهر بپیچد و این در حالی بود که مراسم تشییع طلبه ی شهید سید اصغر فاطمی تبار،  که به همراه شهید ابوالقاسمی شهید شده بود و روز قبل در بخش جایزان امیدیه تشییع گردید بود در یک مسیر  6 کیلومتری ، حماسه ای آفرید که در اکثر رسانه های کشوری منعکس شد.

 آخر حضور شهدا در شهر همیشه سرشار پیام هایی است که باید درک شود و اگر این پیام ها درک نشود، تشییع شهید با تشییع یک میت هیچ تفاوتی نخواهد داشت. فلسفه ی حضور شهدا این است که شور بیافرینند در شهر، بین مردم و بین مسئولین.

حضور شهید باید تمام شهر را درگیر خودش کند . از در و دیوار شهر بگیر تا دل های مردمی که همیشه عاشقانه محضر این دسته گل های پرپر اظهار ارادت کرده اند و می کنند.  فلسفه ی حضورشان این است که شهر را بیدارتر کنند.

 

عکس هوایی مراسم تشییع شهید ابوالقاسمی

با خودم گفتم : آخر کجا این مردم خسته می شوند؟ مردمی که بارها و بارها خستگی ناپذیری خود را نشان داده اند. از روزهایی که 2600 شهیدشان را روی شانه تا بهشت آبادهای شهر بردند و کم نیاوردند تا روزی که در تشییع کاروان شهید گمنام در نهایت گرما و شرجی  شهر ، با لباس هایی خیس از عرق، مسافران ملکوت را از دانشگاه جندی شاپور تا  پل سوم و از آنجا تا مصلی جمعه بدرقه کردند و کسی اعتراضی نداشت و آخرین بار هم که در تشییع شهید هیودی، اولین دلاورمرد شهید مدافع حرم دزفول حماسه آفریدند و کسی دم از خستگی نزد و این جا آدم گمان می کند که خدای نکرده خود آقایان از چنین مراسماتی خسته شده اند و می خواهند بهانه را بیندازند گردن مردم تا مراسم را زودتر جمع و جور کنند و هر کس برود خانه اش.

دلم آشوب بود. دلهره داشتم که نکند سید مجتبی مثل لحظه ورودش در فرودگاه و یا ورودش به دزفول، غریبانه تشییع شود. مدام با خودم می گفتم: «حتما حکمتی دارد» و با همین واژه ی «حکمت» به دلم آرامش تزریق می کردم.

و صبح تشییع وقتی چشمم به جمعیتی افتاد که ثانیه به ثانیه بر تعدادش افزوده می شد،حکمتش را فهمیدم. صدای ضربان قلبم را هم می توانستم بشنوم. احساس می کردم قرار است اتفاق خارق العاده ای رخ دهد، قرار است حرکتی ماندگار خلق شود و هنگامی که پیکر سید روی شانه ی مردم راه افتاد به سمت مزاری که خودش جایش را انتخاب کرده بود، خداوند درس بزرگی نازل کرد بر دل هایمان.

الله اکبر از این شکوه! از این عظمت! از این جمعیتی که نه چشم انتهایش را می توانست رصد کند و نه کادر دوربین ها برای پوشش آن کفایت می کرد.

مردمی که با اشک هروله می کردند در پی تابوت سید و امواج دست ها ، قایق گونه تابوت سه رنگ سید را اسیر تلاطم کرده بود.

باران عزت باریدن گرفته بود بر این شهید و خداوند نشان داد که شهید عجب عزتی دارد. کسی که خالصانه در راه اهل بیت(ع) قدم بردارد و هستی اش را به پای اهل بیت(ع) بریزد، خداوند چگونه  عزت می دهد. شهید عزتی دارد که دل ها را می رباید و جذب می کند به سمت خودش و مغناطیسی دارد به شعاع عشق که عاشق را نمی گذارد در خانه بماند. خواه ناخواه کشیده می شوند مردم سمت این تابوت سه رنگ.

الله اکبر از این عزت و عظمت.

هر چه بیشتر به اطراف نگاه می کردم، بیشتر بی خیالِ بی خیالی های آقایان می شدم که وقتی خدا بخواهد عزت بدهد، آدم ها چکاره اند؟

مراسم تشییع - شهید آباد دزفول

باید بوسید قدم های یکایک زنان و مردانی را که خالق چنین حماسه هایی هستند. باید بوسید خاک پای مردمی را که این چنین غیرتمندانه به شهدایشان ادای احترام می کنند.

برای خودم که حضور داشتم و می دیدم باورکردنی نبود، چه برسد برای کسی که از دور بخواهد تصاویر را ببیند.

آفرین بر این مردم! احسنت بر این غیرت! بر این معرفت! بر این قدرشناسی! آفرین بر مردمی که نشان دادند هنوز هم محکم و استوار بر آرمان هایشان ایستاده اند. هنوز هم قدرشناس شهدا و ایثار و جانفشانی شان هستند. نشان دادند که خیال شهدا بی قرارشان کرده است و مانند برخی ها!!!  بی خیال شهدا نیستند.

فریاد های مکرر «مرگ بر آمریکا» یشان ، تنفر و انزجارشان را از بزرگترین جنایتکار عالم نشان داد و اثبات کرد که هنوز این مردم خون جوانانشان را می بینند که از دست آمریکا می چشد.

آفرین بر مردمی که در تشییع شهدای مدافع حرم « شهید امیر علی هیودی»  و « شهید سید مجتبی ابوالقاسمی» ، زیباترین تصاویر حضور را رقم زدند و به عالم اثبات کردند که هنوز هم مثل سال های هشت سال دفاع مقدس در صحنه هستند و  گوش به فرمان ولایت و فرمانبردار اوامرش هستند.

آفرین بر جوانان بسیجی،  خصوصاً بچه های حوزه ی حمزه ی سیدالشهدا. آفرین برجوانان هیاتی دزفول با این حضور پر شور. آفرین بر مردان و زنان شهری که شهره ی ایثار است و معروف در مقاومت. آفرین بر همه که سنگ تمام گذاشتند.

آرامشی همراه اشک و حس غرور سراسر وجودم را گرفت. این که سید مجتبی علاوه بر این که در غربتِ بی خیالی آقایان تشییع نشد، بلکه در اوج عزت و سرافرازی و تشییعی بی نظیر تشییع شد،  همانند تشییع با شکوه «شهید امیر علی هیودی» و نیز «شهید عبدالامیر رمی» که چند ماه پیش و پس از سال ها پیکرش به شهر برگشت.

مردم شهرم دوباره اثبات کردند که شهید پرورند و قدرشناس و ادای احترام می کنند به شهدایشان و همیشه در خط ولایت و اسلام هستند تا ان شاءالله این انقلاب اسلامی را به دست صاحب اصلی اش برسانند.

باز هم آفرین بر شما و درود خداوند بر شما باد ای مردم دزفول،  برای  حماسه هایی که در مراسم تشییع شهدای مدافع حرم به دست شما رقم خورد.

 



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی
به بهانه شهادت دومین شهید مدافع حرم دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیستم آذر ۱۳۹۴

بالانویس1:

ابتدا جا دارد از مسئولین محترم شهرم تشکرکنم!!!  که مثل همیشه اهمیتی برای واژه ی ایثار و شهید و شهادت قائل نشدند و علاوه بر این که هیچ کدام، تاکید می کنم هیچ کدامشان ، برای استقبال از پیکر پاک و مطهر سید مجتبی در فرودگاه اهواز حاضر نشدند،  برخی شان خواب اول صبحشان را هم حرام نکردند و هنگام ورود پیکر این عزیز شهید به دزفول به استقبالش نیامدند و باز هم برای شهدا غایب بودند و این داستانی نیست که بخواهم به آن بپردازم که بی خیالی آقایان در این خصوص« اظهر من الشمس» است و بار اول و دومشان نبوده ونیست و  بار آخرشان هم نخواهد بود. حالا ان شاالله  در مراسم تشییع که دوربین های صدا و سیما حضور دارند، این کسری حضور را جبران  کرده و دلی از حضور در می آورند.

بالانویس2:

و باز هم همین جا جا دارد از بچه های غیرتمند و با معرفت بسیجی حوزه ی حمزه سیدالشهدا تشکر کنم که با وسیله های شخصی، خود شان را به فرودگاه اهواز رساندند و بیش از 4 ساعت در سرمایی استخوان سوز چشم انتظار پیکر رفیقشان ماندند و در اوج بی تابی و اشک و گریه با فریاد لبیک یا حسین و لبیک یا زینب ، از پیکر سید در فرودگاه اهواز استقبال کردند و نگذاشتند که سید غریبانه پا به شهر و دیارش بگذارد.

 

 

سید مجتبی! تویی که نمی شناختمت!

برای شهید سید مجتبی ابوالقاسمی ، دومین شهید مدافع حرم دزفول

 

آقا سید سلام!

جواب سلامم را می دهی. مطمئنم! اما من به آن درجه نرسیده ام که گوشم بشنود صدای پاسخت را، اما دلم به راحتی دارد گرمای وجودت را احساس می کند که کنارم ایستاده ای و با لبخند نگاهم می کنی و این حسِ حضور ِتو، نه از درجات من که از برکات توست که مرا اگر درجه ای بود، حکایت، حکایت دیگری می شد.

تویی  که به درجه ای  از حضور رسیده ای که  باوجود نبودنت ، بودنت را همه  می توانند حس کنند و حضورت را همه ادراک و این اصلاً از ویژگی های شهید است و همه ی شهدا این گونه اند و این همان وعده ی خداست که از زنده بودن و حاضر بودن و ناظر بودنتان ، همه جوره برایمان گفته است.

گفته بودند با پروازِ هواپیمایی آسمان خواهی آمد و پس از چهار ساعت چشم انتظاری، از زمانی که این پروازِ آسمان ، نشسته است روی زمین و خیال می کند که تو را با خود آورده است، این بچه ها همه شان دارند این جا بال بال می زنند برای دیدنت. گفتم «خیال می کند» و بی راه هم نگفتم که نه پروازِ آسمان تو را آورده است زمین، که «پروازِ تو » ، آسمان را زمین گیر کرده است و همه می دانند پرنده ای که خودش بال دارد و پرواز می کند را  نیاز به پرواز دادن نیست. پرنده همیشه خودش سرشار است از طراوت پرواز.

آقا سید! بین این همه بی قرار، من هم آمده ام که با تو یک فصل دردنامه مرور کنم. آمده ام از دور نگاهم را بیاندازم به این تابوت و حرف بزنم برایت، حرف هایی که گویا تمامی ندارد. مثل همین چند روز پیش که از دور، چشمم افتاد به ضریح سقای بی تاب کربلا و ضریحی که شش دانگ وجودم محو شش گوشه اش شد. ایستادم و  فقط از دور نگاه کردم و زیر لب زمزمه کردم با ضریحی که منتهای آرزویم بود. شور جمعیت نمی گذاشت بروم سمت ضریح و امروز هم بلندای این همه دست که دارد موج می شود برای این تابوت، نمی گذارد خودم را برسانم به تو و از همین دور نگاه می کنم به ضریح تابوتت و از دور زیارتنامه می خوانم برادر.

تو دیگر در قالب زمان و مکان نیستی که دور و نزدیکت فرقی داشته باشد. تو تکثیر شده ای به اندازه ی تمام این آدم هایی که به استقبالت آمده اند. یقین دارم در کنار هر یک از این آدم هایی که یا زانوی غم در بغل دارند و یا دارند در بغل دیگری مثل برادر مرده ها اشک می ریزند، یک سید مجتبی ایستاده است و می بیندشان. هم درد دل ها را می شوند و هم دعاهایی را که زیر لب دارند ثبت می کند.

این اشک های پیاپی ام را و این بغض را که گاهی می شکند و گاهی به سختی در گلو می فشارمش را بی خیال شو سید جان. خودت بهتر می دانی داستانش را و دلیلش را و این وسط بسیاری خیال می کنند که بین من و تو هم  رفاقتی چندین ساله بوده است، مثل همه ی این آدم ها که برخی هاشان از بی تابی این که با تابوت برگشته ای مدام غش می کنند و می افتند روی زمین. مثل همین آدم هایی که سرشان را گذاشته اند روی عکس تو که چسبانده اند به شیشه ی ماشینشان و  فریاد« سید سید» شان، این ملائکه ی طواف کننده دور تابوتت را هم به گریه انداخته است. گمان بسیاری این است که بین من و تو، رفاقتی چندین ساله بوده است که این چنین بی تابانه دارم دنبال تابوتت هروله می کنم.

 کاش می شد فریاد می زدم، من سید را نمی شناختم. من سید را ندیده بودم. من با سید حرف نزده بودم. خودم هم حیران این همه بی تابی خودم هستم و حیران این بی قراری که مرا تا این جا کشانده است. من گم شده ام بین این همه عاشق، مثل آن روز که در شور اربعین بین زوار ارباب گم شدم. خودم را انداخته ام در این موج جمعیت تا اگر قرار شد دستی روی سرها بکشی من هم قاطی این همه بی قرار، نصیبی از دست نوازشت  داشته باشم.

 سیدجان! آن قدر دوست و رفیق و دلداده برای خودت ردیف کرده ای ، که هر سو را که نگاه می کنم ، یکی دارد تکه پاره های بغض شکسته اش را جمع و جور می کند.

آقا سید! منی که شیرینی  با تو بودن را حتی مزمزه هم نکرده ام را باید کسی باشد زیر بغل هایم را بگیرد، تا این داغ زمین گیرم نکند، وای به حال آنان که سال ها انس و الفت داشته اند با تو و ثانیه هایشان با نفس های تو گره خورده است. آنان که شهد رفاقت تو را تجربه کرده اند، چه آتش فشانی درونشان فوران کرده است را خدا می داند.

مثل این رفیقت «محمدباقر» که  «انکسر ظهری  و قلّت حیلتی » را با تمامیت وجود درک کرده است و بچه ها زیر بغل هایش را گرفته اند تا کمر خمیده اش  از سنگینی بار بی تو بودن ، کمی راست تر جلوه کند و این بچه هایی که من نمی شناسمشان و مدام بیهوش روی زمین می افتند و کار برخی هاشان در این نیمه های شب عاقبت به بیمارستان کشید.

 و این وسط هیچ کس خبر ندارد که بین من و تو رفاقتی که نبوده است ، هیچ ، در مرور خاطراتم شاید حتی  به سلام و علیکی هم با تو نرسم. اما این شور ، این شیدایی و  این بی تابی  از کجاست ؟  این بغضی را که اختیارش را ندارم و نمی توانم هیچ کاریش بکنم و گاه با صدایی بلند می شکند ، چه قصه ای دارد؟ این که مدام رو به این تابوت شناور بر دست ها و شانه ها، بایستم و کرور کرور دردهایم را بریزم روی دایره برایت و اصلاً مگر با عقل جور در می آید که آدم سفره ی دلش را پهن کند پیش کسی که نمی شناسدش و زار بزند در فراق کسی که روزی و روزگاری گذارش به کوچه ی او هم نیفتاده است؟

و مگر می شود آدم در هجران کسی که نمی شناسد و در تمام کتاب زندگی اش نقشی از او ندیده است،  قرار از کف بدهد و بی تابانه نگاهش را گره بزند به تابوتی سه رنگ و تعریف کند فصل به فصل کتاب دردهایش را و زمزمه کند اسرار زندگی اش را و طلب کند آرزوهایش را از کسی که اصلاً نمی شناسدش؟

می شود! خوب هم می شود سید جان!

 هیچ کس نداند تو که پاسخ این ماجرا را خوب می دانی که اصلاً خودت بارها درگیر همین داستانِ من بوده ای. کلید حل این معمای به ظاهر مشکل، یک واژه بیشتر نیست و آن هم همان «تابوت سه رنگ» است و مگر این خودت نبودی که در روز تشییع شهدای گمنام و آن پلاک و استخوان های از سفر برگشته ، بی تاب و پریشان اشک می ریختی و سر به تابوت نهاده زمزمه می کردی.

اصلاً این از ویژگی های تابوت سه رنگ است که می توانی ندیده و نشناخته اعتماد کنی به پهلوان و قهرمان خوابیده در تابوت و مثل ضریح بچسبی به آن و بگویی و بگویی تا شاید بارسنگین سینه ات کمی سبک تر شود. تا شاید صاحبِ ضریحِ تابوت، گره گشایی کند برایت. آن هم تابوتی که قهرمان پرچم پیچ شده در آن، به یقین سر به زانوی مادر سادات جان داده است.   

سیدجان! تو خوب می دانی که مسافرانِ تابوت سه رنگ همه شان یک ویژگی مشترک دارند و آن هم این است که نیازی نیست تو از قبل آنان را بشناسی. همین که عکسشان روی در و دیوار شهر به تو لبخند زد و تابوت را دیدی که روی امواج دست ها تلاطم می کند ، احساس می کنی که سال هاست می شناسی شان و حس می کنی عزیزترین هایت را از دست داده ای.حس بی برادر شدن دست می دهد به آدم و می شود هر آنچه حالا دارد بر من می گذرد.

سیدجان! خوش آمدی برادر! خوش آمدی که این گونه آمدنت تمام معادلات زندگی ام را به هم ریخت. تمام دیوارها و قواعد و قانون های مصنوعی را که برای خودم ساخته بودم. تمام حصار هایی را که فکر می کردم، مجبورم تا ابد تحملشان کنم و تو ثابت کردی که می شود این حصارها را فرو ریخت. می شود این قاعده های خیالی را شکست.

ثابت کردی با اینکه درد نرسیدن به قافله ی شهدا درد سنگینی است، اما می توان جامانده بود، اما به قافله رسید. تو تقدیر را برای خودت عوض کردی آقا سید! و هنوز حیران این ماجرا هستم که چگونه در این روزگاری که ثانیه به ثانیه اش دارد آدم را می کشاند به سمت زمین، در این روزگاری که معبر شهادت تنگ تر از همیشه است، تو تقدیر را عوض کردی و سرفرازانه عبور کردی. آخر همه اش فکر می کردم تقدیر ما دهه شصتی ها این است که همیشه زیر تابوت سه رنگ باشیم با اشک، نه درون تابوت با شوق و تو تمام فرضیه هایم را نقض کردی و ثابت کردی که می شود این تقدیر مبهم را به هم ریخت. می شود به جای این که زیر تابوت اشک ریخت، درون تابوت بود و شوق وصال به کسانی را داشت که عمری قرار از آدم گرفته اند.

سیدجان! ممنونم برادر! همین که نشانم دادی در این روزگار هنوز هم راهی برای شهادت دهه شصتی ها هست، کار بزرگی کردی.  هرچند هنوز تقدیر من این است که باز زیر تابوت باشم با اشک، و تقدیر تو این که درون تابوت باشی با شوق. اما درسی به من دادی که دوباره از اول شروع کنم.

به قول سید عزیز که در امتزاج بغض و اشک برایم گفت:«سید مجتبی واقعاً می خواست!!! می خواست برود! می خواست شهید شود!!!» و شاید بزرگترین دلیل زمینی ماندن من و آسمانی شدن تو  همین «خواستن » بوده است. این که تو به عمل خواستی و با تمام وجود در راه خواسته­ات بال بال زدی و من فقط به زبان گفتم و شعارگونه نوشتم و این همان رمزی است که تو را به مقصود رساند و حال دارد بزرگترین فاصله را بین من و تو ایجاد می کند. تو راهی «عند ربهم یرزقون »  و من مجبور به تحمل بندهای این زندان خاکی.

درس بزرگی دادی سید جان! بزرگتر از آنچه فکرش را بکنی.  تویی که نمی شناختمت با رفتنت راهی را نشان دادی که هیچ گاه ندیده بودم. ممنونم سیدجان.

برو خدا پشت و پناهت و فقط از تو یک خواسته دارم. یکی ! نه بیشتر.  از این رفقای بی تابت می شنیدم که مدام سر می زدی شهیدآباد و گاه شب ها قدم می زدی بین ردیف ردیف عشق غبار گرفته و زمزمه می کردی با آن ها.

سیدجان! همان طور که شکوه می کردی از درد دوری شان و از سکوتشان در برابر بغض و اشک هایت ، تو قول بده در برابر بغض و اشک ما  فقط نگاه نکنی و سکوت پاسخمان دهی. تو خود درد کشیده و زجر کشیده ی این داستان سکوتی! تو سریع پاسخمان بده. آخر تو از نسل خودمان هستی. از نسل دهه شصتی ها.

راستی «محمدباقر» می گفت آن شب قبل از اعزام،  در قطعه ی شهدای شهید آباد حتی جای دفنت را هم به او نشان داده ای. کاش دعایی کنی برایمان که ما را هم راه بدهند در آن بهشت زمینی که آرزویی جز این نداریم.

سیدجان! آسمان که می روی نماینده باش برای مان. برای آنان که به قافله ی شهدا نرسیدند و تقدیرشان جرعه جرعه حسرت سر کشیدن است. سلاممان را به همه ی شهدا برسان و بگو این جا خیلی ها هستند که مشتاق دیدارند. بگو شهدا دعا کنند تا آقایمان زودتر برسد که اگر این هم تقدیر ما نشود، نسل ما هیچ تصویری ندارد که به آن افتخار کند.  بهشان بگو ظهور تنها امیدی است زنده نگهمان داشته است.

برو سیدجان! شاید اصلاً توانستی سلاممان را و پیاممان را به دست خودِ آقا بدهی. به او که از ما منتظرتر است. برو سیدجان! اما در آسمان هم مثل زمین، برای رفقایت سنگ تمام بگذار. برو . . .خدا نگهدارت سید مجتبی!



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی