صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه ی یک سنت فراموش شده
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه بیست و ششم فروردین ۱۳۹۸

سنت فراموش شده

مسیر سنتی تشییع شهدا در دزفول، از روزی که یادم هست از درب آستانه متبرکه سبزقبا بوده است. حالا یا به سمت بهشت علی یا به سمت شهیدآباد.

حالا اینکه این روزها آقایان مسئول این سنت را به هم زده اند، بماند. اینکه می خواهند سر و ته مراسم را زودتر هم بیاورند و برسند به خانه و زندگی شان بماند. اینکه مسیر تشییع شهدا را کوتاه و کوتاه تر کرده و تبدیل کرده اند به دو قدم راهِ بین حسینیه ثارالله و شهیدآباد بماند. حرفم این نیست. حرف من حرف دیگری است.

نوجوان بودم. دبیرستانی. شاید حدود بیست سال پیش. آن روزهایی که مدام استخوان و پلاک سربازان خمینی کبیر(ره) از خاک های مقدس جنوب، برمی گشت.

تشییع شهدا از درب آستانه ی سبزقبا که شروع می شد و سیل خروشان مردم ، خیابان امام خمینی(ره) را می پیمود، مغازه دارانی که در دو سوی خیابان مشغول کسب و کار بودند، به احترام شهدا، کرکره های مغازه هایشان را نصفه و نیمه و یا کامل پایین می کشیدند و کسب و کار را چند دقیقه ای تعطیل می کردند. چند قدم به همراه جمعیت قدم بر می داشتند و یا دست به سینه کنار درب مغازه شان می ایستادند و پس از عبور تابوت شهدا، دوباره کرکره های مغازه هایشان را بالا می بردند و روز از نو و روزی از نو.

دیشب که تابوت شهید مدافع حرم شهید علی سَعَد ، مسیر خیابان امام خمینی شمالی را آرام آرام طی می کرد تا برای مراسم وداع به حسینیه ثارالله منتقل شود، نگاهی انداختم به مغازه ها و مغازه دارانی که عمدتاً جوان بودند.

فقط سرکی بیرون می کشیدند تا دلیل پخش صدای نوحه را بشنوند و دوباره مشغول کسب و کار می شدند.

نه فقط برای مشایعت علی سَعَد، که برای چند شهیدی که طی چند سال گذشته از درب سبزقبا تشییع شده اند، این سنت زیبای حرمت گذاشتن به شهدا توسط کاسبان مسیر تشییع، پیوسته کمرنگ و کمرنگ تر می شود.

چه خوب است، کاسبان جوان، برخی از سنت های پدران خود را بدانند، بشناسند و بدان عمل کنند و چه خوب است که این چند خط را برسانیم به دست دوستان و آشنایانمان، شاید که این سنت زیبای از رونق افتاده، رمقی تازه بگیرد.

مردم ولایتمدار دزفول ، همیشه و همه جا قدرشناس شهدای والامقام خود بوده ، هستند و خواهند بود؛ لکن احیای چنین سنت های زیبایی می تواند پیام های وزین و پرمحتوایی در خصوص عزت و مقبولیت شهدا  برای دنیا مخابره کند.

یاعلی

 



:: موضوعات مرتبط: شهید علی سعد، متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی قطره ای تقدیر از دریای ایثار پاسداران و بسیجیان شهرم
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه نهم فروردین ۱۳۹۸

 

حکایت آنانکه یاریگرند نه بازیگر

چند خطی تقدیم به پاسداران و بسیجیان شهرم دزفول

☀️عطرِ نوروز که از تنفس بهار در فضا می پیچد، مردم خودشان را آماده می کنند برای یک استراحت چند روزه. برای اینکه خستگی یک سال دوندگی برای رزق و روزی اهل و عیالشان را از تن به در کنند. برای اینکه بزنند به دل جاده و کوه و دشت و دمن و خوش بگذرانند این روزهای آغازین سال را و آماده شوند برای یک سال دیگر کار و تلاش.

🌴اما این وسط آدم هایی هستند که در این ایام اگر چه طعم شیرین نوروز و در کنار خانواده بودن و دید و بازدید و سفر و گشت و گذار را نمی چشند، اما شیرینی دیگری را مزمزه می کنند که هیچ جای عالم پیدا نمی شود.  آدم هایی که یا کمتر دیده و شنیده می شوند و یا اصلاً وجودشان و حضورشان به چشم نمی آید.

✳️بچه های سپاه را می گویم.
همان سبزپوشان ساکت. آنانکه بیشتر عمل می کنند تا حرف بزنند. بیشتر در میدان هستند  تا در جستجوی نان و عنوان. برای دردهای مردم همیشه اهل دوا هستند تا ریا و همیشه یاریگرند نه بازیگر.

🌹مردانی که در هر واقعه ای سهم بزرگی  از حضور دارند ، بدون اینکه فیش های حقوقی نجومی داشته باشند و در سخت ترین مأموریت ها ، دل به دریای تکلیف می زنند بدون اینکه اسیر حق مأموریت باشند و در حوادث و وقایع هم عمدتاً جبران کننده ی کم کاری های آنانی هستند که از مدیر بودن فقط امضا کردنی می دانند و  پول گرفتنی و دیگر هیچ.

🌐از آنانکه صدها کیلومتر آنسوتر از مرزهایمان دنبال دفاع از حرمند تا آنانکه در مرزهای صعب العبور دنبال حفظ حریمند. از آنانکه دنبال تضمین امنیت شهرند تا آنانکه در حوادث و وقایع، خادم مردم هستند.

🌷گمنامند و اهل سکوت. بیشتر از همه دوندگی می کنند، زخم بر می دارند و گاه جانشان را در طبق اخلاص تقدیم می کنند و البته بیشتر از همیشه تهمت و ناسزا و زخم زبان نصیبشان می شود. سبزپوشانی که هست و نیستشان را فدای امنیت و آسایش مردم کرده اند، اما سهمی از تقدیر و تشکر ندارند.

 ❤️باید همسر یک پاسدار باشی تا درک کنی وقتی مرد خانه ات را بدرقه می کنی، صدای تپش های قلبت چقدر تندتر می شود و دلت چقدر باید با نگرانی ها و دلواپسی ها دست و پنجه نرم کند ، تا دوباره صدای کلید را در قفل در بشنوی.
باید همسر پاسدار باشی تا بدانی هربار صدای تلفن که بلند می شود، دلت هُری می ریزد زمین که نکند از آنسوی گوشی خبر بدی را قرار است بشنوی!
باید فرزند پاسدار باشی تا تلاطم را، چشم به راهی را و بیم و امید را همزمان درک کنی.

🌸این روزهای اول سال با این همه وقایع مختلف باید خداقوتی بگویم به بچه های سپاه دزفول و همچنین عزیزان بسیجی حوزه های مختلف. بسیجیانی که آتش به اختیار و خودجوش و مردمی و بدون هیچ مزد و منتی همیشه در میدان هستند، علیرغم تمامی تیکه و کنایه ها و تهمت ها و دهن کجی هایی که می شنوند و سکوت می کنند.

🎁باید تقدیر کرد از این عزیزان و همسر و فرزندانشان که آسایش و آرامششان فدای امنیت و آسایش مردم شده است و دارد می شود، بدون اینکه گله و شکایتی داشته باشند و انتظاری از کسی.

⭕️آغاز سال 98 ، روزهای سخت و پرکاری برای بچه های سپاه و بسیج دزفول بود. از آن حاشیه های تلخ «تابلو دزفول»  و حفظ و صیانت از دانشگاه جندی شاپور دزفول در مقابل اراذل و اوباش، تا حفظ امنیت مردم در شب چهارشنبه سوری و  خصوصاً به داد مردم رسیدن در سیلاب و آبگرفتگی ها.

✅شاید کمتر کسی خبر داشته باشد که این عزیزان در ایام عید کمتر چهره ی اهل و عیالشان را دیده اند و البته اضافه کنید کمتر رنگ خواب و آسایش و آرامش را. آنانکه از روزهای قبل از عید بیشتر در آماده باش و مأموریت های مختلفند تا در کنار همسر و فرزندانشان.

✅در سیل و آبگرفتگی های اخیر ، روزها و ساعت های متوالی تا نیم تنه در آب و گِل و لای بودند تا خودروها و مردم گرفتار را نجات دهند.

✅به دنبال اسکان و سرپناه دادن به مهمانان و مردمی بودند که سیل داشت طعم شیرین سفر را به کامشان تلخ می کرد و ایستگاه های صلواتی برای پذیرایی از این عزیزان برگزار کردند.

✅عزیزانی که در حوزه امنیت اجتماعی و احیای واجب فراموش شده ی امر به معروف و نهی از منکر هم علیرغم  همه جور حرف های نسنجیده ای که می شنوند، حافظ فرهنگ غنی و اصیل شهر دارالمومنین در گوشه گوشه ی آن هستند.

 ✅گشت های شبانه ای که 24 ساعته فعال بوده و هستند تا امنیت خانه های مردم بیشتر تأمین شود.

✅ایست و بازرسی های 24 ساعته در جاده های ورودی و خروجی و گشت های  جاده ای برای خدمات دادن به راهیان نور.

✅پا به پای بچه های نیروی انتظامی، سارقان مسلح احشام و محصولات کشاورزی را در بند کرده و موتور سیکلت ها و خودروهای مسروقه را کشف می کنند.

✅و ده ها کار و فعالیت اطلاعاتی و عملیاتی دیگر که این قلم شاید اطلاعی از آن نداشته باشد.

☀️نیروهای سپاه و بسیج ، همیشه در صحنه حضور دارند و همیشه اولین نهادی هستند که در حوادث و وقایع و بلایای طبیعی خود را به مردم می رسانند و بین مردم هستند نه اینکه با کت و شلوارهای اتوکشیده از پشت میزهای عریض و طویل بخواهند ادعای دغدغه مندی برای مردم را داشته باشند.

🌴و این روزها با اتفاقاتی که رخ داد و صحنه هایی که مردم از ضعف مدیریت ارگان های مسئول دیدند و از طرفی حضور به موقع و مؤثر بچه های سپاه و بسیج، چقدر کلام حضرت امام(ره) بیشتر مفهوم و معنا پیدا کرد که «اگر سپاه نبود، کشور هم نبود»

🎁«الف دزفول » به نوبه ی خود از این نام آشنایان گمنام کمال تقدیر و تشکر را دارد و مراتب تقدیر خود را نثار کسانی می کند که بی مزد و منت خادم مردمند و به دلیل در صحنه بودن و بین مردم بودن،بیشترین زخم زبان ها را هم می شنوند و دم بر نمی آورند. حرف هایی که مخاطب اصلی آن مدیرانی هستند که هیچ گاه در صحنه ی سختی ها حضور ندارند.

🎁«الف دزفول» همچنین دسته گل های سپاسگزاری اش را به پای همسران و فرزندان این عزیزان می ریزد که اگر چه کمتر شیرینی در کنارهم بودن را احساس می کنند، اما در اجر خادمی مرد خانه شان یقینا سهیم هستند.

🙌🏻خداوند ان شاءالله سربازی در رکاب موعود را نصیب پاسداران و بسیجیانی کند که در پشت پرده ی گمنامی خویش ، همیشه خدمتگزار نظام و رهبری و انقلاب و مردم هستند.

والسلام
 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی نوروز
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه یکم فروردین ۱۳۹۸

«نوروز» بی تو  نو روز نیست

«نوروز» بی تو نوروز نیست. روزهای بی تو فقط تکرار در تکرارند نه روزِ نو و نه نوروز و تنها امیدی که سرِپا نگهمان داشته است ، چشم به راهی ظهور است که اگر این هم قسمت نسل ما نشود، چیزی برای افتخار کردن نخواهیم داشت.

من یقین دارم آن روزهای روشن آینده ای را که «سید علی» از آن خبر می دهد، روزهای  حضور توست آقای من! روزهایی که مدام شهدا در رؤیاهای صادقه به مردم  بشارت نزدیک بودنش را می دهند.

چه زیبا روزگاری خواهد بود آن روزهای پس از ظهور.روزهایی که شهدا هم  بر می گردند  و روسیاهی به آنان می ماند که اسیر میز و مقام شدند و حق مظلوم را پایمال کردند.

چه زیبا لحظه هایی است زیستن در حکومتی که سرشار است از عدالت! و چه لذتی دارد دیدن صحنه های انتقام موعود از آنان که خون مظلوم را در شیشه کردند و گمان کردند که  خوشی های مصنوعی شان ابدی است!

آن روز بزرگترین عید ما خواهد بود که به یاری خدا خیلی نزدیک است. خیلی خیلی نزدیک.


به امید روزی که سایه اش سایبانمان شود.

روزهایتان خوش , نوروزتان مبارک و هر روزتان سرشاراز پیروزی و سربلندی و لحظه هایتان آسمانی و  عاقبتتان ختم به خیر و شهدایی باد.  ان شاءالله

به امید روزی که ظهورش را به هم تبریک بگوییم

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی همین روزها
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۷

از عطرِ خوشبختی تا دردِ نداری

تصویر 1:

بچه دبستانی بودیم و سرمان گرم کودکانگی های خودمان. آن روزها اوضاع مالی اکثر خانوده ها متوسط و ضعیف بود و کمتر بچه پولدار بین بچه ها پیدا می شد. آن روزهایی را می گویم که سرهای همه مان تراشیده بود و دفترها و مدادهایمان همه یک شکل ، جوری که مادرهایمان اسممان را روی کاغذ کوچکی می نوشتند و بانوار چسب می چسباندند بالای مدادهایمان تا با مداد دوستانمان عوض نشود.

یادم می آید آن روزها «موز» یک میوه ی لاکچری بود و معمولاً بچه پولدارها می توانستند بخرند. یکی دو سالی یک بار که پدر برایمان موز می خرید، همیشه مادرم می گفت: «موز نباید با خودت ببری مدرسه!» یا « تو خونه باید موز بخوری، نبری با خودت تو کوچه!» می گفت: «آنها که نمی توانند موز بخرند، اگر دست تو ببینند، ممکن است  دلشان بشکند و تو گناه می کنی! »

با اینکه کودک بودیم ، خوب می فهمیدیم مادر چه می گوید. پدر و مادرها چقدر حواسشان به این مسائل بود.

تصویر 2:

دوره دبیرستان بودم. تعطیلات عید نوروز یا هر فرصتی که نهار را می بردیم بیرون و توی دشت و دمن می نشستیم، اگر مرغ روی آتش کباب می کردیم و دور و برمان خانواده نشسته بود، مادربزرگ همیشه می گفت:«چند تیکه بهشون تعارف کنید! بوی مرغ زده زیر دماغشون، ممکنه هوس کرده باشن!» چقدر آدم ها حواسشان به این مسائل بود.

تصویر3:

داشتم کتاب شهید حمید سیاهکالی مرادی را می خواندم. جوان دهه شصتی مدافع حرم. همسرش می گفت: «کباب خیلی دوست داشت! هر وقت توی خانه کباب می گذاشت روی آتش، همزمان اسفند دود می کرد. وقتی دلیلش را می پرسیدم می گفت: اگر بوی کباب بیرون بره و کسی دلش بخواد، مدیون می شیم!» به سن و سال و نسل قدیم و جدید که نیست.  روح آدم که وسعت پیدا کرده باشد، اندیشه ی  آدم که بزرگ باشد، مسائل کوچک را هم درشت می بیند و حواسش بهشان هست.

تصویر چهارم:

به برکت وجود یک مشت مدیر غرب زده  و لیبرال، مردم دارند زیر فشار اقتصادی له می شوند. برخی ها واقعاً نان شب هم ندارند بخورند. برخی ها اصلاً سفره ای برایشان نمانده است که کوچک یا بزرگ باشد. اما خودمان به خودمان رحم نمی کنیم. از میزهای جشن تولد تا سفره های شب یلدا. از سفره های هفت سین رنگارنگ تا سفره های رستوران های لاکچری. ازهدایایی که به پدر و مادر و همسر و فرزندانمان داده ایم تا تصاویر لحظه به لحظه ی سفرهایمان. تمام اتفاقات ریز و درشت  و «یِهویی »زندگی خصوصی مان را ریخته ایم روی دایره تا در شبکه های اجتماعی همه ببیندد و این وسط غافلیم از اینکه کسی ببیند و دلش بشکند. پدری، مادری و یا شاید کودکی! غافل از اینکه فرزندی نداری را به رخ بابایش بکشد و بابا شرمنده شود از دست های خالی اش و یا مردی شرمنده ی همسرش شود بخاطر تنگی معیشت!

شما را به خدا بیایید اگر مسئولینی داریم که فقط هوای جیب خودشان و فرزندانشان را دارند، حداقل کمی خودمان، هوای خودمان را داشته باشیم. اگر به لطف خدا دستمان به دهنمان می رسد، کمی ریزبینانه تر به مسائل نگاه کنیم.  از آه فقرا و اشک یتیمان کمی هراس داشته باشیم چرا که رسول اکرم(ص) می فرماید :«هر گاه یتیم بگرید ، ارکان عرش به لرزه می افتد»

بیایید این روزها بیشتر هوای همدیگر را داشته باشیم و زندگی خصوصی مان را در حصار خصوصی بودنش نگه داریم و تکثیر نکنیم.

پیشاپیش سال نو مبارک!

یاعلی



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی یک تصویر عاشقانه
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۷

این تصویر برای شرمندگی تمامی مسئولین کافی است

حاج مهدی، پیرمرد انقلابی ، مؤمن و خوش زبان دزفولی است که چهره اش برای خیلی ها آشناست. با آن چفیه ای که همیشه دور سرش می بندد و غالباً مرتب و اتوکشیده است.

سال های سال سر و کارش با درخت و گل و گیاه بوده و چند سالی است که دیگر کار نمی کند.

دیدنش نه تشریفات می خواهد و نه وقت ملاقات. از صف اول نماز جماعت که بگذری، زیباترین تصویر از حاج مهدی را زمانی می توانی ببینی که صبح یا عصر پنج شنبه، کنجی از قطعه 2 گلزار شهیدآباد دزفول بمانی و نگاهت را بدوزی به ردیف اول.

دست حاجیه خانم در دست، آرام آرام با قدم هایی کوتاه نزدیک می شود. حاجیه خانم مدتی است پاهایش همراهی اش نمی کنند و همین باعث شده حاج مهدی قدم هایش را کوتاه تر بردارد. خوب که خیره شوی، مفهوم حقیقی عشق را در همین گام برداشتن دو نفره ی حاج مهدی و حاجیه خانم می توانی ببینی. از همان عشق های ریشه دار و آسمانی.

حاج مهدی از آن انقلابی هایی است که انقلابی بودنش را با هیچ چیزی از جنس ماده معامله نکرد وسهم او از سفره ی انقلاب شده است همین دو مزاری که هر پنجشنبه با وجود پا درد حاجیه خانم، زائرشان می شوند.  

«میرزاعلی» پسر بزگترش ، سال 1360 در «فیاضیه آبادان» آسمانی شد و «صفرعلی» دو سال بعد از «پاسگاه زید» پرکشید تا به برادر بزرگترش برسد.

حاج مهدی همیشه صف اول است. نه از آن صف اولی هایی که برای دوربین ها و رسانه ها و انتخابات و پست و مقام ، صف اول می ایستند.

حاج مهدی همیشه صف اول است، نه از آن صف اولی هایی که صف اول بودن را پوششی قرار داده اند برای غارت کردن بیت المال.

نه از آن صف اولی هایی که برای فیلمِ صف اولی را بازی کردن، حق و حقوق نجومی می خواهند.

نه از آن صف اولی هایی که اگر نقدشان کنی، بددهنی می کنند و بعدش هم حسابت با کرام الکاتبین خواهد بود.

نه!

جنس صف اول بودن حاج مهدی خیلی فرق می کند.

او همیشه صف اول است، با چفیه ای که دور گردنش می اندازد  و قاب عکس شاخ شمشادهایش که همیشه بالای سرش می گیرد و استوار قدم بر می دارد تا ثابت کند، هنوز هم گوش به فرمان رهبر است و پای انقلاب ایستاده است و ولایت مداری اش ، مثل برخی ها لقلقه ی زبان نیست.

در همه ی فرار و نشیب های انقلاب ، او صف اولی است و با اینکه دو عصای دستش را با دست های خودش داده است دست خاک، ذره ای از آرمانهایش کوتاه نیامده است.

به گمانم این تصویر حاج مهدی برای شرمندگی همه ی مسئولین کافی است. خصوصاً آن مسئولینی که نانِ نظام را می خورند و به جای خادم، خائنند.

باید صف اول بودن و انقلابی بودن را همه از «حاج مهدی رضا زاده» بیاموزند. پدر شهیدان میرزاعلی و صفرعلی رضا زاده! مردی که با اینکه همه هست و نیستش را برای انقلاب هزینه کرده است، میزان انقلابی بودنش با کم و زیاد شدن رقم فیش حقوقی اش بالا و پایین نمی شود.

مردی که وجودش و حضورش در راهپیمایی 22 بهمن ماه و در جشن 40 سالگی انقلاب، برای شرمندگی تمامی مسئولین کافی است.

راستی اگر عمری بود، قصه ی شهادت پسرهایش را هم روزی خواهم نوشت. قصه ی حیرت انگیز و شگفتی است.

یاعلی

 

 



:: موضوعات مرتبط: شهید صفرعلی رضازاده، شهید میرزاعلی رضازاده، دلنوشته
به بهانه ی جسارت به حریم شهدا توسط یک آقازاده
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هشتم مرداد ۱۳۹۷

 

غیرتمان کجاست؟ وقتی آقازاده ای به شهدا می گوید:«بی سر و پا»

به بهانه ی جسارت به حریم شهدا توسط یک آقا زاده + دانلود فیلم

 

عده ای که  قبل از انقلاب، لاکچری ترین شغلشان  جمع کردن تاپاله ی گاو بود و از فلاکت، پول یک حمام رفتن ساده نداشتند و از ترس شپش، موی سرشان را می تراشیدند  و  به برکت همین انقلاب و نفوذ به بدنه ی مدیریتی کشور، برای خود نان و نامی به هم زدند و هنوز هم سرشان در آخور ثروت های «رانت آورده» است، در این وانفسای معیشت مردم و تنگنای ویرانگر مستضعفین، پا را از هر چه شرم است فراتر گذاشته و سخنانی سخیف تر از همیشه  می زنند و مانده ام که چرا غیرت انقلابی کسی به جوش نمی آید؟

آنان که بر خلاف پابرهنگان، «جنگ» را ، «گنج» خواندند و بجای در طبق اخلاص نهادن «جان و مال» برای خود فقط کیسه دوختند و خوردند و خوردند و تا امروز هم هنوز خوردنشان تداوم دارد و سیر نمی شوند و از هر نوع جنگی برای خویش گنج می سازند ، خودشان و فرزندانی که به غلط «آقازاده» خوانده می شوند، حرف هایی می زنند که از دهنشان خیلی گشادتر است.

آقازادگانی که این روزها، بوی تعفن اشرافیگری و کثافت کاری هایشان در فضای مجازی پخش است و با علم و یقین به مصونیت خویش و اینکه هیچ قانونی کاری به کارشان ندارد، تخته گاز می رانند و در روزگاری که مردم نان شب هم ندارند از قناعتشان می گویند که ماشین بالای 400میلیون سوار نشده اند!

دیروز شنیدم که  یکی از همین مفت خورهایی که اگر پدرش نبود، کسی پس گردنی هم به او نمی زد، وقاحت را به جایی رسانده است که علناً و حق به جانب به محضر شهدا توهین می کند.

رو به دوربین در کمال بی شرمی با لبخند میگوید: «اگر عده ای جان دادند، عده ای هم پول دادند! جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد! آن کس که پول می دهد حساب است!  قرآن گفته است بَأَمْوَالکم و انفسکم »

حالا گستاخی شما به جایی رسیده است که از خط قرمز شهدا هم پا را فراتر می گذارید؟ حالا شهدای ما شدند «بی سر و پا»؟ آنان که اگر نمی رفتند، امثال خواهر و مادر حضرتعالی را باید به کنیزی می بردند و  در بازارهای کشورهای مختلف به پول سیاهی می فروختند؟ و خودت را عین گوسفند، گوش تا گوش سر می بریدند!

از بس خورده اید، مست شده اید و نمی دانید چه چرندیاتی دارد از دهانتان خارج می شود؟ حالا شهدا شدند بی سر و پا؟

آخر تو قرآن می شناسی که به زبان قرآن با تو حرف بزنم؟ که اگر قرآن حالیتان بود، مرز حلال و حرام می شناختید! آنجا که خداوند از أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ حرف زده است، چند واژه قبل هم می فرماید: « إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ »  یعنی از مؤمنین جان و مال را قبول می کند.

شما زبان قرآن حالیتان می شود که بگویم همانجا و در همان آیه ی بعد صفات مؤمنین را هم آورده است که :« التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدُونَ الْآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ ۗ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ »

هشت صفت اول را بیخیال می شوم ، شما فقط بگویید با « وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللَّهِ » چه می کنید؟ حد و حدود خدا را رعایت کرده اید؟

حد و حدود خدا ، همان بیت المالی است که کیسه کیسه تبدیل کردید به «مال البیت».

حد و حدود خدا همان جایگاه هایی است که حق جوانان نخبه ی این کشور بود و شما در عین بی سوادی و بی لیاقتی به برکت رانت پدرانتان غصب کردید!

حق و حقوق خداوند، همین مستصعفینی هستند که بابت اختلاس های شما و پدرانتان به خاک سیاه نشسته اند.

حق و حقوق خدا این بود که از قدرت و مقام پدرانتان سوء استفاده نکنید که همه جوره کردید.

آن همه فسادهای مالی ، آن همه اشرافی گری درخانه های بالاشهری و ویلاهای متعدد و  لباس های مارک و سفرهای خارجی و اتومبیل های میلیاردی و عروسی های آنچنانی و حقوق های نجومی و  صدها رانت و لابی دیگر و البته به رخ کشیدن تمام این داشته ها، شکستن حد و حدود خدا نیست؟

شما و امثال شما اگر از جنگ، ثروت نیندوخته باشید، یک ریال هم پشتیبان جنگ نبوده اید که امروز ادعایی چنان وقیحانه دارید که «پول مهم است و جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد!»

 أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ مال آن پیرزنی است که تنها دارایی اش چند تخم مرغ بود که آورد و داد برای جبهه!

أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ مال آن مادری بود که شاخ شمشادهایش را یکی یکی فرستاد جبهه و حتی استخوانی ازشان برنگشت . به خاطر امنیت تو! تویی که شرم را خورده ای و حیا را قی کرده ای و حال چشم در چشم این مادرها و پدرهایی که هنوز داغ جگرگوشه شان را دارند، به فرزندانشان لقب «بی سر و پا می دهی!»

تف به غیرتت! تف به غیرت امثال شما و تف به غیرتی که با شنیدن این توهین به جوش نیاید.

اگر جان متاعی است که هر بی سر و پایی دارد، پس لطف کن با چند نفر امثال خودت از این بچه پولدارها،  این متاع بی ارزشتان را بردارید و بروید  یکی دو روزی روبروی تکفیری هایی که در چندثانیه محسن حججی را بی سر و دست و پا کردند، اسلحه دست بگیرید! نگران نباشید، می گوییم در لوازم شخصی تان پوشک بزرگسال هم تحویلتان بدهند.

خوب می دانید و خوب می دانیم که مرد این کار نیستید! که مردانگی با  امثال شما فرسنگ ها فاصله دارد.

 سال های سال است دارید می خورید و می برید و می رقصید و می خندید به ریش این ملت! خوب هم می دانید که هیچ کس نمی تواند بهتان بگوید بالای چشمتان ابروست!  خب مشغول باشید! کسی کاری به کارتان ندارد. دیگر چرا تعدی کرده و افسار پاره می کنید و به حرمت شهدا جسارت می کنید؟!

کجا هستند مدعیان حفظ حریم شهدا؟ کجایند آنان که شبانه روز از با شهدا بودن دم می زنند؟ کجایند آنان که فقط بلدند خاطره تعریف کنند؟ دیگر فقط به نام شهدا نان خوردن کافی است؟ نباید صدایی به اعتراض بلند شود؟ حفظ میزها آنقدر ارزشمند شده است که می گذارید به یاران شهیدتان اینگونه بتازند؟

کجاست دستی که دهان این یاوه گویان را گِل بگیرد؟ و کجاست غیرتی که به جوش بیاید و حق این «بی سرو پا» ها را کف دستشان بگذارد تا دیگر به حریم دل شکسته ی خانواده های شهدا جسارت نکنند!

 

دانلود فیلم یاوه گویی های این آقازاده



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی یک اتفاق تلخ!
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه یکم مرداد ۱۳۹۷

شهیدِ زنده ی مسئول  و  شهید زنده ی مجروح!

به بهانه ی یک اتفاق تلخ! زمانی که یک مسئول خود را شهید زنده می داند!


سال ها پیش ، تعدادی از «بچه» های دبستانی به حضرت امام نامه نوشتند که « خواستیم شما را نصیحت کنیم، ولی اماما، ما شما را نمی توانیم نصیحت کنیم. زیرا شما بزرگوارید و...» و حضرت امام در پاسخ با بکار بردن عبارت «فرزندان عزیزم! » برای این «بچه»ها پاسخ دادند که: «کاش شما عزیزان مرا نصیحت می کردید که محتاج آنم!»

این  را گفتم تا برسم به قصه ی دردناک جلسه ی شورای فرهنگی دیروز شهرستان دزفول. آنجا که آن آقای مسئول با اشاره به نیمه تمام ماندن پروژه یادمان شهدای گمنام و گلایه‌ و مطالبه گری دلسوزان این یادمان،خود را «شهید زنده» خطاب کرده و می گوید: «من شهید زنده هستم! فلانی هم شهید زنده است!»  و سپس با تحقیرِ منتقدان دلسوز و «گستاخی» خواندن انتقاد به جنابشان،  منتقدین را «بچه» خطاب می کند و می گوید: «این بچه‌ها کجا بودند که ما مسئولین را که شهید زنده‌ایم نقد می‌کنند؟ چه کسی با گستاخی آنها برخورد می‌کند؟ ـ (دز روز 31-4-97)»

من هنوز هم متحیرم و استفاده از چنین ادبیاتی از این بزرگوار، برایم قابل باور نیست!
فارغ از مسائل یادمان شهدا و نواقص فاحش آن مثل در راه پله قرار گرفتن مزار شهدا، دو سوال کُلی  را مطرح می کنم:

سؤال  اول من این است که  آیا جانبازی و ایثارگری می تواند عاملی برای ممنوعیت نقد یک مسئول باشد؟

آقایان عزیز! بی اعتقادترین دانشجویان من که سن و سالشان به جنگ نمی رسد هم در مقابل واژه ی جانباز  زانوی ادب می زنند. هیچ کس در مقابل ایثار آن روزهای جوانان این مرز و بوم، بی اعتنا نیست و چونان دیوار کعبه، مردم، حرمتِ این افراد را نگه می دارند. اگر مسئولینی که وظیفه شان رسیدگی به جانبازان و خانواده های شهدا و ایثارگران است، کم نگذارند ( که البته می گذارند) مردم کارشان را خوب بلدند.

اما آیا صِرف جانباز بودن یک مسئول نباید به عملکردش ایراد گرفت؟ نباید نقدش کرد؟ نباید از او مطالبه گری کرد؟ یا به خاطر این مهم باید  از او انتظار بیشتری هم داشت؟و آیا این مغایر فرموده مقام معظم رهبری نیست که فرمودند : « مسئولان و دست اندرکاران, هرگز نباید خود را منّزه و مبرای از نقد بدانند. انسان باید ببوسد آن دهنی را که از روی دلسوزی انتقاد میکند»

در مطالبه گری هایی که در خصوص یادمان دیده، شنیده و نگاشته ام، ندیده ام کسی به جایگاه و منزلت جانبازی شما بزرگواران خدای نکرده تعدی کرده باشد، که همیشه در این خصوص سر تعظیم فرو می آوریم؛

اما آقایان عزیز! آیا تحقیر منتقدان و مطالبه گران عرصه ی دفاع مقدس با لفظ هایی چون«بچه» و «گستاخ» مصداق توهین نیست؟ فرمودید شهید زنده اید! آیا شهید زنده توهین می کند؟

آقایان بزرگوار! اصطلاح «شهید زنده» را معمولاً دیگران در قبال عملکرد صحیح، خلوص و تواضع یک جانباز به او نسبت می دهند، گمان نکنم تا بحال شنیده باشم که عزیز جانبازی، خودش به خودش چنین لقبی داده باشد که جای تأمل است و یقیناً این ستایش از خود، به مذاق مردم خوش نخواهد آمد.

آقایان! یک نگاه به دور و برتان بیندازید و ببینید که در این دهه های اخیر بیشترین افرادی که تلاش بدون وقفه در راستای گسترش فرهنگ دفاع مقدس و ترویج و نشر خاطرات و سبک زندگی شهدا داشته اند چه کسانی بوده اند؟ آیا کسی غیراز همین جوانان آتش به اختیاری هستند که شما با تحقیر «بچه» و «گستاخ»خطاب می کنید؟

آیا هر نسل ، بعد از نسل شما «کودک» محسوب می شود و نسل شما فقط «مرد» شد؟

آیا شهدا و حوزه ی دفاع مقدس، ارث پدری یک نسل است و دیگران که کمی دیرتر رسیده اند، باید دهان خود را ببندند و سکوت کنند؟ یا اینکه شهدا به فرد فرد مردم تعلق دارند و هر کس در هر سن و سالی حق دارد از مسئولین مربوطه با تذکر خطاها و ارائه ی پیشنهاد مطالبه گری کند؟ مگر نه امام خامنه ای فرمودند :« انقلاب و انقلابی گری برای همه دوران‌هاست و همه کسانی که براساس شاخص‌های انقلابی گری عمل کنند، انقلابی هستند حتی جوانانی که امام (ره) را هم ندیده باشند.»

چرا همین به قول شما «بچه»ها  وقتی مثل شهید علیرضا حاجیوند و شهید سیدمجتبی ابوالقاسمی، در سوریه می روند روبروی گلوله، شما از مردانگی و رشادتشان پشت تریبون ها سخن می گویید؟ لابد آنان هم وقتی زبان به نقد عملکرد شما باز می کردند «بچه » بودند؟!

ملاک و معیار «بچه» بودن، مبانی و ارزش ها هستند، یا شخص خودتان؟

و اما سوال دوم :

از «شهید زنده» بودن حرف زدید و اینکه کسی حق نقد «شهید زنده» را ندارد و این گستاخی است! «نقد» را در قبالِ خود، گستاخی می دانید، اما آیا در قبال شهدای زنده ی دیگر هم چنین حساسیتی دارید؟! شیمیایی ها ، قطع نخاعی ها ، اعصاب و روان ها؟ پدر و مادرهای شهدا که از هر شهید و شاهدی زنده تر هستند.


شما هم مثل «بچه» های اهل رسانه، پای درد این شهیدان زنده بنشینید و ببینید دود از دل سوخته شان بلند می شود؟ «بچه»های رسانه ها، وظیفه اطلاع رسانی شان را خوب انجام می دهند، اما شما وظیفه ی پیگیرتان را خوب انجام داده اید؟ اینکه  ببینید چرا اینهمه از عدم رسیدگی به حقوق قانونی و بخشنامه ای خود می نالند؟

اصلاً وقتی همین « شهید زنده» ها ، «شهیدِ شهید » می شوند، حق و شأن و منزلتشان رعایت می شود؟

آن روزی که شهید زنده «منصور مشعلی» بود، برایش چه کردند؟ و وقتی که «شهیدِ شهید» شد، آنگاه که آقایان مسئول روی تابوتش یک پرچم ایران ساده هم نینداختند و در تابوت شهرداری تشییع کردند، دنبال مقصران این گستاخی بودید؟

آن روزی که شهید زنده «غلامحسین خورشید» بود، حتی یک تخت به او که قطع نخاع شده بود ندادند و وقتی که «شهیدِ شهید» شد  و با 119 ماه اسارت و هزاران زخم بر روح و بدن، حتی نگذاشتند در قطعه شهدا دفن شود، در حالی که والدین برخی مسئولین در قطعه شهدا دفن می شوند،  دنبال پاسخگویی به این موضوعات بودید؟

و ده ها مورد دیگر از این دست که ما نوشتیم و شما نخواندید! یا خواندید و برایتان مهم نبود!

ظاهرا شهدای زنده هم دسته بندی دارند! «شهدای زنده ی مسئول» و «شهدای زنده ی مجروح» که یکی حرمت دارد و دیگری بی خیال!

 آقایان مسئول! بجای تهدید منتقدان و دلسوزان و مطالبه گران، عملکردتان را اصلاح کنید و بجای شمشیرکشیدن و توهین و تهدید مطالبه گران، از نظراتشان برای پیشرفت بهره بگیرید که این همان خواست رهبری انقلاب است. بین همین «بچه»ها، دکتر و مهندس و هنرمند خوش فکر زیاد پیدا می شود اگر این «بچه» ها را «بچه» نپندارید.
 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی حرف هایی که گفته شد، اگر شنیده شود ...
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه ششم تیر ۱۳۹۷


حرف هایی که اگر بشنوند ...

به بهانه ی مصاحبه ام با سایت تحلیلی خبری «بیدار دز»


در  مصاحبه با سایت بیدار دز، من و دوست عزیزم عظیم سرتیپی، حرف دل خیلی از  مردم و خصوصاً جوانان دزفول را در خصوص مسائل فرهنگی دفاع مقدس دزفول  و خصوصاً 4 خرداد «روز دزفول »زدیم.
حرف هایی که در سینه ی خیلی از جوانان شهر مانده بود و تریبونی برای بیانش وجود نداشت. حرف هایی مثل:


1- اصل ۴ خرداد مال مردم است، ولی امروزه مال مسئولین است
2- بیایید برنامه  را مردمی کنید. چرا مردمی نمی کنید؟
3-پایگاه های بسیج ما چه نقشی دارند؟ بچه های فعال فرهنگی چه نقشی دارند؟اصلا بیاییم ببینیم میانگین افرادی که در اتاق فکر ۴خرداد هستند چند ساله اند؟
4-آیا کار فرهنگی کردن در دهه ۹۰؛ مثل کار فرهنگی کردن در دهه ۶۰ است؟ ایده های این آقایان مال آن دوره است. اینها چقدر با جوانان ارتباط دارند.
5-اختیار کار را همین طور که نظام در نوجوانی به این ها اعتماد کرد ، به جوانان بدهند وبه جوانان اعتماد کنند.
6-امروز، روز رسانه هست بیش از آنچه تصور بشود میتواند اثر گذار باشد. عزیزانی که هم مسئول هستند بجای اینکه که سواد رسانه ای خود را تقویت کنند با کسانی که اهل رسانه هستند برخورد میکنند
7- آیا مسئول امروز مثل شهید حسین ناجی است که به خواهرش گفت در ماشین سپاه حرف شخصی نزن؟ مسئول امروز این است؟
8-مسئولین باید از بچه های بسیجی تشکر کنند یا بچه های بسیجی باید بیایند از مسئولین تشکر کنند؟؟ماه  ها زحمت در یک یادواره کشیده می شود، بعد باید در برنامه از حضور جناب آقای فلانی تشکر بشود. وظیفه اش بوده که تشریف آورده است. ما چرا باید تشکر کنیم؟آن مسئول باید ممنون دار بچه ها باشد!
9-ایراد از آنجایی است که به ما گفتند شما باید به یک آدم هایی افتخار کنید که امروز پول بلیط هواپیمایشان را هم بدهی دزفول نمی آیند.
10-یکی از آسیب شناسی ها مربوط به تحریف دزفول، مقاومت دزفول و بچه های دزفول در عملیات ها است. آنقدر نگفتیم و آنقدر ننوشتیم که  در فیلم ها؛ در مستند ها، در بسیاری از این موارد تحریف شدیم.
11-ایا مسولین ما توانستند با ان همه ادعا یک دیدار با رهبری بگیرند برای روز دزفول؟
12-ما در دزفول به یک معاونت مقاومت و پایداری و دفاع مقدس نیاز داریم!
13-شهید علی بهار که بعد از 35 سال پیکرش بر میگردد حقش هست که ۳۰۰ متر تشیع بشود؟
14-در دزفول المان های دفاع مقدس  اضافه که نمی شود، بلکه حذف هم میشوند!
15-اتفاقات نادر دارد در دزفول می افتد در حذف آثار و ارزش های دفاع مقدس نه حفظ آثار دفاع مقدس!
16-در نام گذاری های اماکن هم بی سلیقگی وجود دارد و هم عدم توازن.
17-نام را به ما دادند و کام را به یکی دیگر…  اصفهان روزی در تقویم ندارد ولی نمایندگانی دارد که بالاترین اولویت ها را برایش میگیرند.
18-در کجای دنیا در قطعه شهدا و یادمان شهدای گمنام، اموات دفن میکنند که در دزفول دفن می کنند؟
19-نهادهای دولتی ما چرا خودشان کار انجام نمی دهند؟ منتظرند یک هیئتی باشد، یک کاری انجام بدهد، صد تومن پول کم داشته باشد و بگویند این صدتومن را ما به شما میدهیم . صدتومن را که دادند می گویند: ما که پولتان را دادیم؛ آرم ما باید زیر بنر شما باشد.

و ....

از همشهریان عزیز ، رزمندگان ، جانبازان و خصوصاً دوستان جوانم که برای بیان این مسائل پیام تشکر فرستادند ممنونم. ان شاءالله که گوش شنوایی باشد. البته از برخی آقایانی که مورد عنایت !!!قرارمان دادند هم سپاس گزاریم.

از دوستان بزرگوارم در پایگاه خبری و تحلیلی «بیدار دز»  هم ممنونم که دغدغه مندانه به این موضوع پرداختند.

 بچه های بیدار دز ، بُرِش هایی از مصاحبه را به صورت کلیپی کوتاه آماده کرده اند که از اینجا می توانید دانلود کنید.

متن کامل این گفتگوی بلند را  از طریق لینک زیر و در سایت بیداردز ببینید و نظرات خود را ثبت کنید.



http://bidardez.ir/?p=2224


 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی قرعه کشی برای اعزام چند نماینده مجلس به جام جهانی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه هجدهم خرداد ۱۳۹۷

کجایند چمران ها، آیت ها و دیالمه ها . . .

به بهانه ی قرعه کشی برای اعزام چند نماینده مجلس به جام جهانی روسیه

 

 

شنیده ایم که در مجلس شورای اسلامی قرعه کشی کرده اند که چند نماینده با پول بیت المال برای نظارت و تماشای جام جهانی اعزام بشوند روسیه و لابد حق مأموریت هم بگیرند.

این تقسیم بندی عادلانه از قدیم الایام هم بوده است. جنگ هم که شروع شد پابرهنگان و مردم پایین شهری بودند که بچه هایشان را فرستاند رو بروی گلوله. این جور آدم هاکه یا بارو بندیلشان را بستند و برای ادای تکلیف رفتند آن رو آب و یا چپیدند توی سوراخ هایی و برای غنائم مرد میدان شدند. آخر مگر مملکت بعد از جنگ دکتر و مهندس نیاز نداشت؟!

ما به این جور تقسیم بندی های عادلانه عادت داریم و اعتراضی هم نمی توانیم که داشته باشیم. لکن این وسط من پیشنهادی برای آقایان به ظاهر خادم ملت!! دارم.

لطف بفرمایید چند قرعه کشی دیگر انجام داده و نمایندگان منتخب را به مناطق مربوطه اعزام کنید. حق مأموریت هم بدهید ، اشکالی ندارد!

 

1- اعزم به روستاهای محروم سیستان و بلوچستان و گذران زندگی با پول یارانه

2- اعزام به روستاهای کپرنشین سیستان و تمرین زنده ماندن در آن شرایط سخت

3- اعزام به شهرهای مختلف استان خوزستان هنگام بارش ریزگرد بدون ماسک

4- اعزام به روستاهای مرزی و چندین روز «کولبری»  

5- اعزام به  معادن مختلف ذغال سنگ کشور خصوصاً معدن یورت جهت کارگری

6- اعزام به روستاهای خوزستان جهت کار در زمین های کشاورزی با آب شور سد گتوند

7- اعزام به روستاهای خوزستان و «سنگ شکنی» جهت ارتزاق

8- اعزام به همراه گروه های جهادی دانشجویی و هیأتی جهت کارگری در مناطق محروم

9-  اعزام به هنگ های مرزی میرجاوه و چالدران  جهت مرزبانی

10- اعزام  به سپاه جهت مبارزه و درگیری با گروهک پژاک

11- اعزام به برخی مناطق مسلمان نشین تحت ستم مثل غزه، یمن و ... جهت نظارت بر وضعیت مسلمین

12- اعزام به کشور سوریه جهت مقابله با نیروهای تکفیری داعش

و اعزام به بسیاری از چنین مناطقی که پابرهنگان همین انقلاب برای حفظ و حراستش، خاک می خورند ، ولی خاک نمی دهند تا آقایان فرصت بیشتری برای خدمت!!! به مردم داشته باشند و کیسه هایشان را زودتر و بیشتر پر کنند.

 

البته کاش می شد ترتیبی اندیشید که آقایان خادم ملت، چند روزی به جای افراد زیر هم باشند:

1- پدری که فرزند بیمار دارد، مثل بیمار سرطانی و پول دوا و درمان ندارد.

2- مادری که از درد نداری ، نمی تواند دختران عفیف و دم بخت یتیمش را خانه ی شوهر بفرستد.

3- پدری که شرمنده ی زن و بچه هایش شده است و برای شام شب، پولش به نان خالی هم نمی رسد.

4- کارگری که کارخانه شان به دلیل واردات بی رویه به تعطیلی کشیده شده و ماه هاست درد بیکاری و نداری عذابش می دهد.

5- کارگر شهرداری که ماه هاست جان می کند، اما دریغ از پرداخت یک برج از چندین ماه حقوق عقب افتاده اش.

6- جوانی در اوج خلاقیت و ابتکار و تحصیلات عالیه که مجبور است کنج خیابان دستفروشی کند و هر روز با مأمورین شهرداری دست به یقه شود، برای یک لقمه نان حلال

7- خانواده ای که به دلیل نداشتن اجاره خانه، وسایلشان را ریخته اند توی خیابان!

8- مادری که هنگام عبور از جلو میوه فروشی و رستوران و بوتیک، باید دستش را روی چشم فرزندش بگیرد تا نبیند و بهانه نکند.

9- کودکانی که برای کمک خرجی بابا، باید درس را رها کرده و کارگری کنند.

10- جانبازان شیمیایی که هستی شان را برای انقلاب دادند و حالا باید پول اکسیژن نفس کشیدنشان را هم بدهند.

11- مادری که بجای شب دامادی، باید دور تابوت سه رنگ فرزندش کِل بکشد. جوانی که برای حفظ اقتدار این مملکت گلوله ی قاچاقچیان سینه اش را سوراخ سوراخ کرد.

 و....

 و افسوس که این آقایان اهل مردم داری و خدمت به خلق و رسیدگی به درد مردم نیستند که اگر بودند ، قصه قصه ی دیگری بود.

 حق تان است از سفره ی انقلاب لابد. بروید روسیه و به عشق حالتان برسید. خدا را چه دیده اید! شاید آنجا هم توفیق سلفی حقارت با زنان اجنبی نصیبتان شد و شاید هم خدا عنایتی کرد و باب بیزینسی باز شد و فرزندان مظلومتان دویست میلیون تومنی واردات( بخوانید قاچاق) کردند.

 

کجایند چمران ها، آیت ها ، دیالمه ها تا ببینند چه کسانی بر صندلی هایشان تکیه زده اند و بجای خدمت به خلق الله، دنبال چه هستند؟!! کجایند چمران ها، آیت ها ، دیالمه ها تا از پشت آن میکروفن درد مردم را فریاد بزنند ، نه مصلحت حزب و گروه و فراکسیون هایشان را. کجایند چمران ها ، آیت ها و دیالمه ها ....

 نمی دانم پیامبر برای چه کسانی فرمود: «کسی که متولی کاری از کارهای امت من شود و همان طور که برای خود دل می سوزاند برای امت من دل نسوزاند و خیر خواهانه و با تلاش برای آنان قدم بر ندارد، خداوند در قیامت او را با صورت در آتش می اندازد »

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
آشنایی با چند سفره ...
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷

امان از سفره ...

روایت هایی خواندنی از شهیدان والامقام حسین ناجی و بهمن درولی و ...

 

 

سفره اول:

در منزل یکی از دوستان، برای ناهار مهمان بودیم. سفره ­ی رنگینی پهن کرده بودند. در آن شرایط جنگی که مردم، برای غذای معمولی روزانه ­شان هم دچار مشکل بودند، این سفره، سفره ­ای شاهانه بود. شروع کردیم به خوردن، اما متوجه شدم حسین-شهید حسین ناجی- که کنار دست من نشسته است، به دیوار تکیه داده است و نمی ­آید کنار سفره.

گفتم: «حسین! چرا نمیای جلو!» گفت: «من اصلاً انتظار همچین سفره ­ای نداشتم! این سفره مال ما و امثال ما نیست!» این را گفت و با ناراحتی که در چهره ­اش هم مشخص بود، خواست بلند شود که دستش را گرفتم و گفتم: «ببین! الان ما اینجا مهمون هستیم! این سفره رو که ما پهن نکردیم! به ­خاطر لطفی که مادرش به بچه ­ های سپاه داره و میدونه بچه­ ها درست و حسابی غذا نمی­ خورن این کار رو کرده! کار درستی نیست بلند شی و بری!» حسین با این حرف من قانع نشد و زیر بار نرفت و گفت: «امام علی به فرماندار بصره گفت: گمان نمی‌کردم که تو بر سفره کسانی حاضر شوی که فقرا در آن راه ندارند». موقعیت بحث کردن نبود و حسین هم بدجوری با این سفره خورده بود توی بُرجکش! به زور چند لقمه نان و ماست و سبزی خورد و اصرارها و توجیهاتم برای خوردن برنج و مرغ  نتیجه نداد.

 

شهید حسین ناجی

 

سفره دوم:

بعد از شهادت حسین، «بهمن درولی» یکی از اعضای تیم گزینش سپاه شد. بهمن، خُلق و خوی حسین را به ارث برده بود و رفتارهایی داشت شبیه به رفتارهای حسین. یک شب، ماه رمضان، بچه­ های گزینش را برای افطاری دعوت کرده بودم. بهمن، مثل حسین، تأکید کرد که سفره ساده باشد و ریخت و پاشی در کار نباشد؛ گفت: «یه نون و پنیر ساده باشه ها! سفره ­ی رنگین نندازی!».

برخلاف نظر بهمن، سفره ­ی رنگینی پهن کردم و چند نوع غذا گذاشتم سر سفره. بهمن وقتی چشمش به غذاهای سفره افتاد، چهره ­اش در هم رفت و گفت: «سید! بنا بود سفره ساده باشه! من گفته بودم نون و پنیر!» به شوخی گفتم: «اتفاقاً نون و پنیر هم هست! شما نون و پنیر بخور!» اما دیدم واقعاً بهمن رفت سراغ نان و پنیر و به غذاهای دیگر سفره­، لب نزد.

  

 

سفره سوم:

این روزها عده ای به بهانه ی کوچکیِ سفره ی فقرا، بر سفره ی گسترده و رنگارنگ و مجلل و معروفی که قبلاً همیشه حاضر بودند، حاضر نشدند.  نمی دانم آیا اینها به یاد سفره ی بی رونق فقرا، بر سفره های خودشان نان و ماست می خورند؟ یا سَر در سفره های رنگارنگ دیگری دارند و ملت را دارند رنگ می کنند؟

این ها اگر نان و ماست خور بودند که قصه قصه ی دیگری بود! به گمانم حق الزحمه رنگ آمیزی شان را از پیمانکار نگرفته اند.

 

 سفره چهارم:

این روزها عده ای دیگر بر سفره ی شامی حاضر شدند و با یک وعده شام و شاید هم وعده ی اندکی مال و مقام، پشیمان شدند که درد مردم چه بود و قرار بود دادِ مظلوم را بگیرند و ماندن بر صندلی سبز را به فریاد سرخ ترجیح دادند.

 

 سفره پنجم:

 مشهور است که ابوهریره کارش این بود که موقع صرف طعام نزد معاویه می رفت و در کنار سفره چرب و نرمش می نشست؛ هنگام نماز و صلوه در پشت سر علی (ع) نماز می خواند. ولی هنگام مصاف از معرکه جنگ دور می شد و در گوشه ای مبارزه دلاوران را تماشا می کرد. وقتی علت این سه حالت را از او سؤال کردند در پاسخ گفت: نماز در پشت سر علی (ع) کامل ترین نماز است و غذای معاویه چرب ترین غذاها و احتراز از جنگ و کشتار سالم ترین کارهاست.»

 

آخرین سفره :

باز هم مجبور شدم سفره ی دلم را باز کنم و بگویم :«عجب حکایتی دارد این سفره!» سفره وقتی رنگارنگ باشد، اینجا دیگر تویی و نَفسَت که کدام را برگزینی؟! نان و ماست حسین را و نان و پنیر بهمن را؟ یا آن لقمه را که ثمره اش بشود ناحق کردن حق یا برای رنگ کردن مردم لب به نان و ماستش هم نزنی ، اما چون به خلوت می روی آن کار دیگر را کنی! یا شاید هم چون ابوهریره آش معاویه را خوردن و پشت سر علی نماز خواندن را عشق است؟!

 

آنان که دردشان درد مردم بود، چون حسین ها و بهمن ها برای آرامش مردمشان از همه چیز گذشتند و هنوز هم  سیدمجتبی ابوالقاسمی و عارف کایدخورده و دیگرانی هستند که با نثار جانشان ثابت کنند که دغدغه شان درد مردم و آرامش و آسایش آنان است و عده ای هم هستند که به نام مردم نان می خورند و عده ای هم هستند که سهمشان را از سفره انقلاب می خواهند و عده ای هم هستند که ابوهریره وار ...

امان از سفره! امان از سفره هایی که به چند دانه گندم، ایمان را درو می کنند و چه لذتی دارد نان و ماست حسین و نان و پنیر بهمن! چرا که هوای نفست را درو می کند نه ایمانت را!

 

   

پانویس:

1- شهید محمدحسین ناجی دزفولی ، مسئول گزینش سپاه دزفول که در عملیات فتح المبین در مورخ 7/1/1361 به فیض شهادت نائل آمد.

2- دانشجوی شهید بهمن درولی  در 20 خرداد 1365 در فاو به شهادت رسید. 



:: موضوعات مرتبط: شهید بهمن درولی، شهید حسین ناجی، متن انتقادی، دلنوشته
تلنگری برای همین روزها ...
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه سوم خرداد ۱۳۹۷

مملکتی که امام دارد، «خرمشهر»ش در محاصره نمی ماند

 

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند و رمز فتح «خرمشهر» ها فقط در مقاومت است و مجاهدت و البته زیر لوای فرمان امام مسلمین!

مملکتی که امام دارد و قدر امامش را می داند، حصر «خرمشهر»هایش را که می شکند، هیچ، «فاو»های دشمن را نیز فتح می کند تا حساب کار دست دشمن بیاید و دشمن بداند، مملکتی که امام دارد، در اوج تحریم هم پرچمش بالاست و شیربچه هایش  با ایمان به «فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» شاخ غول های غرب و شرق را خواهند شکست.

و در تاریخ حصر کدام خرمشهر را دیده اید که با «مذاکره» شکسته شده باشد، مذاکره یعنی معامله و در معامله باید هم «داد» و هم «ستاند» و امان از امتی که با «قرآن بر روی نیزه» فریب می خورند و «قرآن ناطق»شان را، فرمان نمی برند! آنجاست که باید حقارت و خفت حکمیت اشعری ها را به جان بخرند و بدون اینکه چیزی «ستانده» باشند، «غارت» شوند.

چه زیبا امام علی(ع) فرمود :« هر کس که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد زیر لگد دشمنش بیدار می شود» و این روزها چقدر لگدهای دشمن زیاد شده است، اما کسانی که خودشان را به خواب زده باشند، با لگد هم بیدار نمی شوند.

و این قانون عالم است که تاریخ تکرار می شود. آنانکه حرف امامشان را نشنیدند، روزی فریاد زدند که : « همان‌طور که سرداران نظامی ما خرمشهر را آزاد کردند، سرداران سیاسی هم خرمشهرها را آزاد خواهند کرد» و امروز چقدر زیبا دیدیم که خرمشهری که جز به مقاومت و مجاهدت بخواهد آزاد شود، سرنوشتی جز به یغما رفتن ندارد.

اما زهی خیال باطل! چه دشمنان خارجی و چه دشمنان داخلی بدانند که مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند.

آن روزها عراقی ها  روی دیوارهای خرمشهر نوشتند : «جِئنا لِنَبقی» یعنی : «آمده ایم که بمانیم» اما هنگام فرار، وقت پاک کردن دیوار نوشته هایشان را که هیچ، وقت پوشیدن کفش هایشان را  هم پیدا نکردند و پابرهنه گریختند.

این قانون عالم است که تاریخ تکرار می شود. این روزها در عالم ، خیلی ها گمان کرده اند آمده اند که بمانند. اما نمی دانند مملکتی که امام دارد ، خرمشهرش در محاصره نمی ماند و روزی چشم تمام بدخواهان عالم خواهد دید و گوششان خواهد شنید فریاد شادی پیچیده در عالم را که «خرمشهر آزاد شد»

این روزها خرمشهرهای زیادی در محاصره ست که به برکت امام شیعیان، در آینده ی نزدیک، فریاد آزادیشان عالم را شگفت زده خواهد کرد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.

برای عاقبت بخیری باید با امام بود و غدیر تدریس همین درس است. پیامبر فریاد زد: « آنان که رفته اند، برگردند و آنان که عقب مانده اند، برسند»  برای عاقبت بخیری باید با امام حرکت کرد، نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش!

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند، اگر مأموم قدر امام را بداند و گوش به فرمانش باشد.



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی تصویری که دل مردم دزفول را به درد آورد
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه هجدهم اسفند ۱۳۹۶

بالانویس:

چقدر برایم سنگین است دقیقاً بعد از پستی که از درد دل های مادر شهیده معظم عصمت پورانوری نوشتم، این پست تلخ را در الف دزفول ماندگار کنم.

 

 روی همین پل بود . . .

به بهانه ی تصویری که دل دارالمؤمنین را به درد آورد

روی همین پل بود. دقیقاً همین حوالی که ایستاده اید و عفتتان را به باد داده اید. روی همین پل بود. همین حوالی که حیای نداشته تان را به حراج گذاشته اید.

روی همین پل بود که «عصمت» بر زمین افتاد تا عصمت دختران شهرش بر زمین نیفتد. «شهیدعصمت پورانوری!»را می گویم.  روی همین پل بود که «مرضیه» تکه پاره شد، تا عفت دختران این شهر به دست دژخیمان تکه پاره نشود! «شهید مرضیه بلوایه» را می گویم.

آری! دقیقاً همین حوالی که ایستاده اید و با افتخار پرده از نجابتتان برداشته اید؛ اگرچشم نابینایتان را کمی بازتر کنید هنوز جای ترکش های آن راکت را می بینید که دو نوعروس این شهر ، «عصمت» و «مرضیه» را که هنوز دو ماه از پوشیدن چادر سفید عروسیشان نگذشته بود، کفن پوش کرد. اگر نگفتم لباس سفید برای این بود که عصمت به احترام جوانان شهید همسایه شان، در شب عروسی اش لباس سفید هم نپوشید.

شما را چه به حرمت و احترام! وگرنه برایتان می گفتم کمی آن طرف تر از همین پل در بهشتی به نام «بهشت علی» صدها جوان زیر خاک آرام گرفته اند، تا آرامش امروز شما تضمین باشد.

شما را چه به غیرت! چرا که غیرت را خورده اید و حیا را قی کرده اید! وگرنه از غیرت این بچه ها برایتان می گفتم. غیرتی که راهیشان کرد روبروی گلوله تا دست اجنبی به ناموسشان نرسد.

شما را چه به شرم!  وگرنه می گفتم از چادر پاره پاره  و غرق خون عصمت و مرضیه شرم کنید! آنان که حتی شب ها را با چادر و حجاب می خوابیدند تا اگر زیر آوار ماندند، جنازه شان هم بی حجاب نباشد!

چه می فهمید آخر شما؟

مگر تکه پاره های عزیزتان را از گوشه و کنار خانه ی ویران شده جمع کرده اید و داده اید دست عبدالحسین مرده شور تا قنداق پیچ کند برایتان و بدهیدش دست خاک؟

مگر تکه گوشتی توی سردخانه نشانتان داده اند و گفته اند از قامت رعنای تک پسرتان فقط همین را پیدا کرده ایم؟

مگر سالها چشمتان به در مانده است تا شاید  تکه استخوانی از شاخ شمشادتان برایتان بیاورند.

شما چه می فهمید از درد، از داغ، از انتظار ، از صبوری ، از اشک، از بغض! از اینکه سالهای سال سنگ صبورتان عکسی باشد و سنگ مزاری و خاطره ای و یادی و دیگر هیچ!

گرسنگی نکشیده اید که عاشقی از سرتان برود. از روزی که چشم باز کرده اید ، در امنیت و آرامشید و چه خبر دارید که برای این آرامش هر روز جوانی در مرزهای این سرزمین به خون می غلتد  و مادری باید تمام آرزوهایش را برای شب دامادی شاخ شمشادش در تشییع تابوتی سه رنگ به خاک بسپارد!

چه خبر دارید از جوانانی که آن سوی مرزها به دست داعشیان خونخوار با خنجر ذبح می شوند و پیکرهایشان مثله می شود تا خم به ابروی آرامش مردمشان نیفتد.

شما را چه به حرمت و احترام شهدای شهرتان!

بیچاره ها! اگر همین حالایش بچه های مکتبی و انقلابی امام خامنه ای نبودندکه در مرزهای آبی و خاکی و هوایی و در فراسوی مرزها، مدافع حریم آرامشتان باشند،  باید یا بردگی بعثی ها را می کردید یا سرتان را عین گوسفند زیر تیغ داعشی ها می بریدند.

اگر شما را هم مثل ناموس ایزدی ها در خیابان ده دلار معامله می کردند و به کنیزی می گرفتند، اگر نام شما هم روزی سه بار در لوحه ی جهاد نکاح داعشیان قرار می گرفت و روزی سه بار عفتتان به باد می رفت، امروز چتر آرامش و آسایش را از سرتان برنمی داشتید و در هوای نفس و بی خیالی نمی چرخاندید!

چه زیبا گفته اند که اگر بی حجابی تمدن است، حیوانات از همه آدم ها متمدن تر هستند.

پس چگونه با شما از شرم و غیرت و حیا و عصمت و عفت و نجابت بگوییم چرا که همه اش را به تاراج داده اید! اما خوب بدانید در این شهر مادران شهیدی هستند که به آهشان عالمی آتش می گیرد. از آن آه بترسید!

آقایان مسئول! این ها شال و روسری این مترسک های فریب خورده نیست که در دست باد می رقصد! این آبروی دارالمؤمنین است! مراقب باشید که شهدا آبرو و عزت و عظمت این شهر را به شما سپرده اند!  روزی چشم در چشم شهدا باید جوابگویشان باشید که با آرمان هایشان چه کردید!

آقایان مسئول! اگر هنوز از غیرت و معرفت چیزی باقی مانده است، این افراد را پیدا کنید تا تاوان بی حرمتی به شهدا و دلشکستی مادران و خانواده های شهدا را بدهند، اگرچه هیچ تاوانی درد مادران شهدا را آرام نخواهد کرد.

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی الگوسازی های کاذب در رسانه ملی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه بیستم بهمن ۱۳۹۶

قاب رسانه ی ملی جای زینب واره هاست نه سلبریتی ها!

 

در تلفیق ایام فاطمیه و ایام پیروزی انقلاب که باید زمین و زمان از فاطمه بگوید و از فاطمی زیستن و از مادرانی که جلوه ای از فاطمه در وجود خویش دارند، در ایامی که در و دیوار این مرز و بوم باید از شیربچه های خمینی کبیر یاد کند، همانان که خون سرخشان ، سربلندی و سرسبزی برای این سرزمین به همراه آورده است، قاب رسانه ی ملی هنوز  دارد سلبریتی هایی را به تصویر می کشد که بجای «زیبایی اندیشه» ، «زیبایی اندام» را ترویج و تلقین می کنند؛ آنانکه زیباترین مراسم زندگی شان جشن تولد سگ هایشان است  و محبت را بجای نثار کردن به عزیزترین های زندگی، پیش پای سگ ها می ریزند. نمی دانم رسانه ی ملی چه اصراری دارد تا از آدم هایی برای جوانان الگو بسازد که هیچ تقارنی بین آنان و موازین اسلامی نیست! چه در ظاهرشان ، چه در اندیشه هایشان و چه در سبک زیستنشان!

می خواستم به رئیس رسانه ی ملی بگویم، هزاران طرح دشمن نمی تواند به پای شتاب و سرعت شما در حذف و نابودی الگوهای اسلامی برسد.

قاب رسانه ی ملی ، جای این آدم ها نیست و نه در فاطمیه که در سرتاسر ایام، باید علی گونه ها و زینب واره را به مردم بشناسانید! خدا رحمت شهید سید هبت الله فرج الهی را که می فرمود:«نظر کردن در زندگی شهید، شهید ساز است» و بر این اساس مگر می شود نگاه در زندگی این  «علی گونه» ها و «زینب واره» ها، انسان ساز نباشد!

من مادری را می شناسم که عبدالمجیدش سال 1360 در جبهه شوش آسمانی شد، اما شاکر بود. محمدرضایش سال 1363 در عملیات بدر، رفت که رفت و خبری نشد از او که نشد و باز شاکر بود.  عبدالحمیدش سال 64 در والفجر 8 رفت پیش دو برادر و او باز هم شاکر بود. همدم سختی هایش، همسرش،حاج نبی، داغ سه فرزند در دل، سال 71 مهمان بچه ها شد و او باز هم شکر کرد. سال 74 بیمارستان بستری بود که استخوان و پلاک محمدرضایش برگشت.  بدون اینکه خبرش کنند، قنداقه وار دادند دست خاک و وقتی او قصه ی بازگشت محمدرضایش را شنید، باز هم شکر کرد  و لابلای این سال ها دو دخترش را نیز از دست داد و هنوز که هنوز است با زخم شش داغ استوار ایستاده است و شاکر. مادر شهیدان صالح نژاد را می گویم! این مادر باید مشهور شود! باید پرده ی گمنامی این مادر را کنار زد تا عطر زینب را در عالم تکثیر کند.

 

مادرشهیدان عبدالحمید، عبدالمجید و محمدرضا صالح نژاد

من مادری را می شناسم فروردین ماه سال  61 خبر پرواز «حسین»ش را به او دادند، خم شد، اما خم به ابرو نیاورد. چهل روز بعد پیکر «علی دوستانی» برادرش را از بیت المقدس برایش آوردند و او باز هم مردانه ایستاد و هنوز سال 1361 به پایان نرسیده بود که دامادش«محمد روغن چراغی» در وسعت والفجر مقدماتی چنان جاویدان شد که پیکری هم از او به شهر برنگشت و او باز هم گفت: فدای سر امام و بجای اینکه مانع جبهه رفتن فرزندان دیگرش شود، دکمه های پیراهن فرزندان دیگرش را هم بست و راهی شان کرد. والفجر 8 پایان یافت و سوغات والفجر 8 برای او بیش از دیگران بود. دومین پسرش «امیر» و دومین برادرش «محمود» و اکنون با سوز 5 داغ ، شاکر است و تسلیم و راضی به رضایتی که خواست پروردگارش است. مادر شهیدان حسین و عبدالامیر ناجی را می گویم! باید حریم گمنامی این مادر را شکست و صبوری اش را پیش چشم مردم به نمایش گذاشت.

مادرشهیدان حسین و عبدالامیر ناجی دزفولی

و از این مادرها در سرتاسر سرزمین مان فراوان داریم.  اینان هستند که می توانند حال و هوای خدایی زیستن را در عالم تکثیر کنند، نه آنان که جز اشرافی گری و زندگی های بی هدف و پوچ، پیامی برای مردم ندارند.

مراقب باشید! قاب رسانه ی ملی جای زینب واره هاست، نه سلبریتی ها!  و روزی باید پاسخگوی خون شهدایی باشید که قاب این رسانه را به دست شما سپردند. قرار نبود با خون بچه های این مملکت و داغی که تا ابد بر دل پدرها و مادرهایشان ماند، آدم هایی مشهور شوند که بویی از اسلام و انقلاب و آموزه هایش نبرده اند. قرار نبود شهدا جاده صاف کن عیش و نوش برخی ها باشند. قرار چیز دیگری بود. یادتان نرود چرا که اگر یادتان رفت، روزی باید پاسخگو باشید که نه میز و نه قدرت و نه رابطه به کارتان  نمی آید.

چه زیبا شهید حسین بیدخ فرمود: «برادر ، ميروم تا تو بيائي ، اين راه اگر بي ياور بماند زندگي را از من دزديده اي .» این روزها دزدان زندگی حسین چقدر زیاد شده اند.

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
روایت یک قصه ی شیرین
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۶

راز  بستنی

مرور قصه ای شیرین لابلای دلتنگی های تلخ این روزها

بیادشهیدان والامقام بهمن درولی و مصطفی کمال

 

تنها جایی که می شود آرامش گرفت همین جاست! سکوت شبانه ی اینجا عالمی دارد برای خودش! خصوصاً وقتی آرام آرام قدم برمی داری و جز صدای گام های خودت، هیچ صدای دیگری نیست که بخواهد تو را برگرداند به عالمی که آمده ای تا چند دقیقه ای جدای از قواعد و قانون ها و گرفتاری هایش ، هوایی دیگر را تنفس کنی!

خصوصاً وقتی که یک روز پر از مشغله را سپری کرده باشی، مشغله هایی که هر چه بیشتر در پی شان می دوی، بیشتر حس «اسب عصاری» بودن به تو دست می دهد، همان اسبی که روزانه کیلومترها راه می رود، اما وقتی پرده از چشمش برمی دارند، می بیند، سر جای خودش است، با یک عالمه خستگی و کوفتگی!

ناخواسته پاهایم، راه خانه ی «بهمن» را در پیش می گیرند! سال های سال است که خانه اش طبق خواسته ی خودش همین طور ساده و سیمانی مانده است و آن عکس روی سر در خانه اش که سال هاست نگاهش به من تغییر نکرده است.

سرم را می اندازم پایین و همزمان بغضم را هم قورت می دهم. چشم هایم دوباره همان نوشته ای را مرور می کند که بیست سال است از خواندن آن خسته نشده ام: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی!»

نگاهم را از واژه ها می گیرم و سرم را دوباره بلند می کنم و زل می زنم توی چشم های بهمن! و همزمان گرمای عبور اشکی را از روی گونه ام حس می کنم که آرام پایین می رود و  روی «آستان» سیمانی بهمن فرود می آید!

نیاز به حرف زدن نیست! بزرگان می گویند، شهدا به ضمیرتان هم آگاهی دارند. پس فقط نگاه می کنم و هر چه را می خواهم به زبان بیاورم، از دلم عبور می دهم! شاید اینطوری بهمن بهتر بتواند دردهایم را ببیند!

نگاهم را از بهمن می گیرم و ناخواسته به سمتی دیگر می روم. سنگینی سکوت، صدایی شبیه به سوتی ضعیف را در گوشم تداعی می کند.  صدای گام های خودم آن سوت را هم گم و گور می کند.  بغضم بی صدا شکسته است و چشم هایم در پرتو نوری سبز رنگ، بی هدف بین آن همه تصویر می چرخد. قدم هایم سنگین شده است. دیگر پاهایم تاب و تحمل سرپا نگهداشتنم را ندارد. همان جا می نشینم روی لبه ی یکی از مزارها و وقتی زل می زنم به قاب عکس پیش رو، دلم هًری می ریزد زمین!

مصطفی! نمی دانم چه شد که از این مسیر آمدم. چشم هایم گره می خورد به چشم های مصطفی! همان چشم های نافذ و همان ریش پرپشت! و نگاهش تا عمق وجودم نفوذ می کند.

سال ها می شد که از این مسیر نیامده بودم. مسیری که از بهمن به مصطفی برسد. همین که نگاهم را گره می زنم در عمق آن چشم های نافذ، صدای گریه ام بلند می شود و ناخودآگاه ، خاطره آن روزهایی برایم زنده می شود که بعد از بهمن ، مسیرم به مصطفی می رسید! ناخودآگاه می روم به بیست سال پیش!

 

پنج شنبه ها،  زنگ تفریح آخر که می خورد، توی حیاط دبیرستان دور هم جمع می شدیم. یکی از بچه ها می گفت:«امشب بریم بستنی بخوریم؟!» و همه موافقتشان را با لبخندی نشان می دادند که شیطنتی کودکانه در آن موج می زد. «بستنی خوردن» اسم رمز عملیات بود. دیگران نباید می فهمیدند. حتی پدر و مادرهایمان!

دعای کمیل که تمام می شد، تازه راه می افتادیم سمت بهشت علی. من با همان دوچرخه ی قرمز و وحید هم با آن موتور هفتادسرخ و سفیدش!  محمد هم اگر توانسته بود که موتور هوندای 125 سربی رنگ بابایش را دودره کند، با موتور بود، وگرنه می شد راننده ی دوچرخه ی من و من هم باید یک وری، روی میله ی دوچرخه می نشستم و وسط فرمان را می گرفتم و محمد نفس زنان رکاب می زد. مهدی و مجید و هادی و محمدعلی هم با دوچرخه!

از سبزقبا تا بهشت علی فاصله ی زیادی نبود. کمتر از پنج دقیقه طول می کشید تا برسیم  لابلای آن ردیف های عاشقی و اولین مقصد هم بهمن بود. گرد مزار بهمن می نشستیم و زیارت عاشورا می خواندیم! شیرینی آن عاشورا ، از بستنی هم شیرین تر بود. از «بستنی خوردن»ی که رمز عملیات بهشت علی رفتن شبانه مان بعد از دعای کمیل بود.! عملیاتی که نگذاشتیم هیچ کس از آن باخبر شود.

مهم نبود چه کسی عاشورا می خواند. مهم حس و حالی بود که دلمان در آن فضا تجربه می کرد. تازه دعای کمیل خوانده بودیم، اما انگار طعم این عاشورا طعم دیگری بود. طعمی متفاوت که گاهی شیرینی اش تا هفته ی بعد هم زیر زبانمان بود.

عاشورا که تمام می شد، هر کس برای خودش خلوتی پیدا می کرد. هر کس گوشه ای می رفت و می نشست و زل می زد به یک قاب. به یک تصویر. به یک سنگ و در این بین پاتوق وحید همیشه کنار مزار «مصطفی» بود.

گاهی می رفتم کنارش. نمی خواستم خلوتش را به هم بزنم. فقط برایم جالب بود که چرا وحید، بعد از بهمن سراغ مصطفی می رود. اول از دور کمی نگاهش می کردم! زل زده بود به عکس مصطفی. پلک هم نمی زد. کمی جلوتر می رفتم و می گفتم:«وحید! چرا مصطفی؟! چرا همیشه اینجا میای؟!»  می گفت:«همینطوری! خودم هم نمی دونم! نگاه مصطفی نگاه غریبیه! دوست دارم فقط بهش نگاه کنم!» راست می گفت وحید! نگاه مصطفی نگاه عجیبی بود. با آن لبخند مستتر در چهره اش! و من هم غرق می شدم در نگاه مصطفی!

 

صدای زنگ تلفن همراهم بلند می شود! همه چیز به هم می ریزد! آن سکوت سنگین و دوست داشتنی! رشته ی اتصال نگاه من و مصطفی! مرور داستان بستنی خوردن  شب های جمعه ی بیست سال پیش! طعم شیرین آن بستنی که سال ها بود تجربه اش نکرده بودم! عبور تصاویر خاطرات دوره ی نوجوانی ام.  همه چیز ! همه چیز به هم می ریزد!

دوباره سنگینی دنیا را روی دوشم حس می کنم! دوباره حس همان اسب عصاری به من دست می دهد و تلخی اینکه باید آن حرکت دوار و خسته کننده را شروع کنم!

بله! بفرما! صدای آن طرف گوشی می پرسد: «کجایی!» چه سوال آشنایی! سوالی که چند ثانیه ای دوباره برمی گرداندم به همان ایام. آن شب هایی که بستنی خوردن طول می کشید. تلفن همراه و این بند و بساط ها هم که نبود. خانه که می رسیدیم ، تازه سین جیم بابا و مادر شروع می شد که : «کجا بودی تا این وقت شب؟! آخه دعای کمیل مگه تا ساعت چنده؟!»  می گفتیم :«رفته بودیم با بچه­ها بستنی بخوریم!» دروغ هم نگفته بودیم! چیزی شیرین تر از بستنی ، کاممان را شیرین کرده بود. پاسخمان قانع کننده نبود و یک دعوای پدر و مادر دار هم باید می خوردیم.  اما خداییش به شیرینی آن بستنی که خورده بودیم می ارزید.

صدا دوباره می پرسد : «کجایی!» و من لابلای آن همه گریه ، خنده ام گرفته است! خیلی دلم می خواهد بگویم :«اومدم بستنی بخورم!» اما سعی می کنم این بغض و خنده ی تلفیق شده در هم را پنهان کنم و حرفی نزنم!

کمی آرام تر شده ام. باید برگردم! از این بهشت! از این قطعه آسمانِ بر زمین افتاده، با این همه ستاره که پیش رویم مدام چشمک می زنند!

چاره ای نیست!  باید برگردم! به سمت همان روزمرگی های تکراری! اما چقدر امشب شیرین بود. شیرینی اش ، طعم همان بستنی های بیست سال پیش را داشت! آن شب هایی که با بچه ها می رفتیم و بستنی می خوردیم!

یادش بخیر!

 

 پانویس:

وحید، مجید، هادی، محمد و اکثر دوستانی که در این قصه حضور داشتند، امروز هر کدامشان از نیروهای انقلابی و ارزشی این مرز و بوم هستند و مشغول خدمت به نظام و انقلاب. اکثرشان دکترا دارند و هنوز که هنوز است راه شهدا را می روند. خداوند عاقبت همه مان را ختم به خیر کند. ان شاء الله



:: موضوعات مرتبط: شهید مصطفی کمال، شهید بهمن درولی، دلنوشته
برای محسن حججی که برایم روضه ی مکشوف است!
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه هفتم مهر ۱۳۹۶

روضه ی مکشوف

به بهانه ی تشییع پیکر شهید محسن حججی

 

محسن عزیز!

کاری کرده ای که هر چه می خواهم ننویسم، نمی شود. هر چه صبوری می کنم تا روزه ی قلمم را نشکنم نمی شود. اصلاً با این همه ماجرایی که آفریده ای، روزه ی تمام قلم های عالم باید بشکند و اصلاً باید بشکند قلمی که از تو ننویسد.

خوش غیرت! کمی هم فکر دل ما باش! دل ما که به اندازه وسعت دل تو نیست برادر!

نمی دانم چه کرده ای؟! نمی دانم! واقعاً نمی دانم!

نمی دانم چه کرده ای که روضه ی مجسم شده ای برایمان!

خوش غیرت! دلمان توان این همه روضه را ندارد!  روضه ات، روزه ی چشم های عالمی را شکسته است و چشمه چشمه اشک روان کرده است.

نمی دانم! نمی دانم چه کرده ای برادر! این شب های هیأت رفتن هر گاه به تو می اندیشم، می بینم می شود از ماجرای تو به هر روضه ی کربلا گریز زد!

نه !

شاید بالعکس گفتم! می شود از هر روضه ی کربلا به ماجرای تو گریز زد! 

نمی دانم! سرتاسر کربلا پیش رویمان آفریده ای برادر!

نمی دانم چه کرده ای که از هر شهید کربلا نشانه ای داری و با هر ماجرای کربلا تشابهی!

از دست های بریده ی عباس تا دست های بریده ی تو!

از حلقوم بریده ی حسین تا حلقوم بریده ی تو!

از ارباً اربای اکبر! تا ارباً اربای تو!

مؤمن! مگر نمی گویند روضه ی مکشوف نخوانید! پس چرا تو سرتاسر روضه ی مکشوفی!

امان از دل ما! امان از دل زینب!

چه کرده  بودی مؤمن! چه کرده بودی توی این 26 سال عمری که از خدا گرفتی برادر؟!

عالمی را به هم ریخته ای محسن!

تمام قاعده ها را به هم ریخته ای برادر!

گمانم این بود که با برگشتنت، دیگر قصه ی این روضه ها تمام می شود! اما نه!

انگار برگشتنت آغاز روضه هایی مکرر است!

از آن کودک که دور تابوت کودکانه می گشت، بی خبر از داغی که بعدها سینه اش را خواهد سوزاند تا قصه ی آن بوسه و آن عبا!

جز شهدای کربلا ، کمتر یاد دارم شهیدی را که آقایش به بالینش حاضر شود و بوسه بزند بر پیکرش!

خوش غیرت!

از این قسمت ماجرایت هم باید به کربلا گریز زد؟! به آن جا که « فَجاءَ الْحُسَيْنُ حَتَّى وَقَفَ عَلَيْهِ، وَ وَضَعَ خَدَّهُ عَلى خَدِّهِ»  به آن جوان که آقایش خم شد و صورت بر صورتش گذاشت و آنگاه که آقا خم شد و تابوت تو را بوسید، باز هم روضه شد برایم!

محسن جان!

چه کرده ای برادر! راه را هم به ما نشان بده!

راستی دیشب که روضه خوان می گفت پیکر علی اکبر را با عبای آقایش برگرداندند، باز هم در دلم  از کربلا به قصه ی تو گریز زدم.

شنیدم تو را به همراه عبای آقایت دفن کردند!

نمی دانم این همه گریز، رمز و راز است یا روضه؟

مؤمن! دلمان تاب این همه روضه ی مکشوف ندارد!

نگاهم کن محسن!  و دعایم کن!  ای روضه ی مکرر! راه را نشانم بده!

راستی محسن جان!

در دلم روضه ای دیگر در حال جوشش است. روضه ای که تصورش هم دلم را شعله ور می کند!

سرت! آری همان سری که سربلند ایستاد و امروز معلوم نیست کجا افتاده است!

آری همان سر!

در نقل ها آمده است، بعد ها سر امام را در جوار پیکرش به خاک سپردند!

خوش غیرت! نکند برای این قصه هم قرار است روزی از قصه ات به ماجرای کربلا گریز بزنیم!

نکند باز هم قرار است روضه ی مکشوف شوی برایمان!

آن روزی که سرت پیدا شود و باز هم غوغایی دیگر!

من که دیگر دلم تاب روضه ی مکشوف ندارد!

صلی الله علیک یا اباعبدالله!

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی جشن تولد شش سالگی «الف دزفول»
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۶

بالانویس1:

رسم است وقتی برای کسی جشن تولد می­گیرند، مهمانان برایش هدیه می برند. هدیه ی شما برای الف دزفول، باشد همان پیام­ هایی که در قسمت نظرات وبلاگ ثبت می کنید.

 

بالانویس2:

جشن تولد «الف دزفول» بی زرق و برق است. ساده و خودمانی. مثل خودش که یک وبلاگ بیشتر نیست، یک پنجره ی کوچک که همیشه رو به شهدا باز است. مثل زندگی قهرمانانی که روایتگر زندگی آنان می شود. جشن تولد الف دزفول همین چند خط دلنوشته ی من و همین چند خط پیام شما در این دورهمی مجازی است و مگر جشن تولد فقط به کیک و شیرینی و شربت و نقل و نباتش جشن تولد می شود؟ که جشن تولد بهانه ای است برای دورهم بودن. همه تان دعوتید به این جشن ساده ی خودمانی. خوش آمدید به جشن تولد شش سالگی الف دزفول؛ اما ای کاش شهدا هم آمده باشند! چرا که شش دانگ الف دزفول بنام شهداست.

 

«الف دزفول» من تو را قلم نمی زنم

به بهانه ی شش ساله شدن و سالروز تولد شهیدآباد مجازی «الف دزفول»

 

 چقدر روزگار سریع می گذرد و  شهید بیدخ چقدر زیبا این عبور عمر را توصیف کرد که : «شبیه رودی که به دریا می پیوندد»

 «الف دزفول» عزیزم!

از11 مرداد ماه 1390، آن روزی که پنجره شدی برایم رو به شهدا، تا از لابلای رنگارنگ فریبنده دنیای اطرافم به دنیای ساده و با صفای شهدا سرک بکشم و اندکی تنفس کنم از رایحه دل انگیز عطرآسمانیشان ، شش سال گذشت.

 و در این شش سال چه فراز و نشیب هایی که بر من نگذشت. از تشویق ها و تشکرها و دعاهایی که از لطف شهدا، مردم شهرم نثارم کردند و تا ابد شرمنده شان خواهم بود و از توهین ها و تهمت ها و تحقیر ها و تهدیدهای آنان که واژه ی واژه ی الف دزفول را تهدیدی بر ثبات میزشان و مقامشان دیدند و موی دماغ بی مسئولیتی و بی لیاقتی شان و جز آزار و اذیت ثمری نداشتند و من همه شان را به خدا واگذار کردم.

اما خوب می دانم که قدم در راه شهدا گذاشتن سختی دارد و باید صبور بود و یقین دارم که اگر دعای خیر شهدا نبود، بارها زمین خورده بودم.

 

«الف دزفول» عزیزم!

هر تصویرت را با ذره ذره وجودم ساختم. وضو گرفتم و نوشتم و با نگارش واژه واژه ات گریستم و شاید دیگران هم پی برده باشند که من تو را قلم نمی زنم و این تویی که مرا رقم می زنی.

این تویی که هر بار نسیم کرامت شهیدی را از خانه ی قلبم عبور می دهی تا گرد فراموشی را پاک کند و نگذارد سینه ام غبار بی تفاوتی و بی خیالی بگیرد.

این تویی که در این وانفسای دنیای اطراف، امید هستی برای بودن و نفس کشیدنم و تحمل دنیایی که هیچ دلخوشی و دلبستگی برایم ندارد.

دوستت دارم. خیلی و وقتی می گویم خیلی، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم ، تا برسی به خیلی من.

شش سال با تو زندگی کردم و ثانیه هایم با تو گره خورد. اشک هایم و لبخندهایم.

 

«الف دزفول» عزیزم!

چه خوب است که تو هستی تا من در وانفسای این روزگار وقتی هوا برای تنفس کم می آورم، پنجره ات را باز کنم و و در هوای شهدا تنفس کنم برای حیاتی مجدد. برای اینکه بتوانم این زندگی مادی را تاب بیاورم که حیات بی شهدا عین ممات است برای آدم هایی که دل در گرو مهر شهدا دارند.

 

«الف دزفول» عزیزم!

همدم تنهایی های من، ای واژه واژه ات تفسیر بغض های رسوب شده در گلو و دغدغه­هایی که پریشانم کرده است، ای زیباترین پنجره ی زندگی من رو به شهدا، ای که لحظه ای تنفس در کنار تو را به سال ها با برخی آدم ها بودن نمی دهم! با من بمان و بگذار این رفاقت را فقط خاک بهم بزند.

«الف دزفول!» من به تو محتاجم وحالا همه حیرانند که چگونه می شود به واژه هایی که به ظاهر خودم نقش می­دهم، محتاج باشم ؟ و این همان رمز و راز بین من و توست که تا ابد سربسته و سربه مهر خواهد ماند.

 

«الف دزفول»! دوستت دارم. به اندازه ی بی اندازه.

دستم را به برکت شهدا بگیرو همیشه پنجره باش برایم. رو به شهدا! در روزگاری که میز و مقام و مال خیلی ها را دارد به سمت بیراهه می­برد.

دستم را بگیر تا به اتکای تو و به اتکای شهدایی که آیینه ی یادشان شده ای به بیراهه نروم که عاقبت بخیری، بهترین سرنوشت و بهترین دعاست اگر مستجاب شود.

لحظه لحظه یاری ام کن تا به عشق شهدا قدم بردارم. خدا را چه دیده ای، شاید زیباترین اتفاق عالم رقم خورد و آن موعود سفر کرده برگشت. خدا را چه دیده ای! شاید این بی لیاقت هم روزی لیاقت پیدا کرد.

« الف دزفول » عزیزم!

برخی ها دوست دارند نفست قطع شود، تا نفس بکشند اما بدان تا نفس می کشم ، نمی گذارم نفست قطع شود.

«شش سالگی» ات مبارک الف دزفول!

با من بمان، تا همیشه! تا روزی که شاید من هم . . . .

تولدت مبارک «الف دزفول» و چه زیبا تولدت با  دهه ی کرامت همزمان شده است، چرا که تو برای من نسیم کرامت شهدایی!

تولدت مبارک الف دزفول

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه انتشار یک تصویر برای اولین بار
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه نهم مرداد ۱۳۹۶

آیینه داران عباس(ع)

به بهانه ی انتشار تصویر پیام ارتش بعث برای بسیجیان فاتح فاو -برای اولین بار-

 

 

تصویر اول: عصر تاسوعا

«شمر» برای چهار فرزند رشید و دلاور ام البنین یعنى عباس ، عبدالله ، جعفر و عثمان امان نامه می آورد و می گوید: بدانید تا ساعتى دیگر شعله هاى جنگ برافروخته مى گردد و از یاران حسین بن على کسی زنده نمى ماند. من براى شما امان نامه اى از عمر بن سعد آورده ام . شما از این ساعت در امان هستید، مشروط بر این كه دست از یارى حسین بردارید و سپاهش را ترك كنید. عباس فریاد می زند:  بریده باد دست هاى تو و لعنت خدا بر تو و امان نامه ات. اى دشمن خدا، ما را دستور مى دهى كه دست از یاری مولایمان حسین (ع) برداریم؟

 

تصویر دوم:  عملیات والفجر 8

در جریان عملیات والفجر۸ که شهر فاو عراق به تصرف درمی آید، رژیم  بعث صدام که شیرازه اش از هم پاشیده و در مقابل سربازان خمینی(ره) مجبور به زانو زدن شده است، حیله ای در پیش می گیرد و آن هم توزیع اطلاعیه هایی از طریق هواپیماهایش برای عباس های خمینی کبیر(ره) است. در این اطلاعیه ها، جان برکفان سپاه اسلام را از مرگ می ترساند و می خواهد که دست از یاری امامشان بردارند.

و چقدر نادان و حقیرند سردمداران کفر که گمان می کنند بسیجیان خمینی(ره) به کاغذ پاره ای، بی خیال یاری امامشان می شوند، بسیجیانی که اهل کوفه نبودنشان را با خون ثابت کرده اند.

 

تصویر اطلاعیه ای که حدودا سه کیلومتر خارج از شهر فاو بطرف بصره توسط هواپیماهای ارتش بعث بر روی نیروهای ایرانی ریخته شد ( این تصویر برای اولین بار منتشر میشود)

تصویر سوم: امروز

ظاهراً هرجایی دشمن کم می آورد، هرجایی مجبور می شود که سر خم کند، هر جایی که دیگر هیچ غلطی نمی تواند بکند، باز همان داستان ترساندن از مرگ را تکرار می کند. یک روز به امان نامه ای دست شمر، یک روز به بارش کاغذ پاره هایی بی ارزش و یک روز هم به یاوه گویی ها و تحریم و ترساندن مردم از جنگ و به قول امامان لاف در غریبی زدن هایش!

افسوس که دشمن نمی داند امت امام خامنه ای ( مد ظله ) همان امت خمینی کبیرند  وعباس هایش ، آیینه داران عباس (ع) و چشمشان لحظه ای از تصاویر عاشورا جدا نبوده و نیست و شهادت برایشان « احلی من عسل » است.

تاریخ مدام در حال تکرار است و آدم ها تکلیفشان عبرت آموختن . هم دوستان و هم دشمنان این آب و خاک بدانند که «مَن جَرَّبَ المُجَرب حَلَّت بِهَ النَدامَه» که هر آنکس که آزموده را بیازماید ، جز پشیمانی برایش حاصلی ندارد و «در خانه اگر کس است یک حرف بس است»

 

 

تصویر چهارم: فردا

مردی تکیه به کعبه زده است و بانگ برآورده است:«اناالمهدی» شیربچه های امام خامنه ای(مد ظله) فوج فوج دارند برای بیعت می روند و کمی آنسوتر شیر بچه های خمینی کبیر(ره) – شهدا- هم با امامشان رجعت کرده اند. چه طراوتی زمین و آسمان را فراگرفته است. چقدر عباس دارند دور کعبه ی مهدی(عج) طواف می کنند. این عباس ها را با کدام امان نامه و کاغذ پاره و گزینه ی روی میز و زیر میز می توان از طواف امامشان پشیمان کرد ؟  

 با تشکر از استاد عزیزم، برادر رزمنده و جانباز «حاج امیر ابراهیمیان» برای اهدای این عکس به الف دزفول



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی حادثه تروریستی تهران
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه هجدهم خرداد ۱۳۹۶

 

آمده اید که بمانید؟

به بهانه ی رجز آشنای تروریست های حادثه ی تهران

رجزخوانی تروریست های فریب خورده ی قصه ی دیروز تهران برایم جالب بود: «اتظنون انا سنرحل؟ اتخالون انا سننتهي؟ اننا باقون باذن الله عز و جل» یعنی «آيا گمان مي‌کنيد ما رفتني هستيم؟ آيا مي‌پنداريد ما پايان‌يافتني هستيم؟ هرگز. ما به اذن خداوند باقی می مانیم»

چقدر این شعار برای بچه بسیجی ها آشناست. شبیه همین رجز را سی و پنج سال پیش هم بر دیوارهای خرمشهر دیده بودیم. عراقی ها روی دیوارهای خرمشهر نوشته بودند : «جِئنا لِنَبقی» یعنی «آمده ایم که بمانیم» اما وقتی شیربچه های خمینی کبیر وارد خرمشهر شدند ، دیدند که شهر پر است از پوتین و بزدل ها، پا برهنه گریخته اند.

شیربچه های امام خامنه ای، تداوم همان شیربچه های امام خمینی(ره) هستند. با همان ایمان، همان غیرت و همان ولایت پذیری و همیشه محافظ امنیت و خاک و ناموس. چه در داخل خاک ایران و چه خارج از مرزها.

اما آنان که همنوا با دشمن،  تیکه و کنایه زدند به مدافعان حرم، به همین بچه های سپاه که جانشان همیشه کف دستشان است و به تمام شیربچه های امام خامنه ای، امروز در کدام سوراخ قایم شده اند؟ مگر نمی گفتند «جانم فدای ایران!» بسم الله! بفرمایند! پس چرا باز خبری ازشان نبود؟

چه زیبا امام علی(ع) فرمود :« هر کس که به وقت یاری رهبرش در خواب باشد زیر لگد دشمنش بیدار می شود» و این اتفاق همان لگد دشمن بود، اما کسانی که خودشان را به خواب زده باشند، با لگد هم بیدار نمی شوند.

مردم آسوده باشند چرا که شیربچه های امام خامنه ای چشمشان به سرچشمه ی نور لبهای امامشان است و راهی را می روند که مسیر انگشت مولایشان نشان می دهد و ما بقی حرف و حدیث ها برایشان حاشیه است. یقیناً به قول امام خامنه ای «فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» وعده ی حتمی پروردگار اتفاق خواهد افتاد و روسیاهی به ذغال.

یک روزهایی به قول شهید چمران شیپور جنگ مرد را از نامرد تشخیص می داد و امروز هم موقعیتی فراهم شده است که مردها از نامردها تفکیک شوند. آخر امام زمان(عج) مرد احتیاج دارد برای پا در رکابی اش. آن روز اصرار و التماس نامردها نتیجه نخواهد داد.

بار دیگر باید تأکید کنم. مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند.

برای عاقبت بخیری باید با امام بود و غدیر تدریس همین درس است. پیامبر فریاد زد: « آنان که رفته اند، برگردند و آنان که عقب مانده اند، برسند»  برای عاقبت بخیری باید با امام حرکت کرد، نه یک قدم پس و نه یک قدم پیش!



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی اجرای طرح نصب تمثال مقدس شهدا بر روی دیوار منازلشان در دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه یازدهم خرداد ۱۳۹۶

خانه های آسمانی

واژه های این دلنوشته را فقط دزفولی ها خوب می فهمند

 

گاهی که چشمم را میان قاب خاطرات قدیمی ام می گردانم، وقتی به خود می آیم که گونه هایم را آرامش حرکت قطره اشکی نوازش داده است. قطره اشکی که باعث و بانی اش حسرت ارزش های فراموش شده ی دیروز است.

کوچه خیابان های خاک گرفته ای که در خاطراتم مانده است، پر است از زیبایی ها و سادگی ها و صفا و صمیمیت های به باد رفته و حرمت ها و همسایگی ها و دلنزدیکی هایی که به گمانم توی همان خاطرات ماندگار شد و دیگر بر نمی گردد.

یاد آن سر و صدا و شور و شوق بچه هایی که وسط خیابان «فیتال» و «رابط» و «چوگته» بازی می کردند و گاهی هم «گاری بازی» با گاری هایی که با تخته و بلبرینگ می ساختند

یاد تصویر مشترک شلوارهایی که سرزانوهایشان همیشه پاره بود و سرهای تراشیده ای که پر از جای شکستگی بود.

یاد دخترهایی که نمد پهن کرده بودند گوشه ی پیاده رو و خاله بازیشان به راه بود با چارتا استکان و نعلبکی و قوری پلاستیکی!

یاد تابستان هایی که پسرها یا «تَختَخون» داشتند و یا سینی «تُخمریه» به دست، توی کوچه خیابان ها فریاد می زدند «بُدو تَخمریه!» و گمان نکنم تخمریه ای توی سینی مانده بود که با انگشت لیسش نزده باشند.

یاد آن پیرمرد نابینای «حلواقُبیت»فروش که قابلمه حلوا را روی شانه اش با یک دست نگه داشته بود و با دست دیگر چوبدستی اش را، تا توی چاله چوله ها و جوی آب نیفتد و فریاد می زد: «حلوا قُبیتِ شِکَرَه!» و گُردانی از بچه های محل که پشت سرش فریاد می زدند«شِکَر ندارَه پَنچَرَه».

و آدم بزرگ ها هم برای خودشان دنیایی داشتند.

مردهایی که آفتاب نزده کرکره های مغازه هایشان را با ذکرخدا بالا می دادند و شروع می کردند به «رَشو کردن» درب مغازه و زن های «علاگه» به دستی که کله ی سحر می رفتند خرید، تا برای نهار دیگ آبگوشت بار بگذارند و اگر یکی از خانه های محل «تنیر گِلی» داشت، دیگ آبگوشت را برسانند به آتش تنور، چون مزه ی «دیگ تنیری» خداییش چیز دیگری بود.

عجب سادگی و صفایی موج می زد آن روزها.

چقدر خوشبحال اهل محل می شد اگر یکی از همسایه ها عروسی داشت، چرا که دو هفته ای جشن و سرور و دورهمی بود برای اهل محل و اقوام و فامیل. کاری نبود که روی زمین بماند. از سبزی پاک کردن و آشپزی تا شستشوی ظرف ها و جارو کردن فرش ها. همه با هم و دور هم.

و چقدر همه غمگین بودند اگر از اهل محل کسی وفات می کرد. باز هم همه با هم و دور هم، نمی گذاشتند آب توی دل خانواده ی صاحب عزا تکان بخورد.

و این وسط برخی خانه های محل عجیب حرمت داشتند. حرمتی بیشتر از خانه ی پیرها و ریش سفیدهای محله و آن هم خانه ی علمای شهر بود. خانه هایی که انگار خشت هایش هم برای مردم محل حرمت داشت و چقدر در مراوده هایشان با آن خانه ها و اهالی شان دقت می کردند.

اما خانه هایی هم بود که حرمتش از همه ی این ها بیشتر و بیشتر بود. خانه هایی که حرمتش ربطی به بزرگ و کوچکی اش و یا به ریش سفیدی و مُلا و عالم بودن صاحبخانه نداشت.

حرمتش مال عکس و پرده هایی بود که آویزان بود به دیوار خشتی یا کاهگلی خانه و نشان می داد که آن خانه شهید داده است. گاهی یک شهید ، گاهی دوتا و بیشتر.

آخر آن روزها زیر موشک بودن دزفول از یک طرف و حضور یک تیپ نیروی جوان دزفولی در جبهه ها از طرف دیگر، باعث شده بود که تعداد این خانه ها در محله های شهر بیشتر و بیشتر شود. خانه هایی که از دید آسمان چونان ستاره در زمین می درخشیدند.

از هر محله ای که رد می شدی، نشانه ی خانه ی شهدا همین پرده هایی بود که درب خانه ها نصب بود و گاه عکس هایی که به رهگذران لبخند می زدند.

مردم چقدر حرمت قائل بودند برای خانه ی شهدا!

از بچه هایی بگیر که میدان بازیشان را کمی دورتر می بردند تا نکند سر و صدایشان پدر یا مادر شهید را بیازارد تا دخترانی که وقتی از محله ی شهدا عبور می کردند ، چارقد و مقنعه شان را جمع و جورتر می کردند به حرمت شهید و خانواده اش.

از زنان و مردانی که مدام سر می زدند بهشان تا اگر کاری دارند برایشان انجام دهند و به حرمت اینکه عصای دستشان برای آسایش اهل محل سینه ی شهیدآباد خوابیده است،  عصای دستشان می شدند.

اگر در محل عروسی بود به حرمت این خانه ها ، مردم حرمت نگه می داشتند و عروس و داماد هم. نمی گذاشتند سر و صدا و شور و شادیشان به گوش همسایه برسد و اشک مادری در حسرت دامادی شاخ شمشاد شهیدش جاری شود.

عجب نشانه ای بودند این عکس ها و پرده ها، برای رهگذرانی که با انگشت خانه را نشان بدهند و با حسرت نام جوانی را بیاورند که جوانی اش را برای ناموس و خاک کشورش داد و مرور کنند خاطرات شهید آن خانه را و همین مرور خاطرات نگذارد که آن شهدا و راهی که برایش خون دادند فراموش شود.

عجب نشانه ای بودند این عکس ها و پرده ها که رهگذرها همیشه یادشان باشد از گذرگاه کدام شهید عبور می کنند و یادشان نرود که داغی تا ابد به دل اهل این خانه مانده است تا دل آنان هیچ وقت داغ نبیند.

اصلاً مردم  وقتی می خواستند نشانی بدهند ، می گفتند روبروی خانه ی فلان شهید، کنار خانه ی فلان شهید، چون خانه ی شهید را با همان نشانه ها که گفتم راحت می شد پیدا کرد و شاخص محله بود.

 

دیوار منزل شهیدان غلامحسین، غلامرضا و عبدالمحمد سپهری

 

و چرخ زمانه چرخید و چرخید و چه زود آن همه حرمت، کمتر و کمتر شد و رنگ باخت و چقدر زود آن خانه ها و اهالی اش از عزت افتادند برای مردم و مسئولین و دیگر کمتر کسی سراغی ازشان می گیرد.

از آن پرده هایی که در سالگرد شهیدشان، بنیاد می آورد و می زد روی دیوار خانه، دیگر خبری نشد که نشد و ظاهراً خرج اضافه ای بود برای بنیاد و عکس روی دیوار خانه را هم آفتاب و باد و باران کمرنگ و کمرنگ تر و پوسیده تر کرد و از بین برد.  

و چه زود آن نشانه ها از بین رفت و به دنبالش ارزش ها و حرمت ها هم.

نه در عروسی ها و جشن ها، حرمت خانه شان را نگه می دارند و نه کسی سراغ از تنهایی و خانه نشینی صاحبخانه ها می گیرد و بچه های محل هم که همه با تبلت هایشان سرگرمند و از کتابهایشان هم که شهید و شهادت را حذف کرده اند و بابا و مادر هم برایشان کمتر از آن روزها می گویند.

خیلی ها چسبیدند به میز و مقام و منصب و دیگر یادشان رفت که این همه را که دارند ، از برکت خون شهدا و خانواده هایشان دارند.

خیلی ها یادشان رفت، نشانه ی آن خانه هایی را که روزی چونان کعبه حرمت داشت برای مردم، دوباره برگردانند و پررنگ کنند و شد آنچه امروز گرفتارش شده ایم.

در کوچه ها و خیابان ها هیچ نشانه ای از آن خانه ها نمی شود پیدا کرد و مثل حرمت شهدا و یادشان که در رنگارنگ زندگی مادی گم شدند، خانه هایشان هم لابلای آپارتمان های نوساز و خانه های مجلل ، گم شد و دیگر کسی نمی داند دارد از گذرگاه کدام شهید عبور می کند.

 

همه ی اینها را گفتم تا برسم به اصل داستان.

برادر بزرگوارم مهندس توحیدی ، معاونت فرهنگی شهرداری دزفول طرحی خلاقانه و ابتکاری شروع کرده است تا آن خانه های آسمانی شهر را دوباره نشان دار کند.

قرار است عکس شهدای شهر را درب خانه هایشان نصب کند تا این خانه ها دوباره برای مردم دزفول نشان دار شوند که من همینجا به نوبه ی خود از ایشان و مجموعه ای که برای این کار زیبا که عین زنده نگهداشتن یاد شهداست هزینه کرده است،تشکر و قدردانی می کنم.

در دوره ای که بسیاری از مردم و مسئولین بی خیال حفظ این ارزش ها هستند و گاه حتی در حذف این آثار قدم بر می دارند که نمونه اش در دزفول زیاد است، معاونت فرهنگی شهرداری دزفول این کار ارزشمند را کلید زده است.

در آغاز این پروژه منزل «شهدای سپهری» که سه فرزند خویش را تقدیم انقلاب و اسلام کرده اند، نشان دار گردید. به گفته ی مهندس توحیدی این پروژه تا نشان دار کردن تمامی منازل شهدای دزفول که خانواده شهید در آن منزل سکونت دارند، ادامه پیدا خواهد کرد.

خداوند تمامی کسانی را که در زنده نگه داشتن یاد شهدا در این وانفسای فراموشی ارزش ها می کوشند، اجر عظیم عنایت فرماید.

و اما آخرین حرف و شاید مهم ترین حرف اینکه این منازل مقدس که پرورشگاه و مأمن و مأوای شهدای والامقام است، یکی یکی قرار است نشان دار شوند، اما آیا مردم، حرمت این خانه ها و صاحبخانه های دلشکسته شان را نگه می دارند؟

 

 

پانویس:

 حذف تمثال شهدا در میدان امام(ره) ، تخریب یادمان شهدای گمنام رودبند، عدم رسیدگی به یادمان شهدای جاویدالاثرشهیدآباد، طولانی شدن 17 ساله ساختن موزده دفاع مقدس دزفول ، بی محلی به قطعه دست و پا در شهید آباد، دفن میت در یادمان شهدای گمنام شهیدآباد و بسیاری موارد دیگر نمونه هایی از عدم توجه و حذف آثار و ارزش های دفاع مقدس در دزفول است. 

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی سوم خرداد و آزادی خرمشهر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه سوم خرداد ۱۳۹۶

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش در محاصره نمی ماند

 

آنان که کارشان ظلم و دروغ و تهاجم است، هرگاه به حیله، خرمشهرها را می گیرند، گمانشان این است که «آمده اند که بمانند»

عراقی ها هم روی دیوارهای خرمشهر نوشتند : «جِئنا لِنَبقی» یعنی : «آمده ایم که بمانیم» اما هنگام فرار، وقت پاک کردن دیوار نوشته هایشان را که هیچ، وقت پوشیدن کفش هایشان را  هم پیدا نکردند و پابرهنه گریختند.

مملکتی که امام دارد، خرمشهرش اگر سقوط کند، در محاصره نمی ماند. اگر خرمشهرش سقوط کند، ایمان سقوط نمی کند و  به برکت نَفَسِ همان امام و  ایمان مردمش، روزی در عالم فریاد می زنند « خرمشهر آزاد شد.»

این قانون عالم است که تاریخ تکرار می شود. این روزها در عالم ، خیلی ها گمان کرده اند آمده اند که بمانند. اما نمی دانند مملکتی که امام دارد ، خرمشهرش اگر سقوط کند،  در محاصره نمی ماند و روزی چشم تمام بدخواهان عالم خواهد دید و گوششان خواهد شنید فریاد شادی پیچیده در عالم را که «خرمشهر آزاد شد»

این روزها خرمشهرهای زیادی در محاصره ست که به برکت امام شیعیان، در آینده ی نزدیک، فریاد آزادیشان عالم را شگفت زده خواهد کرد و تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل.



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی آتش زدن تصاویر شهدا در جشن پیروزی  انتخاباتی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۶

بالانویس:

هنوز چند روزی از بی حرمتی برخی کاندیداهای شورای شهر، به تصاویر شهدا نگذشته است که دیشب در جشن پیروزی انتخابات، عده ای تصاویر شهدا را به آتش کشیدند!

 

فقط می توانم بگویم: «بی غیرت! »

به بهانه ی آتش زدن تصاویر شهدا در دزفول

 

 

انگار این تصاویر قرار است، از هر سرمستی شما  سهمی داشته باشند! و آن هم عجب سهمی! سهمی از یک تقسیم بندی عادلانه!

اینکه عده ای بروند در معرکه ی کارزار، چشم در چشم دشمن بجنگند و خون بدهند تا عده ای دیگر در آسایش و آرامش آنقدر بخورند ، تا بالابیاورند و فرزندانشان در بهترین دانشگاه های دنیا به تکلیفشان عمل کنند.

اینکه عده ای بروند و با صدها زخم در چنگال دشمن اسیر شوند تا عده ای به پاس آقازادگیشان مدیر شوند.

وسهم  عده ای باغ و زمین و ویلا باشد ، در حالی که سهم برخی ها دو متر زمین  باشد در شهیدآباد شهر برای جگر گوشه هایشان!

این تقسیم بندی عادلانه را همیشه بوده است و خواهد بود!

مثل همین امروز که سهم عده ای که فراسوی مرزها می جنگند تا ناموس عده ای دیگر را مثل زنان ایزدی به ده دلار حراج نکنند، جز تهمت ها و کنایه های دسته ی مقابل نیست.

 آنان که اگر می خواستند تابع اسلام رحمانی امثال شما باشند و توی خانه بنشینند و دست دوستی به این و آن دراز کنند، امروز معلوم نبود همین داعشی ها چه بر سر ناموستان آورده بودند.

حق دارید که حرمت شهدا حالیتان نشود!حق دارید.

آخر از همان روز که چشم گشوده اید، به برکت جوانان انقلابی این مرز و بوم که از مرزها حراست می کنند، در امنیت کامل هستید. به مصیبتی گرفتار نشده اید که قدر عافیت بدانید. امنیتی که به برکت مرزبانانی است که هر از چند گاهی تابوت سه رنگشان را می دهند دست مادرانشان و مادر، باید ظرف حنای دامادی پسر را بجای دور سرش، دور تابوتش بگرداند.

آن سربازانی که گردن کلفتی پارتی شان طوری نبود که بدون خدمت رفتن، کارت پایان خدمتشان را مثل شما بیاوردند درب خانه شان و یا اینکه زیر کولرگازی در اداره ی بابایشان خدمت کنند و همزمان در ده شرکت عضو هیات مدیره باشند.

 

حق دارید.

مگر تکه پاره های عزیزتان را از گوشه و کنار خانه ی ویران شده جمع کرده اید و داده اید دست عبدالحسین مرده شور تا قنداق پیچ کند برایتان و بدهیدش دست خاک؟

مگر بعد از موشک باران، سر کودکتان را از توی جوی آب پیدا کرده اید و روی ترک بند دوچرخه رسانده اید غسالخانه تا پیکر فرزندتان بدون سر دفن نشود؟

مگربرادرتان در کنارتان تکه پاره شده است و مجبور شده اید پیکرش را بگذارید میان میدان و دست خالی پیش مادر برگردید؟

مگر تکه گوشتی توی سردخانه نشانتان داده اند و گفته اند از قامت رعنای تک پسرتان فقط همین را پیدا کرده ایم؟

مگر سالها چشمتان به در مانده است تا شاید  تکه استخوانی از شاخ شمشادتان برایتان بیاورند.

مگر داغ یتیمی کشیده اید که داغ بی باباییتان یک طرف باشد و تیکه و کنایه های سهمیه ها و زمین و خانه و ماشین های نداشته یک طرف دیگر.

مگر داغ جوان رشیدی که آرزوی دامادیش را داشتید کمرتان را خم کرده است.

شما چه می فهمید از درد، از داغ، از انتظار ، از صبوری ، از اشک، از بغض! از اینکه سالهای سال سنگ صبورتان عکسی باشد و سنگ مزاری و خاطره ای و یادی و دیگر هیچ!

از همان روزی که چشم باز کرده اید سرمستی بوده است و خوش گذرانی و عشق و حال!

شما را چه به حرمت و احترام شهدای شهرتان! غیرت را خورده اید و معرفت را قی کرده اید و سرخوش از پول های باد آورده ی بابایتان با پلاک اروندهای شاسی بلند مستانه دور دور می کنید. شما که جز همین مستی کردن ها و عربده کشیدن ها چیزی حالیان نمی شود.

بیچاره ها! اگر همین حالایش بچه های مکتبی و انقلابی امام خامنه ای نبودندکه در مرزهای آبی و خاکی و هوایی و در فراسوی مرزها، مدافع حریم آرامشتان باشند،  باید یا بردگی بعثی ها را می کردید یا سرتان را عین گوسفند زیر تیغ داعشی ها می بریدند و تکلیف ناموستان هم که مشخص بود. البته اگر ناموس حالیتان بشود که نمی شود!

 

این تصاویر تا کی باید ، از سرخوشی ها وعربده های  مستانه ی شما ، سهمشان سوختن باشد؟

خودشان که سوختند تا شما امروز خم به ابروهایتان نیاید، آیا تصاویرشان هم باید در آتش وحشیگری های شما بسوزد؟

 

آنان که آگاهانه رفتند، با علم و آگاهی به بی غیرتی شما، با علم  به بی معرفتی شما! با علم به قدر نشناسی شما! با علم به اینکه می دانستند راهشان را که نمی روید هیچ، روزی اینچنین بی حرمتی شان هم می کنید! اما رفتند! چون خاک سرشان می شد! ناموس سرشان می شد! رفتند بدون اینکه سهمی بخواهند از این انقلاب با علم به اینکه خوب می دانستند سهمشان از سفره ی انقلاب سرب است و سهم عده ای دیگر سکه .

 

و چه زیبا نوشت شهید مجید طیب طاهر برای امثال شما که :

«درباره ی مظلومیت شهدا می گویم. آنها رفتند از یک سو خوشحال که به کمال رسیدند و از سوی دیگر نگران که آیا کسی پا روی خونشان نمی گذارد؟ پس بدانید ای مردم که شهدا با بعضی از شما خون دل خوردند و همچون شمع سوختند و صحبتی نکردند . اما بدانید در روز یوم الحساب از شما سوال می کنند که در مقابل خون گرانمایه ی شهدا چه کردید»

 

مجید و امثال مجید خوب می دانستند، روزی عده ای بی غیرت مثل شما پیدا می شود که حرمت تصویرشان را هم نگه نمی دارند و به عکسشان هم رحم نمی کنند. اما با این وجود رفتند، چون غیرت حالیشان می شد.

تف به غیرتی که عکس شهدای شهرش را آتش می زند. در کشورهایی که بویی از اسلام هم نبرده اند، کشته شدگان جنگ برای مردمشان حرمت دارد و نه شنیده ام و نه دیده ام که در دنیا کسی چنین بی حرمتی هایی کرده باشد.

البته این را هم بگویم، در شهری که برخی  مدعیان قانون مداری اش آنقدر بی غیرتند که عکس های تبلیغاتی شان را روی تصاویر مقدس شهدا می چسبانند، تعجبی نیست که سرمستان پیروزی یک کاندیدا! بدمستانه، عکس شهدای شهر را به آتش بکشند.

 

آقایان مسئول! اگر هنوز از غیرت و معرفت چیزی باقی مانده است، این افراد را پیدا کنید تا تاوان بی حرمتی به شهدا و دلشکستی مادران و خانواده های شهدا را بدهند، اگرچه هیچ تاوانی این درد و آتش شعله ور در دلهای ما را آرام نخواهد کرد.

اگر غیرتی مانده است، این بی غیرت ها را به سزای اعمالشان برسانید! من فقط می توانم بهشان بگویم بی غیرت!



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی روز جانباز با اندکی تأخیر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۶

بالانویس:

این روزها، روز به روز بیشتر شاهد درد و رنج کشیدن بچه های جانباز هستیم. شیمیایی ها ، قطع نخاعی ها، جانبازان اعصاب و روان و هر کس که به نوعی زخمی و دردی از آن روزهای حماسه و ایثار در وجودش به یادگار دارد.  اما چقدر حق و حرمت این بچه ها در جامعه نگهداری می شود؟ بجز تهمت ها و نیش و کنایه هایی که از این ور  و آن ور می شنوند، چه سهمی دارند؟

در کشورهایی که بویی از اسلام نبرده اند، مجروحین جنگ هایشان حرمتی دارند وصف نشدنی و حق و حقوقی که کمتر کسی از شهروندانشان دارد؛ اما در کشور ما، جز اینکه ده ها مدل تهمت ببندیم بیخ ریش خودشان و خانواده هایشان و روز به روز بیشتر بی خیالشان شویم، برایشان چه کرده ایم؟

آنان که امروز میزها را تصاحب کرده اند، آن روزی که این بچه ها خون می دادند که خاک و ناموس ندهند، در کدام جزیره ی خوش آب و هوا آفتاب می گرفتند؟

چه خوب بود تنها نشانه از جانبازان را که همین «روز جانباز» موجود در تقویم است را هم برمی داشتند. مثل بسیاری از حقوق و حرمت هایی که در خصوص جانبازان این مرز و بوم برداشته شده است.

 

ثبت با سند برابر نیست!

تقدیم به جانبازان بدون مدرک سرزمینم

این فقط یک داستان کوتاه است. اماشاید گاهی به حقیقت هم پیوسته باشد! خدا بهتر می داند!

برو بیرون دیگه! اینقدر روی اعصاب ما راه نرو! این استکان چای را زهرمارمون کردی آخه!چقدر بگم نمیشه! چقدر بگم ! زبونم مو درآورد. کمیسون بنیاد تایید نمیکنه؛ تا گواهی مجروحیت و بستری تو بیمارستان نباشه، جانبازی شما تایید نمیشه. برو بیرون آقا!برو بیرون بزار به کارمون برسیم.

دکتر از پشت میزش بلند می شود و می آید سمتت. دستت را می گیرد تا به سمت بیرون اتاق هدایتت کند. محترمانه تَرَش این است که بندازدت بیرون از اتاق! مجبور می شوی همگام با قدم های او تندتند گام برداری که نخوری زمین. دستت را می گیری به چهارچوب در و سرفه هایت دوباره شروع می شود. زانوهایت خم می شوند و احساس می کنی چشمت دارد سیاهی می رود. صدای فریادهای دکتر توی سرت مثل بمب صدا می کند. بوم...! بوم...!

******** 

بوم...!  بوم...! 

انفجار پشت انفجار! مهدی ، کنارت می خورد زمین. جفت پاهایش ترکش خورده است. هنوز داری با چفیه زخم هایش را می بندی که بوی سیر می پیچد توی فضا! فریادها بلند می شود: «شیمیایی! شیمیایی!» ماسکت را برمی داری. یک نگاه به مهدی می اندازی که دارد از درد به خودش می پیچد.

مهدی! پس ماسکت کو؟! مهدی در حالی که دندانهایش را از درد به هم فشار می دهد و چشم هایش را می بنند، می گوید: « نمی­دونم! انگاری افتاده!»

ماسکت را می گذاری روی دهان و بینی مهدی.دست هایش چنان توانی ندارد که مانع کارت شود. چفیه ات را با ته مانده آب قمقمه خیس می کنی و می گیری جلوی دهنت و با دست دیگر بازوی مهدی را می گیری. بلند شو...! بلند شو...!

 ******** 

بلند شو...! بلند شو...!

دکتر است که بازویت را گرفته است و می خواهد از بین چارچوب در بلندت کند. بلندشو بابا! از این فیلم ها زیاد دیدیم ! هر کس هر جوری نفسش بالا نمیاد، میخواد یه جوری بچسبوندش به جنگ! به شیمیایی! اصلاً از کجا معلوم شیمیایی باشی؟! باید ثابت کنی مجروح شدی! چندبار بگم باید گواهی مجروحیت داشته باشی! گواهی بستری تو بیمارستان! بلند شو برو بیرون وگرنه زنگ می زنم حراست ها!  

نای بلند شدن نداری ، اما سعی می کنی بلند شوی. تمام بدنت می لرزد و سرفه امانت نمی دهد. بغضی غریب توی گلویت بالاو پایین می کند. این بار با دو دستش می زند زیر بغل هایت و همزمان هل می دهدت به سمت بیرون اتاق! بلندشو...! بلندشو دیگه...!

 ******** 

 بلندشو...! بلندشو دیگه...!

باید برگردیم عقب مهدی جان! فایده ای ندارد. مهدی از هوش رفته است. چفیه را می بندی دور دهان و بینی ات و مهدی را کول می کنی. وزنش انگار چند برابر سنگین تر شده است. چپ و راست خمپاره می خورد کنارت و تو نفس نفس زنان می دوی. از دور چشمت می افتد به خاکریز خودی! نور امید در دلت شعله می گیرد و به مهدی که صدایی از او بلند نمی شود می گویی: «مهدی ! یه کم دیگه طاقت بیاری رسیدیم! فکر نکن میزارم زودتر از من بری ها! »

سرعت گام هایت را که بیشتر می کنی، حس می کنی چیزی دارد می چکد روی صورتت. بارش خمپاره کمتر شده است. مهدی را می گذاری زمین. چشم در چشم های نیمه باز مهدی که می اندازی ، دلت هری می ریزد پایین! سرش! صورتش! باورت نمی شود! همین چند دقیقه ای که روی کولت بوده است، ترکش مأمور کار خودش را کرده است.

ماسک را برمیداری. ماسک دیگر نه به درد مهدی می خورد نه به دردتو. با دست تند و تند می زنی توی صورتش.  مهدی دیگر نفس نمی کشد. اما تو مدام فریاد می زنی: جان من چشماتو باز کن...! جان من چشماتو باز کن...!

 ******** 

جان من چشماتو باز کن...! جان من چشماتو باز کن...!

دخترک کوچک توست که دارد می زند توی صورتت! بابا! جون زهرا چشماتو باز کن! دکتر زیربغل هایت را ول می کند و می رود توی اتاقش!

بابا! چرا دوباره اومدی اینجا! چرا باز اکسیژنتو نبردی با خودت! مامان الان میاد! بابا نگران نباش!گوشواره هام بود که برا تولدم خریده بودی! من گوشواره میخوام چیکار! با مامان بردیم فروختیمشون و داروهاتو گرفتیم! چشمانت را به زور باز می کنی!هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است تا ببیند تو چرا زمین خورده ای! یک چشمت مات اشک های زهراست که تند و تند پایین می آید و می چکد روی صورتت و چشم دیگرت دوخته شده است به ته راهرو!  

زینب روزهای سختی تو دوان دوان دارد می رسد. سید! سید! جان زینب بگو چت شده باز؟! چرا دوباره اومدی اینجا آخه!؟ مگه نگفتم نیا. مگه نگفتم شده خونه ی این و اون رخت بشورم ، امانمی ذارم بی دارو و دوا بمونی! چند بار اومدی و نتیجه نگرفتی.چندبار اومدی و دوا و داروت که ندادن ، چند تیکه هم بارت کردن. بغض زینب لابلای گریه های دخترت زهرا به گریه تبدیل می شود.

مگه قرار نبود نیای! دیگه باید انگ معتاد و تریاکی بزن بهت که نیای! قرار بود دیگه پاتو اینجا نذاری! قرارمون این نبود! بخدا قرارمون این نبود!

  ******** 

قرارمون این نبود! بخدا قرارمون این نبود!

مهدی جون قرارمون این نبود تنهایی بری! یادته؟! خودت قول داده بودی! آخه من چطور به مادرت خبر بدم! با چه رویی برگردم شهر؟! جواب مادرت رو چی بدم آخه! و مهدی انگار که صدایت را شنیده باشد، آرام دارد لبخند می زند.

چشاتو باز کن مهدی! نفس بکش مهدی!  نفس بکش...! جان زهرا نفس بکش...!

  ******** 

نفس بکش...! جان زهرا نفس بکش...!

دست همسرت است که سرت را بالا می آورد و ماسک را می گذارد روی صورتت. نفس بکش! جون زهرا نفس بکش سید! هیچی نیست! من پیشتم سید! فقط نفس بکش عزیزم! و هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

از دور داری یک نفر را می بینی که می آید سمتتان. چقدر قیافه اش آشناست. هنوز تار می بینی. صدای زینب رنج کشیده ات، هنوز در گوشت می پیچد که: نفس بکش! نفس بکش سید! جان زهرا نفس بکش سید!  اما نگاه تو محو انتهای راهرو همچنان مانده است.

صدای شیون همسر و دخترت دارد کم کم در گوشت آرام و آرام تر می شود و کم کم  دیگر قطع می شود و تو فقط دهانشان را می بینی که باز و بسته می شود.

نزدیک تر می آید. چقدر آشناست این قیافه. تصویر پیش رویت شفاف تر می شود. اشتباه نمی کنی! مهدی است! آری خود مهدی است! مگر می شود بعد از آن همه سال رفاقت مهدی را نشناسی!  مثل همان روزها. جوان و شاداب و سرحال. با خنده می آید سمتت!  دستش را دراز می کند، اما تو نمی توانی دستت را بلند کنی! دوباره دستش را جلوتر می آورد. تمام توانت را می گذاری توی دستت و دستت را بلند می کنی.

دستت که به دست مهدی می خورد ، گرمایش را حس می کنی. دستت را می فشارد و آرام می گوید: پاشو بریم سید. پاشو پهلوون! دیگه همه چی تموم شد.

گرمای دست مهدی از دستت به کل وجودت سرایت می کند و تکثیر می شود در تار و پودت و انگار نه انگار که دردی داشته ای. عجب عطر خوشی این اطراف پیچیده است. عجیب تر اینکه داری بدون اکسیژن به راحتی نفس می کشی. سالها می شد که چنین راحت نفس نکشیده بودی. چه لذتی دارد برایت این نفس های بدون درد.

مهدی دستت را می گیرد و بلندت می کند؛اما یک لحظه برمی گردی. خودت را می بینی که روی زمین افتاده ای و از دهانت خون می آید.زینب دارد می زند توی سر خودش و شیون کنان فریاد می زند: کمک! مردم کمک کنین!  سید! سیدم! نفس بکش! تو رو خدا نفس بکش! و زهرا دخترت مدام دستهایت را تکان می دهد. بابا! بابا پاشو! بابا چی شده!

فریاد دختر کوچکت در شیون های همسرت گم شده است.اما هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است که ببیند چه شده است.

چقدر سبک می توانی حرکت کنی!می روی و  توی اتاق دکتر سرک می کشی. چشمش را دوخته است توی مانیتور و دارد چایش را سر می کشد. مهدی دوباره دستت را می کشد! بیا بریم سید! بیا بریم بچه ها منتظرتن!

 

دوباره مسیر نگاهت می رسد به زینب و زهرایی که بالای سر سیدِ افتاده روی زمین، فریاد می زنند! می خواهی برگردی سمتشان که مهدی دستت را دوباره می کشد و می گوید: « بیا! از آسمون بهتر می تونی مراقبشون باشی سید! بیا بریم»

تو و مهدی آرام آرام پله های بنیاد را پایین می آیید و صدای شیون همسرت هنوز توی گوشت آهنگ درد می زند. نفس بکش سید! تو رو خدا نفس بکش!

هنوز هیچ کس از اتاقش بیرون نیامده است.

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی  یادی از بی بی ...
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۶

به یاد «بی بی»

 

 

*** در پیچ و خم کوچه ی تنگ بازارچه، چشمم می افتد به سینی پر از گوجه سبزهایی که از دور هم چشمک زدنشان را حس می کنم. بزاقم بدجوری ترشح می کند و دهنم پر از آب می شود. کودک درونم در مقابل این «اُلی سُز»ها بدجوری بهانه می گیرد. چند قدم جلوتر می روم. می دانم وقتی «اُلی سُز»ها نوبرانه باشند، قیمتشان بالاست. اما در مقابل شیطنت کودک درونم، کم می آورم و نزدیک تر می شوم و قیمت را می پرسم.

 

 سی سال پیش:

فروشنده که قیمت را می گوید، بابایم چهره اش در هم می رود و می گوید: «چا غارَتَه ؟»  دستش را می کِشَم و می گویم:« نَمخِری ؟ » می گوید :«بابا! دو هفته دگه ارزونِ بووِن! اوسون سیته خِرُم!»

بهانه گیری نمی کردم. نسل ما این طوری بود. تلاش شبانه روزی باباهایمان را که برای درآوردن یک لقمه نان می دیدیم، می فهمیدیم که نباید روی حرف بابا و مادری که همیشه تکیه گاه بابا بود، حرفی بزنیم. اما حکایت این «اُلی سُز»ها چیز دیگری بود. هر جوری هم که با دلم کشتی می گرفتم، نمی توانستم بی خیالشان شوم. از کنار مرد فروشنده که رد می شدیم، بر می گشتم و با حسرت نگاهشان می کردم و آب دهانم را قورت می دادم.

همیشه حکایت همین بود. میوه ی نوبرانه را نه من، که بسیاری از دوستان و همشاگردی هایم هم، نمی توانستند بخورند. همه حال و روزمان شبیه هم بود. اما من یک برگ برنده داشتم. برگ برنده ای که باعث می شد همه ی  میوه های نوبرانه را در اوج نوبرانه بودنشان، بخورم.

برگ برنده ی من «بی بی» بود. یک لحظه نور امید در دلم جوانه زد. فردا پنجشنبه بود و مثل همیشه برنامه ی خانواده ی ما این بود که برویم «شهیدآباد».

می دانستم بی بی همیشه میوه های نوبرانه را می خرد و می آورد سر مزار «عمو هادی»! نه اینکه وضع مالی اش خوب بود! نه! «بی بی»  توی آن اوضاع و احوال روزگار قدیم، سیزده تا بچه بزرگ کرده بود. توی خانه گلاب و عرقیات می گرفت و کمک خرجی بود برای بابابزرگ، اما همیشه برای عمو هادی سنگ تمام می گذاشت. با همان شندرغازی که از گلاب گیری اش به دست می آورد، هر هفته می رفت و از میوه فروش محل بهترین میوه ها را می خرید و می آورد شهیدآباد.

مادرم می گفت:«خدا رحمت کند هادی را! از وقتی که هادی شهید شد، بی بی شکست! انگار بی بی فقط همین یک پسر را داشت!» من آن روزها، زیاد از این حرف ها سر در نمی آوردم! لحظه شماری ام برای شهید آباد رفتن، خوراکی هایی بود که بی بی می آورد شهیدآباد.

اول قبر عمو هادی را می شست و بعد روقبری پولک دوزی شده ی سبزی را که خودش با گریه دوخته بود و هر سال هم عید نوروز عوضش می کرد، از توی «علاگه» در می آورد و پهن می کرد روی قبر عمو هادی. بعد هم قرآن و بعد هم دو تا گلاب پاش را که یا از گلاب پر کرده بود و یا از عرق نعنا! می گذاشت روی روقبری!

و بعد نوبت می رسید به خوراکی ها! و من چشم بر نمی داشتم تا سبد پر از «اُلی سُز»  های درشت را بگذارد روی رو قبری! کمی دورتر می ایستادم تا خودش صدایم کند. هر کس که می آمد و می نشست کنار مزار عموهادی و فاتحه اش را می خواند، بی بی از توی گلاب پاش ها، گلاب و عرق نعنا می ریخت کف دستش و می گفت:«کُتِه زَن رییت!»

عجب گلاب و عرق نعنایی هم بود خداییش! طوری که وقتی می خواست برود خانه و باقیمانده ی گلاب و عرق نعنا ها را می ریخت روی سنگ قبر عموهادی، عطرش توی کل قطعه ی یک شهیدآباد می پیچید!

لحظه شماری می کردم تا بی بی صدایم کند! « علی! عزیزم بیو اُلی سُز».  قند توی دلم آب می شد و می رفتم نزدیک. صبر می کردم تا خود بی بی مشتش را پر کند و بریزد توی دستم، آخر مشت بی بی از مشت من بزرگ تر بود و بیشتر اُلی سُز می گرفت.

اُلی سُزها را که می گرفتم، می ریختمشان توی جیب های کوچکم و هر کدامشان را با چند گاز کوچک و آرام آرام می خوردم تا دیرتر تمام شوند و چندتایش را هم می گذاشتم تا برسم خانه و با نمک بخورمشان و به گمانم اُلی سُزهایی که بی بی می آورد شهید آباد ، از همه ی اُلی سُزهای عالم خوشمزه تر بود.

 

*** صدای مرد فروشنده مرا به خود آورد! «آقا! اَر نخی خِری، فرما!» . نمی دانم چند دقیقه روبروی آن بیچاره و سینی گوجه سبزهایش ایستاده بودم و کاسبی اش را کساد کرده بودم.

پهنای صورتم را چند قطره اشک خیس کرده بود. رفتم سمت ماشین. غروب پنجشنبه بود. با بغض راه افتادم سمت شهیدآباد! قطعه ی شهدا خلوت خلوت بود. نه از روقبری ها خبری بود و نه از بی بی هایی که بیایند و به شهیدشان سر بزنند.

آن روزها، نه حکایت بی بی من، که حکایت  همه ی مادران شهدا همین بود. اینکه عصرهای پنجشنبه، بهترین خوراکی های خانه را بیاوردند روی مزار شهیدشان و تعارف کنند به کسانی که برای فاتحه خواندن می آیند و چه شوری بود در قطعه شهدا و چقدر شلوغ بود آنجا! سنت عصر پنجشنبه اکثر دزفولی ها ، رفتن به شهیدآباد بود و بهشت علی! چرا که هر کدام از دزفولی ها ، از شهید و شهادت سهمی داشتند. اما این روزها قصه خیلی تفاوت دارد و قطعه شهدا مشتری های همیشگی اش را از دست داده است.

سنگ مزار عموهادی مثل همان روزها، خیس بود و بوی گلاب می داد و چند شاخه گل رویش بود. یحتمل کار یکی از عمه ها بود که وارث سنت بی بی بودند.

بی بی کمی آنطرف تر، توی «قطعه صالحین» خوابیده بود. رفتم کنار مزارش. چشمم را دوختم به نوشته های روی مزار و سعی کردم چهره ی بی بی را با همان لبخند همیشگی اش تصور کنم. اشک هایم  بی اختیار سرازیر شده بود. از پشت پرده ی اشک هایم، چهره ی بی بی را می دیدم که مشتش را پر کرده است از اُلی سُزهای نوبرانه و می گوید: «علی! عزیزم بیو اُلی سُز»

 --------------------------------------------

 شادی روح عموی شهیدم، محمدهادی موجودی و بی بی و بابا نبی که سال هاست مهمان عموهادی هستند و شادی روح کلیه پدران و مادران شهدایی که به فرزند شهیدشان پیوسته اند، صلوات و فاتحه ای قرائت کنید.

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی یک اتفاق دردناک دیگر در حوزه دفاع مقدس دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۶

به کجا داریم می رویم ؟

به بهانه استفاده از واژه ی «کشته » به جای «شهید» در نقشه گردشگری دزفول

 

عجب روزهای سختی دارد بر ما می­گذرد این ایام. روزهایی که بجای اینکه وقتمان را صرف معرفی شهدا و سبک زندگی و وصایایشان کنیم، مجبوریم مدام از بین رفتن آثار و ارزش های روزگاران حماسه و ایثار را شاهد باشیم و تذکر دهیم و البته تأثیری هم نبینیم.

دست تنهایی بد دردی است. این همه رسانه ی محلی توی این شهر هستند که از تصادف پراید با تیر چراغ برق را پوشش می دهند تا آخرین عکس سلفی بازیگران مشهور را، اما انگار نگران از بین رفتن میراثی نیستند که باید بماند و یاد و نام بچه­ هایی را زنده کند که هر چه «داریم» ، از «نبودن» آنهاست که اگر این رسانه ها دست به دست هم بدهند و مطالبه گری کنند حفظ آثار دفاع مقدس و تکثیرش را، مسئولین مجبورند پاسخگو باشند.

انگار در شهرمان کسی نگران «فرهنگی» نیست که کم کم دارد به فراموشی سپرده می شود و  شاید «میراثی» مهم تر از این «فرهنگ» و این آثار و ارزش ها وجود نداشته باشد.

از کجا بگویم؟ کدام را بگویم ؟ چقدر بگویم و بی فایده باشد و گوشی بدهکار نباشد.

از «قطعه ی دست و پای شهدا» در شهیدآباد بگویم که بِکرترین سند دفاع مقدس دزفول است و نظیرش در دنیا وجود ندارد و همچنان چونان زباله دان رها شده است و هیچ کس دغدغه ی رسیدگی به آن را ندارد؟

از «تندیس شهدای جاویدالاثر» شهیدآباد بگویم که عکس­های شهدایش یکی یکی سقوط می کند و خرد و خاکشیر می شود و خیالی در این شهر، چونان دل مادرهای این شهدا، پریشان نمی شود؟

از «تندیس میدان امام» بگویم که تصویر امام و شهدایش سقوط کرد و بعد از چند سال تندیسی برگشت که اثری نه از امام در آن بود و نه از شهدا؟ و کسی معترض حذف تصویر امام وشهدا نشد و شد میدان امام بدون امام.

از «یادمان شهدای  گمنام شهید آباد» بگویم که آقایان مجوز دفن میت بین شهدای گمنام را دادند که در تاریخ ایران بی سابقه بود و  کل نظم یادمان شهدای گمنام را به هم ریخت.

از «قطعه ­ی شهدا» در گلزارهای شهدای شهیدآباد و بهشت علی بگویم که دفن اموات در آن ممنوع است، اما چند مدتی است که اموات منتسب به برخی از آقایان مجوز دفن می­گیرند و فضای سنتی و بکر و دست نخورده و منظم این قطعه ها دارد کم کم از بین می رود و آن حس و حال سابقش را از دست می دهد.

از موزه ی دفاع مقدسی بگویم که قریب به بیست سال است هنوز قرار است تکمیل شود و میراث دار یادگارهای به جا مانده از شهدا باشد و هنوز که هنوز است، مدام قسمت های مختلفش تخریب و بازسازی می شود!

یا از شاهکار دو ماه پیش آقایان بگویم که زدند و از بیخ یادمان شهدای گمنام روبروی رودبند را ویران کردند و هنوز آجری روی آجر نگذاشته اند.

و یا از جدیدترین شاهکار! شاهکاری که کل این متن را به این بهانه نوشته ام. عزیزان و بزرگواران ما در «میراث فرهنگی» که باید میراث دار فرهنگ اصیل ملی و اسلامی باشند، انگار «شهادت» را جزو فرهنگ هایی که باید میراث دارش باشند نمی دانند.

شاید برایتان جالب باشد که در «نقشه ی راهنمای شهری و آشنایی با جاذبه های گردشگری دزفول» که توسط روابط عمومی این سازمان تهیه شده است، زمانی که در خصوص مقاومت مردم دزفول سخن به میان آمده است ، این جمله دیده می شود که بسیار جای تأمل دارد :

«از خودگذشتگی های این مردم و اهدای کشته های فراوانِ این شهر خبرساز شد»

تصویر بخشی از معرفی دزفول در نقشه گردشگری

خواستم بگویم از زحماتی که برای تهیه این نقشه کشیده اید باید تشکر کرد که معرفی دزفول و دزفولی به کشور، از ضرورت هاست، اما خداییش «کشته» با «شهید» تفاوت ندارد؟ شهری که 2600 جگرگوشه اش را تقدیم انقلاب کرده است ، خودش با قلم خودش باید شهدایش را کشته خطاب کند؟ این نص صریح قرآن است که شهدا را مرده مپندارید، اما ظاهراً شما مرده پنداشته اید و شما عزیزانی که باید میراث دار فرهنگ این شهر باشید، بدانید که میراثی گران بها تر از شهادت نیست، فلذا بر اساس تکلیف شغلی خویش که باید پاسدار میراث این شهر باشید، باید پاسدار واژه ی «شهید» هم می بودید.

اگر این اتفاق سهواً رخ داده است، باید بلافاصله در چاپ های بعدی اصلاح شود و اگر عمداً اتفاق افتاده و شیطنتی در کار بوده است، باید با فرد یا افراد خاطی برخورد شود.

عجب روزهای سختی دارد بر ما می­گذرد این ایام. روزهایی که مجبوریم مدام از بین رفتن آثار و ارزش های روزگاران حماسه و ایثار را در دزفول شاهد باشیم و تذکر دهیم و البته تأثیری هم نبینیم و این در حالی است که شهرهایی که بویی از جنگ 8 ساله به مشامشان نرسیده است مدام در حال توسعه این آثار هستند؛ به طوری که انگار کل 8 سال را درگیر جنگ بوده اند. می گویید نه، بروید و مثلاً موزه دفاع مقدس همدان را ببینید

پیشنهادی دارم برای آقایان مسئول شهر!

بیایید و یک کمیته در دزفول تأسیس کنید به نام «کمیته ی جلوگیری از حذف و محو آثار و ارزش های دفاع مقدس دزفول!!!!»  آخر با این موج حذف و محو آثار دفاع مقدس که در دزفول دارد اتفاق می افتد، خداییش به چنین کمیته ای نیاز داریم.

 باز هم خدا پدر و مادر پیمانکار تندیس «فلکه ی موشک» را بیامرزد که مصالح خوب به کار برده است و تندیسش مثل تندیس میدان امام ، چینی از آب در نیامده است. وگرنه با این شتاب حذف آثاری که در دزفول وجود دارد، اگر تندیس فلکه ی موشک بلایی سرش بیاید، با توجه به سلایق برخی آقایان، احتمالاً به جای تندیس «موشک»، تندیس «تنبک» جایگزین و «فلکه ی موشک » به «فلکه ی تنبک» تغییر نام یابد.

باز هم خدا پدر و مادر سپاه دزفول را بیامرزد که طی چند کار ارزشی، هم عکس شهدای والامقام روی دیوار سپاه را ترمیم کرد و هم در اقدامی ارزشی تر ، تصویر شهدای والامقام دو و سه برادر را در بلوارهای دزفول نصب کرد.

باز هم خدا پدر و مادر معاونت فرهنگی شهرداری را بیامرزد که در دو ورودی شرقی و غربی شهر، تصویرسرداران و  شهدای عزیزمان را نصب کرده اند و طراوت و صفای خاصی به ورودی شهر داده اند.

که اگر اینها هم نبود، دیگر نمی دانم به کدام آثار و ارزش دفاع مقدس در دزفول باید افتخار می کردیم. همه ی این آثار دارد از بین می رود. آقاین مسئول! مردم! کمی به خود بیاییم که کجا داریم می رویم.

به خداوندی خدا روزی در مقابل همین شهدایی که دیگر کسی سراغ از یاد و نامشان نمی گیرد باید جوابگو باشیم و باز هم تکرار می کنم وصیت شهید حسین بیدخ را که « برادر! می روم تا تو بیایی! این راه اگر بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای! برادر! یاد من راه من است.»



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه حضور 165 شهید تازه تفحص شده در دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۵

تریلر خوشبخت

روایتی کوتاه از حضور 165 شهید تازه تفحص شده در شهرستان دزفول

 

 

و این «تریلر» امروز ارزشمندترین و گران بهاترین کالاهای دنیا را با خود به دزفول آورد. کسانی را که روزی با «کامیون» رفته بودند. ناگهان صدایی در شهر پیچید. «فَاسْعَوْا إِلَى ذِكْرِ اللَّهِ وَذَرُوا الْبَيْعَ ذَلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ»

برخی شتافتند و معامله کردند. از جنس همان معامله هایی که «فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ » و برخی نشتافتند و معامله کردند، از جنس همان معامله هایی که « وَاشْتَرَوْا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَبِئْسَ مَا يَشْتَرُونَ»

برخی دنبال «سرمایه» بودند، از کسانی که روزی از «سر» هم «مایه» گذاشتند برای دفاع از ناموس و خاک و برخی دنبال سرمایه بودند، از همان سرمایه هایی که «مایه»داران دارند.

برخی دلشان را زدند به دریای کاروان شهدا و برخی در مسیر حرکت کاروان، حاضر نشدند حتی ظاهر را حفظ کنند و کمی شرم کنند از کسانی که آرامش امروز و هر روزشان را و همین شادی و نشاط دم عیدشان را مدیون آنان بودند و بی خیال بازارها را گز می کردند دنبال آجیل و لباس شب عید.

کمی دلم به حال این تابوت های سه رنگ سوخت که مجبور بودند تازه از سفربرگشته، چه راهی را طی کنند و شهری را در برگشتن ببینند که هنگام رفتن چهره ای دیگر داشت.

اینبار بهشان نگفتم:«شهدا شرمنده ایم!» که شرمندگی چه به کارشان می آید. با بغض گفتم:« ببینید ما چه می کشیم؟! پس بیشتر هوایمان را از آن بالا بالاها داشته باشید!»

و در نهایت این «تریلر» امروز ارزشمندترین و گرانبهاترین کالاهای دنیا را با خود از دزفول برد.

برخی آمدند و برخی هم نیامدند. برخی «سود» بردند از همان سودهایی که می شود تا آخربهشت را هم با آن خرید و برخی سود بردند، از همان سودهایی که با آن همه چیز می خرند، الا بهشت.

و غریبانه ترین لحظه، لحظه­ ی جدایی بود. از جنس همان لحظه ­هایی که می گویند : «تا نگاه می کنی، وقت رفتن است، باز هم همان حکایت همیشگی! ناگهان چقدر زود دیر می شود.»

داشتند یکی یکی سوار مرکب می شدند برای رفتن که تصویری قلبم را فرو ریخت. کمی آن طرف تر از گنبد فیروزه ای سر به فلک کشیده ی گران­ترین حسینیه ی شهر. . . ، در کنار بقایای گنبد کوچک مخروبه ­ای، هشت نفر- هشت شهید گمنام یادمان فروریخته – مظلومانه داشتند برای مسافران تریلر دست تکان می دادند. هشت نفر که امروز «چهلمین روز » بی خانمانیشان بود. در تقابل دو تصویر – آن عمارت آیینه کاری شده ی ایستاده و این کلبه ی فرو ریخته -  اشکم جاری شده بود. انگار صدایی به گوشم می رسید. « بروید بچه ها! خدا به همراهتان! اما خداکند حتی یکی از 165 تای شما، عاقبتش چون عاقبت ما نشود! ما 15 سال است که خانه و زندگی نداریم! گمنامی دیروزمان کجا و گمنامی امروزمان کجا! »

وضعیت شهدای گمنام دزفول در چهلمین روز تخریب یادمان- 15 سال پس از دفن - روبروی حسینیه ثارالله

با خودم گفتم: «کاش هر کجا که قرار بود این گمنامان بی نشان را ببرند، غیرتی باشد. غیرتی که حداقل سقفی بالای سرشان بسازند. سقفی غیر از بال ملائکه ای که همیشه سایه ی سرشان بوده است»

و بالاخره رفتند. رفتند با همان «تریلر خوشبخت» تریلری که ارزشمند ترین کالای عالم را با خودش می برد. رفتند با تصویری که در قاب دل خیلی ها ماندگار شد و البته در اینستاگرام برخی ها! آخر عکس گرفتن با شهدا به درد لایک جمع کردن می خورد. من می نویسم لایک و تو خودت همان واژه را بخوان که باید بخوانی.

رفتند و واقعاً چه آمدنی بود و چه رفتنی. به فدای دل مادرانی که دیگر نبودند تا لحظه ی رجعت  جگرگوشه شان را ببینند. به فدای دل سوخته ی مادران مفقودالاثر. به فدای دل سوخته ات یا ام البنین . . .

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی یادی از روزهایی که شهدا مدیران کشور بودند
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه سیزدهم اسفند ۱۳۹۵

سبک مدیریت شهدا و سبک مدیریت بعضی ها

روایت بخشنامه ای که شهید باکری به مدیرانش ابلاغ کرد

 این خبری است که این روزها تیتر اول رسانه های کشور است. خبری که دل بسیاری از زجرکشیدگان و پابرهنگان و محرومان و مستضعفینی را که قرار بود صاحبان اصلی این انقلاب باشند، به درد آورده است :

 « با تصویب نمایندگان مجلس، حقوق یک روز مدیران،  معادل  یک ماه  حقوق کارگران شد و سقف قانونی حقوق مدیران 24 میلیون تومان در ماه تعیین گردید.»

 این آقایان که حرف رهبری را هم گوش نمی کنند، دیگر دو خط نوشته ی من برایشان پرکاهی است در دست باد، اما خواستم تکلیفم را ادا کرده باشم و بخشنامه ی ابلاغی مدیری از «مدیران جهادی» شهید  8 سال دفاع مقدس را به «مدیران نجومی» یادآور شوم. به آنان که امروز برای کیسه دوختن جیب های خودشان آیین نامه می سازند و خوب هم می دانند که از برکت خون این شهدا ست که امروز میز و مسندی دارند. خوب می دانند که روزهایی که مستضعفان و محرومان و پابرهنگان، روبروی دشمن می جنگیدند و به خاک می افتادند، اینان در کدام جزیره ی خوش آب و هوا، نانشان توی روغن بود.

 تصویر زیر،  بخشنامه ای است که شهید مهدی باکری فرمانده ی لشکر 31 عاشورا در 12 فروردین ماه 1362 به مدیرانش ابلاغ می کند و شما این ابلاغیه را با ابلاغیه های این روزهای مدیران و مسئولین مقایسه کنید. آن روزها چه خبر بود و این روزها چه خبر است. جای هیچ توضیح و تفسیری نیست که اگر چنان مدیرانی احساس شرم را بشناسند، باید با خواندن آن سراسر وجودشان را شرم فرا بگیرد که البته خوب می دانیم که نمی گیرد. کاش دوباره شهدا برمی گشتند و مدیریت می کردند.

 

"قابل توجه کلیه فرماندهان و مسئولین واحدها 

سلام علیکم، گرچه خودتان آشنا به موارد ذیل هستید ولی چون اکثراً در نامه‌های برادران بسیجی نوشته می‌شود لازم دانستم مجددا متذکر شوم.

1ـ بعد از همه نیروها غذا بگیرید، کمتر و دقیقا هم نوع آنها باشد.

2ـ  در داشتن وسایل چادر و پتو و غیره فرقی با بقیه نداشته باشید.

3ـ  در داشتن مواد غذایی، کمپوت و میوه و چای و غیره همانند بلکه کمتر از بقیه باشید.

4ـ در گرفتن لباس و پوشاک و کفش کمتر از بقیه داشته باشید.

5ـ اولین کسی باشید که در اول وقت در صف مقدم نماز و دعاها می‌باشد.

6ـ  مراسم بزرگداشت و ترحیم و ... برای شخصیت‌ها و شهدا و غیره بگیرید و فعالانه شرکت کنید.

7ـ در توجیه مسائل به نیروها جهت روشن شدن نسبت به مسائل کوتاهی نکنید که عدم توجه موجب به وجود آمدن خیلی از ابهامات و مشکلات است".

 

 برخی ها که این روزها بی خیال وصیت شهدا هستند و فقط به نام شهدا نان می خورند، برخی ها که این روزها خیلی سنگ امام(ره) را به سینه می زنند و چون به خلوت می روند، آن کار دیگر می کنند.  آنان بدانند که کلام صریح امام (ره) در مورد سبک زندگی مدیران این انقلاب چه بوده است. جملات زیر را بخوانند و اگر احساسی به نام شرم را می شناسند، باز هم لحظاتی آن احساس را تجربه کنند:

 آن روزی که دولت ما توجه به کاخ پیدا کرد، آن روز است که باید ما فاتحۀ دولت و ملت را بخوانیم. آن روزی که رئیس جمهور ما خدای نخواسته، از آن خوی کوخ‏نشینی بیرون برود و به کاخ‏نشینی توجه بکند، آن روز است که انحطاط برای خود و برای کسانی که با او تماس دارند پیدا می‌‏شود. آن روزی که مجلسیان خوی کاخ‏نشینی پیدا کنند خدای نخواسته، و از این خوی ارزندۀ کوخ‏نشینی بیرون بروند، آن روز است که ما برای این کشور باید فاتحه بخوانیم.( ۰۱/۰۱/۱۳۶۲)

 

دولت‌ها بفهمند که قدرت به این نیست که ظرف طلا باشد و ظرف نقره باشد، قدرت به این نیست که پرده‏های کذا باشد، بزرگی و عظمت به این نیست که پرده‏های کذا باشد و مبل های کذا باشد از مال این ملت ضعیف! خود ملت توی این غار‌ها زندگی بکند و شما در کاخ های دادگستری و در کاخهای نخست‏وزیری؟! تعدیل کنید خودتان را؛ اگر از خودتان شروع نکنید نمی‌‏توانید اصلاح کنید.(۱۵/۱۲/۱۳۵۷)

 

سرچشمۀ همۀ مصیبتهایی که ملت‌ها می‌‏کشند این است که متصدیان امورشان از قشر مرفه و از اشراف و اعیان ـ به اصطلاح خودشان ـ از آن‌ها باشد. و آن‌ها این طور هستند، اشراف و اعیان این طور هستند که تمام ارزش‌ها را به این می‌‏دانند که آنجایی که زندگی می‌‏کنند بهتر از دیگران باشد، آن رفتاری که مردم با آن‌ها می‌‏کنند، رفتار عبید با موالی باشد؛ تمام افکارشان متوجه به این مسائل است. باید حتماً چند تا پارک داشته باشد، چند تا باغ داشته باشد در شمیران، در تهران، در کجا، تا اینکه بشود یک نفر آدم ـ عرض می‌‏کنم که ـ نخست وزیر یا یک نفر آدم وزیر کذا. و این‌ها وضع روحیشان، به حسب نوع، وضع روحیشان این طور بود که چون قدرت را، تمام ارزش‌ها را به قدرت می‌‏دانستند، تمام ارزش‌ها را به قدرت مالی می‌‏دانستند، به قدرتهای دیگر می‌‏دانستند، در مقابل قدرت بالا‌تر از خودشان خاضع و عَبد بودند، در مقابل ضعفایی که قدرت ندارند، فرمانفرما و حکومت بودند.

این وضع طبیعی این است که یک قشر اشراف و اعیان ـ به اصطلاح خودشان ـ و مرفه به یک کشوری حکومت کنند و قابل اجتناب نیست این. وقتی حکومت آن طور شد، دیگر نمی‌‏شود این را کسی خیال کند که قابل این است که این با مردم چه جور باشد، از آن‏ور با دولتهای خارجی چه جور باشد. مقابل آن‌ها، از باب اینکه می‌‏دیدند آن‌ها قدرتشان بیشتر است، خاضع بودند. هر جایی که توهّم می‌‏کردند که به قدرتشان یک قدرت بالاتری یک صدمه‏ای بزند، مقابل او لنگ می‌‏انداختند و همه جور تواضعی می‌‏کردند؛ برای اینکه آنجا را به دست داشته باشند. به مردم هر چه گذشت، گذشت و هرچه خواستند، بکنند با مردم.( ۰۷/۰۶/۱۳۶۱)

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی همین روزها که در حال گذر است
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه هشتم دی ۱۳۹۵

نیم خط وصیت، یک دنیا پیام

روایت شهیدی که فقط نیم خط وصیت نوشت

 

داشتم به حوادث و جریان های این روزهای کشورم فکر می کردم که دلم یکباره یاد «شهید احمدرضا احدی» افتاد. شهیدی از بچه های اهواز که  سال 64 رتبه ی اول کنکور سراسری در رشته ی پزشکی را بدست آورد و  در کربلای 5 سال 65، ماندگاری در بهشتِ رضایت پروردگار را به پزشکی گرفتن از دانشگاه شهید بهشتی ترجیح داد.

 با دستنوشته هایش در کتاب «حرمان هور» از دوره دبیرستان آشنا شدم و تأثیر عجیبی در من گذاشت.  هیچگاه خواندن دستنوشته هایش برایم تکراری نبود و تا کنون هم که بیش از ده ها بار خوانده ام حس تکراری بودن این واژه ها را ندارم.

اوج خوب شدن حالم با دستنوشته های احمد رضا، شروع تدریسم در دانشگاه بود. می توانستم بیشتر و بیشتر درک کنم و بیشتر غواصی کنم در اعماق مطالبی که تدریس می کردم و جرقه شد برایم که در همه ی درس ها دنبال خدا باشم.

دانشجویانم در دهه ی 80 خوب به یاد دارند که همیشه جلسه اول تدریس  پای تخته می نوشتم «در هر درسی نور خدا چشمک می زند »  و بهشان یاد می دادم که این همه درس و جزوه و امتحان بهانه است. باید از لابلای این ها دنبال گمشده ای دیگر باشید.

دانشجویانم خوب به یاد دارند، زمانی که دستنوشته های احمد رضا را سر کلاس برایشان می خواندم و با هم گریه می کردیم. حال بچه های کلاس، حتی آن هایی که زیاد توی این خط و خطوط نبودند هم با نوشته های احمدرضا خوب می شد و خیلی هایشان کتاب «حرمان هور» را خریدند و خواندند.

چه روزگاری داشتم با احمد رضا و چه روزگاری دارم با او. ولی این وسط همیشه یک نکته از شهید احدی برایم مبهم بود. اینکه چرا احمد رضا فقط نیم خط وصیت نامه نوشت. با آن همه وسعت دید و قلبی که گنجایش دریا دریا محبت خداوند را داشت، چرا بیشتر ننوشت و به همین یک نیم خط اکتفا کرد که : «فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند! همین!»

امروز به یک باره پرده از آن راز برایم برداشته شد.  وصیت احمد رضا،  نیم خط نبود. یک خط مستقیم بود که راه را نشان می داد. راهی که جز صراط مستقیم نبود.

این روزها وقتی می بینم به برکت دنیاطلبی و قدرت طلبی بسیاری از آقایان و بی خیال انقلابی بودن و شاخصه های آن، این چند سال، حرف­های امام مسلمین، مکرر روی زمین می ماند و دارد چه بلایی سر ملت و کشور می آید، رمز همان نیم خط وصیت احمدرضا برایم مکشوف می شود.

وصیت احمد رضا نیم خط نبود. یک دنیا حرف توی همین نیم خط وجود دارد که اگر مردم و مسئولین به همین نیم خط عمل می کردند، حال و روز کشور خیلی بهتر از این روزها بود.

روزهایی که تا برگشتن به روزهای اوج از دست رفته، باید همه کمر همت ببندیم و شاید نیاز باشد احمدی روشن ها و شهریاری های دیگری به قربانگاه بروند.

چه حرف زیبا و پرمغزی امام عزیزمان فرمود که : «پنجاه سال عبادت كرديد و خدا قبول كند، يك روز هم يكى از اين وصيتنامه ها را بگيريد و مطالعه كنيد و تفكر كنيد» و امان از کسانی که راه شهدا را که نمی روند، هیچ، کف کفش هایشان هم همیشه خونین است.

امیدوارم که این نیم خط وصیت را  برسر در شهرها و اداره ها و خانه ها و قلب هایمان بزنیم و آنگاه ثمره اش را به نظاره بنشینیم که:  «فقط نگذارید حرف امام به زمین بماند! همین!» این رمز عاقبت بخیری ایران است.

 

برخی از دستنوشته های زیبا و بی نظیر شهید احمدرضا احدی را در ادامه ی مطلب برایتان آورده ام. بخوانید! مطمئن باشید حالتان را خوب می کند.



:: موضوعات مرتبط: شهید احمدرضا احدی، دلنوشته
:: ادامه مطلب
به بهانه ی غم های تنهایی این روزهای دلگیر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه چهاردهم مهر ۱۳۹۵

تا شما نیایی حالمان خوب نمی شود که نمی شود!

دلنوشته ای به بهانه ی غم های تنهایی این روزهای دلگیر

 

آقای مهربانم سلام

چند روز است که از سر دلتنگی، هی می نویسم و هی پاره می کنم. حال و روز خودم را هم نمی فهمم، در این روزگاری که همه جوره بر ما سخت می گذرد و در دنیایی که همه جوره از آن به تنگ آمده ایم.حالمان خوب نیست آقا و خوب می دانم و خوب می دانی که تا شما نیایی حالمان خوب نمی شود که نمی شود، چرا که اگر قرار به «حَوِّل حالِنا» باشد، «اَحسَن الحال»ی جز شما وجود ندارد.

عجب دنیایی است آقا جان! با آدم هایی که برای رسیدن به مال و مقام می جنگند و در جاده ی بی انتهای دنیاطلبی از هم سبقت می گیرند و دوربین خدا را بیخیال شده اندکه دارد همه ی تخلفاتشان را ثبت می کند.

از مسئولینی که واژه واژه، سنت و سیره و حدیث اهل بیت(ع) را بالای میزشان می زنند و عکس شهدا را روی میزشان، اما راهی که می روند راه دیگری است تا مردمی که به  قول امام علی(ع) : «الناسُ بِاُمَرائهِم أشبَه مِنهُم بآبائهم ، شباهت مردم به مسئولینشان ، از پدران و مادرانشان بیشتر است.»

خیلی درد تنهایی سخت است آقا جان! و شما  درد «تنهایی» را بهتر از هر کس دیگر حس کرده اید.

آقای مهربانم.

اینجا گرد فراموشی پاشیده اند به شهر، در روزگاری که ارزش ها، روز به روز بیشتربرای مردم رنگ می بازد و فاصله ای که روز به روز بیشتر می شود با خدا و شما خوب می دانید دردی لاعلاج­تر از فراموشی نیست. بیماری مسری شهرم. بیماری که روز به روز بیشتر شیوع می یابد. فراموشی راه اهل بیت(ع)، فراموشی یاد شهدا و فراموشی اینکه پرونده اعمالمان را شما هفته ای دوبار مرور می کنید.

آقای مهربانم!

چقدر روزگارمان شبیه آخرالزمانی شده است که پیامبر برای سلمان توصیف کرد که « ای سلمان! همانطور که نمک در آب حلّ می شود، دل مؤمن و اندرون او آب می شود و حلّ می گردد؛ چون منکرات را در برابر دیدگان خود می بیند و قدرت تغییر و اصلاح آنها را ندارد.

ای سلمان! آن روز راستگو را دروغگو شمارند و به گفتار او ترتیب اثر ندهند و هر گونه دسترسی به بیت المال و ربودن اموال عامّه را غنیمت و بهره می شمارند.

ای سلمان ! در آن روزگار رباخوری در بین مردم ظاهر و آشکارا می گردد، و مردم با یکدگر با غیبت و رشوه معامله می کنند و دین در نزد مردم ضعیف و به درجات نازلی پائین می آید، ولیکن دنیا قویّ و به درجات عالی در بین مردم بالا می رود.

ای سلمان ! در آن هنگام افراد ثروتمند بیش از همه کس از فقر نگرانند، به فقراء و ضعفاء کمکی نمی شود و کسی بر آنان رحمت نمی آورد»

آقای مهربانم!

همه ی این توصیفاتِ آن روز پیامبر را امروز دور و برمان به وضوح می بینیم و این یعنی وصال شما و زمان دیدار شما، اگر خدا بخواهد نزدیک است و در همه ی روایات هم که اوصاف دوران حکومت شما را شنیده ایم. عدالت و امنیت و رفاه و آسایش به معنای واقعی و زمینی که« إِنَّ الأَرضَ لِلَّهِ يورِثُها مَن يَشاءُ مِن عِبادِهِ وَالعاقِبَةُ لِلمُتَّقينَ»  و مستضعفینی که « وَ نُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَي الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَ نَجْعَلَهُمْ أَئِمَّه وَ نَجْعَلَهُمُ الْوارِثِينَ » و اینکه « فَإِنَّ حِزْبَ اللّهِ هُمُ الْغالِبُونَ» و اینها همه وعده هایی تغییرناپذیر از آینده ای روشن هستند.

وحال سوالی که پریشانم کرده است این است که  مگر می شود ظهور اتفاق نیفتد؟ مگر می شود آن همه وعده های زیبای دوران ظهور به وقوع نپیوندد. مگر می شود آن همه آیات و روایات تحقق نیابد؟

پس چرا آدم ها از این فرصت باقیمانده تا ظهور استفاده نمی کنند برای اینکه لبخند بیاورند روی لبهای شما؟ چرا نمی دانند این روزها شما دارید یاورانتان را انتخاب می کنید برای آن روزهای بزرگ بعد از ظهور؟

آقای مهربانم!

«دفاع مقدس» فرصت هشت ساله ای برای عاقبت بخیری بود و این روزهای مانده تا ظهور، همه اش «ثانیه های مقدس» و «فرصت مقدس» است برای راضی کردن شما! برای اینکه دل شما را به دست بیاوریم! برای اینکه  انتخاب شویم و توفیق سربازی پیداکنیم در رکابتان! پس چرا آدم ها بی خیالِ این «فرصت مقدس» هستند.

آنها که از با یاد شما بودن فقط لقلقه ای دارند در گردش تسبیحشان، چرا فکر می کنند تا ابد عمر مسئولیتشان دنباله دار است و مردم چرا بی خیال حساب و کتاب پروردگار و بازخواست شهدا، راه شهدا را نمی روند؟ و ما هم هرچه فریاد می زنیم، صدایمان به جایی نمی رسد!

خیلی درد تنهایی سخت است آقا جان! و شما  درد «تنهایی» را بهتر از هر کس دیگر حس کرده اید.

آقای مهربانم!

وقتی اینها می دانند همین روزهاست که شما بیایی و حکومت کنی، چرا اینقدر باد به غبغب دارند و تکبرهایشان کمر کوه می شکند؟ آنان که فقط کت و شلواری از مدیر و مسئول بودن دارند و بسیاری شان قیمتشان هم به اندازه ی همان کت و شلوار است و برخی مردم هم که قیمتشان به اندازه ی همان لباس های مارک داری است که تنشان کرده اند، چرا که امام علی علیه السلام فرمود: « قَدْرُ الرَّجُلِ عَلَی قَدْرِ هِمَّتِهِ، وَ صِدْقُهُ عَلَی قَدْرِ مُرُوءَتِهِ، وَ شَجَاعَتُهُ عَلَی قَدْرِ أَنَفَتِهِ، وَ عِفَّتُهُ عَلی قَدْرِ غَیرَتِهِ . ارزش هر کس به اندازه همت او و راستگویی و صداقتِ هر کس به اندازه شخصیت اوست و شجاعت هر کس به اندازه بی اعتنایی وی به ارزش های مادی است و عفت هر کس به اندازه غیرت اوست. » و امروز نه همتی مانده است و نه صداقتی  و نه شجاعتی و گاهی هم باید گفت: نه  غیرتی!

عجیب است حال آدم هایی که می دانند قرار است روزی چشم توی چشم امام زمانشان بیاندازند و روز حساب هم چشم در چشم شهدا،  اما همچنان بی خیال در جاده ی دنیاطلبی می تازند  و از ظلم به زیر دست ترسی ندارند  و برای کیسه دوختن برای بیت المال و مالِ مردم، ده ها خیاط استخدام کرده اند.

آقای مهربانم!

به یقین آنان که حق و حقیقت و عدل و انصاف را فدای پست و مقام و مال و باند و حزب و گروهشان کرده اند ، در روز موعود روسیاهند در پیشگاهتان و به مانند روز حساب که « يقول الانسان يومئذ اين المفر» دنبال سوراخی هستند برای پنهان شدن، هرچند که نمی دانند « كَلَّا لَا وَزَرَ» که راه فرار و پناهگاهی وجود ندارد ، چرا که قرآن فقط زینت کتابخانه­هایشان بوده است.

و البته خوشابحال آنانکه راهی را رفته اند که باید می پیمودند. آنانکه با تمام سختی های پیش رو ایمانشان را به دانه های گندم نفروختند و روسفید، هنگام حضورتان صف می کشند در برابرتان. همانان که پیامبر (ص) در موردشان فرمود: « لَأَحَدُهُمْ أَشَدُّ بَقِيَّةً عَلَى دِينِهِ مِنْ خَرْطِ الْقَتَادِ فِي اللَّيْلَةِ الظَّلْمَاءِ أَوْ كَالْقَابِضِ عَلَى جَمْرِ الْغَضَا ؛  ثابت ماندن يكى از آنها بر دين خود، از صاف كردن درخت خاردار (قتاد) با دست در شب ظلمانى، دشوارتر است. و يا مانند كسى است كه پاره‏اى از آتش چوب درخت (غضا) را در دست نگاه دارد.»

و باز هم بدا بحال روسیاهانِ آن روز!  و امروز بگذارشان به حال خودشان که با شیرینی پست و مقام و منسب و قدرتشان حال کنندو اسب ظلم بتازانند، تا روزی که روسیاه، آوازه ی خیانت هایشان در شهر بپیچد و به یقین که در حکومت شما توصیه امام علی(ع) در نهج البلاغه اجرا می شود و آنان دیگر، مصونیت قدرت و ثروت بکارشان نمی آید. و مگر امام علی(ع) به مالک نفرمود:« اگر يكى از همکاران نزدیکت دست به خيانت زد و گزارش جاسوسان تو هم آن خيانت را تأييد كرد، به همين مقدار گواهى قناعت كرده او را با تازيانه كيفر كن، و آنچه از اموال كه در اختيار دارد از او باز پس گير، سپس او را خوار دار، و خيانتكار بشمار، و طوق بد نامى به گردنش بيفكن.»

چقدر حالمان خوب می شود وقتی که می بینیم مستضعفین دیگر کوخ نشین نخواهند بود و آنانکه پست و مقام ها را به ناحق غصب کرده اند و فقط دغدغه ی جیب و حزب و باند و گروهشان را داشتند و نه دغدغه ی مردم را، به دست با کفایت شما طوق بدنامی بر گردنشان می افتد و خوار و خفیف می شوند و کسی نیست که به پشت گرمی اش بچسبند به میز و همچنان کیسه پرکنند و دیگر نمی توانند برای مردم ، فیلم بازی کنند.

چقدر حالمان خوب می شود و خوب می دانی که تا شما نیایی حالمان خوب نمی شود که نمی شود! و مظلوم مظلوم است و ظالم همچنان ظالم.

چقدر زیباست صحنه ای که حضرت آقا لبخند زنان، پرچم انقلاب را به دستتان می دهد و چشم خیلی ها که خیال زمینگیر شدن این پرچم را داشتند کور خواهد شد.

چقدر حالمان خوب می شود وقتی حضرت آقا لبخند بزند و شما هم لبخند بزنی و همه مظلومان عالم  لبخند بزنند و چقدر حالمان خوب می شود که روسیاهی برخی ها را ببینیم. آنان که در لباس ریا و سرمست از جاه و مقام و قدرت و ثروت ، دل شما را ، دل ولی را  و دل مردم را خون کردند.

چقدر حالمان خوب می شود و خوب می دانی که تا شما نیایی حالمان خوب نمی شود که نمی شود!

 

آقای مهربانم!

این روزها خودتان عزادار جد غریبتان حسین(ع) ، در هروله اید . از بین الحرمین  مدینه تا بین الحرمین کربلا. گاهی بر قبری که تنها شما نشانه اش را دارید، بغض تنهاییتان می شکند و گاهی زمانی که روضه ی علی اکبر می خوانند در حرم حسین(ع). می دانم حال و روز این روزهای شما، مساعد درددل گفتن های من نبود، اما بگذار آخرِ این نامه را اینجور تمام کنم که « چقدر حالمان خوب می شود وقتی در کنار شما انتقام خون امام غریبمان را بگیریم و انتقام پهلوی شکسته را و چقدر حالمان خوب می شود وقتی داریم برای مادرت حرم می سازیم.»

چقدر حالمان خوب می شود و خوب می دانی تا شما نیایی حالمان خوب نمی شود.

پس بی قرار آمدنت ، جهاد اصغر می کنیم و جهاداکبر و جهاد کبیر.

به امید دیدار

 



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته
به بهانه ی گلباران مزار شهدا در هفته دفاع مقدس
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه دوم مهر ۱۳۹۵

بالانویس:

دیروز با دیدن آن همه فیلم بازی کردن برخی آقایان روبروی دوربین های عکاسی و فیلم برداری، دلم رفت به بیست و چند سال قبل که هفته ی دفاع مقدس و حضور آقایان در گلزار شهدا اینهمه فرمایشی و نمایشی نبود.

 

 

گلباران های نمایشی

روایت گلباران های نمایشی  و فرمایشی مزارشهدا در هفته دفاع مقدس

عکس تزئینی است

 

تصویر اول :

 کنار مزار دایی علیرضا، دارم از کلوچه های خانگی «دایه» که برای شهیدآباد پخته است می خورم و چشمم مدام دارد آسمان را ورانداز می کند. با خودم می گویم: « اینبار نمی دانم از کدام طرف می آید. اما هر طور شده باید این دفعه گل های بیشتری جمع کنم»

هنوز نصف کلوچه ام را نخورده ام که صدای هلیکوپتر از دور به گوشم می رسد. کلوچه را می اندازم روی گلدوزی های روقبری دایی علیرضا و می دوم وسط شهیدآباد، جایی که بشود بهتر آسمان را ببینم.

همه ی بچه های هم سن و سال من هم می دوند در فضاهای باز، جایی که آسمان بهتر معلوم باشد. مدام سرم را می چرخانم. صدای هلیکوپتر به وضوح شنیده می شود، اما هنوز از خودش خبری نیست. چشمم را از آسمان می گیرم و به بچه ها نگاه می کنم. دارم توی ذهنم جمع و تقسیم می کنم که با این همه بچه ی قد و نیم قد، چند گل به من می رسد؟ و دوباره آسمان را نگاه می کنم.

صدای جیغ و فریاد بچه ها دوباره نگاهم را از آسمان می گیرد. دوباره اضطراب سراسر وجودم را می گیرد. بچه ها بیشتر و بیشتر شده اند و فکر اینکه بین این همه نتوانم یک شاخه گل گیر بیاورم، حالم را بد می کند.

جهت انگشت بچه هایی را که دارند از شوق فریاد می زنند را دنبال می کنم. یک نقطه ی قهوه ای رنگ دارد نزدیک و نزدیک تر می شود.

بچه ها بالاو پایین می پرند. الان است که باید با این همه آدم هم سن و سال خودم مسابقه بدهم و دنبال هلیکوپتر بدوم. مادرها  و خواهر های شهدا ، روقبری ها را محکم با دست نگه داشته اند ،چون می دانند الان است که با طوفان گرد و خاک هلیکوپتر همه چیز به هم بریزد.

هلیکوپتر نزدیک و نزدیک تر شده است و صدایش دیگر نمی گذارد چیزی بشنوم. گرد و خاکی هم شبیه گردباد، هلیکوپتر را دنبال می کند و من فقط سرم را بالا نگه داشته ام تا ببینم کی گل می ریزند پایین.

دو نفر که لباس خلبانی دارند و به راحتی دیده می شوند ، دارند برای ما دست تکان می دهند و من هم مثل همه ی بچه ها دست تکان می دهم. هر کدامشان یک دسته از گل های رنگارنگ توی دستشان دارند. هلیکوپتر صاف رسیده است بالای سرم و من خدا خدا می کنم که این خلبان ها ، همین جا گل ها را بریزند پایین.

عکس تزئینی است

هلیکوپتر از بالای سرم رد می شود و گرد و خاک چشمانم را پر می کند، اما از لابلای خاک ها آن بغل گل را می بینم که می ریزند روی مزار شهدا و همه ی بچه ها هم می دوند به همان سمت.  من هم می دوم.

باد همه چیز را به ریخته است. روقبری ها و پرچم ها را اگر زن ها نگه ندارند، اسیر دست باد می شوند. گل ها مثل باران می افتند روی مزارها و اینجا دیگر هر کس زرنگ تر است و قلدرتر بیشتر می تواند گل بردارد. گاهی یک شاخه گل در بِکِش بِکِش های بین دونفر گیر می افتد.

چند شاخه ای پیدا می کنم. هلیکوپتر که به سرعت دور شده است، چرخی می زند و دوباره برمی گردد سمت مزار شهدا و بچه ها دوباره همه با هم می دوند به سمتی که هلیکوپتر دارد می آید.

آنقدر پایین پرواز می کند که لبخند آن خلبان هایی که دارند گل می ریزند را می شود دید. این بار به همراه گل یک مشت کاغذ رنگارنگ هم می ریزند.

بچه ها دوباره می دوند سمت گل ها . کاغذها زیاد مشتری ندارند. دوباره گل جمع می کنم و این چرخیدن هلیکوپتر و گل جمع کردن ما چند بار تکرار می شود تا اینکه هلیکوپتر پس از دور شدن، دیگر چرخ نمی زند تا برگردد سمت مزار شهدا.

حالا نوبت گل هایی است که افتاده اند روی سایبان ها و دیوارها. بچه هایی که زبر و زرنگ تر هستند از در و دیوار و پنجره ها و میله های سایبان ها می روند بالا و گل ها را بر میدارند. هر گل را که برمیداری ، انگار شکار بزرگی کرده ای.

کاغذهای رنگی که نوشته هایی هم دارند، بدون مشتری ، در دستِ باد می چرخند و گاهی  برخی آدم بزرگ ها برشان می دارند و من با هفت هشت شاخه گل و خوشحال از این عملیات موفقیت آمیز دارم می روم سمت قبر دایی علیرضا.

دوان دوان خودم را می رسانم به مزار دایی تا گل ها را به مادر و خاله ها نشان دهم و با هیجان و آب و تاب برایشان روایت کنم که چطور گل ها را صاحب شده ام. نفس نفس زنان می رسم کنار مزار دایی.

 

عکس تزئینی است

 

تصویر دوم:

گل ها را می گذارم روی مزار دایی علیرضا و «دایه» که 17 سال است کنار علیرضا خوابیده است. گلزار شلوغ تر از هر هفته به نظر می رسد. آدم های کت و شلواری که دنبال هر کدامشان یکی دوتا دوربین عکاسی و فیلم برداری حرکت می کنند ، دارند با گارد و پرستیژی خاص گل می گذارند روی مزارها و صدای دوربین ها که «چِرَق و چِرَق» عکس می گیرند ، روی مغزم دارد راه می رود.

کسانی که سال تا سال اینجا پیدایشان نشده است، آمده اند که خودشان را نشان دهند به مردم و عکسشان را بگیرند برای گزارش کاری که باید برای مافوق ارسال کنند یا برای انتخابات های آینده  و برای صفحه های اینستاگرام و توئیتر و فیسبوکشان تا «لایک» هایشان را بالاتر ببرند و «فلوور»هایشان بیشتر شود.

می دانم که فردا تمامی سایت ها و شبکه های اجتماعی پر می شود از تصاویر نمایش تَصَنعی امروزشان، آنان که برخی هاشان امروز با شهدا عکس می گیرند و فردا عکسِ راه شهدا قدم بر می دارند.

حالم دارد بد می شود. نگاهم را می دوزم به چشم های دایی علیرضا که دارد لبخند می زند. خاله صدایم می کند.

 

تصویر سوم:

«علی! انگار اینبار بیشتر تونستی گل برداری!»  گل ها را از دستم می گیرد و من شروع می کنم با آب و تاب داستان هلیکوپتر را تعریف می کنم و خلبانی که دست تکان می داد و گل ها را پرت می کرد پایین.

چند جوان محجوب و لاغر اندام و سربه زیر با پیراهن هایی که روی شلوار است، می ایستند کنار قبر دایی و زل می زنند به عکس علیرضا.

حرفم را بریده ول می کنم و نگاه می کنم به صورتشان. اشک توی چشمشان حلقه زده. خاله یواش می گوید: «از بچه های سپاه هستند» دایه بهشان کلوچه تعارف می کند. گل می گذارند روی قبر دایی و می روند.

 

تصویر چهارم:

به محض اینکه گل می گذارند روی مزار دایی علیرضا و می روند، عکاس می دَوَد جلوتر تا از روبه رو هم عکس بگیرد. حالم بدتر می شود از دیدن این کت و شلواری هایی که توی تابستان هم بیخیال کت پوشیدن نمی شوند. آخر فرق بین مدیر و غیر مدیر همین کت و شلوار است دیگر. دوربین های فیلم برداری هم دنبالشان راه می افتند.

بر می گردم سمت مزار شهید بیدخ و وصیتش را زیر لبم زمزمه می کنم :«دوربین فیلمبرداری خدا را که هیچگاه ندیده بودم ، حالا دیدم. گویی فرشتگان مأمور در حال گرفتن فیلم از مایند. برادرم چنان زندگی کن که همیشه دوربین فیلمبرداری خدا را در حال گرفتن فیلم از خود ببینی»

یکی از این کت و شلواری ها فریاد می زند سر عکاس: «سریع تر بیا اینجا هم یکی دوتا عکس بگیر، بریم » و یک گل را دراز می کند سمت مادر شهیدی که سالهاست تک و تنها روی مزار پسرش می آید.

دوباره به عکاس می گوید: « خوب شد این عکس؟، اینو حتماً امشب بزنی تو اینستام ها . . . »

 

آخرین تصویر:

انگار همه ی تصاویر توی قاب ها دارند لبخند می زنند. لبخندی که تلخی اش را می شود با تمام وجود حس کرد.

 

 

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی یک پیام تلخ . . .
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۵

بالانویس:

گاهی می گویم «الف دزفول» تا خاطرات شهدا را روایت می کند، مشکلی ندارد. اما وقتی انتقادی از مسائل مربوط به دفاع مقدس می کند یا خواسته ی شهدا را مطرح می کند و در یک کلام، مطالبه گری می کند،  آماج تهمت و نیش و کنایه برخی می شود، حالا یک نمونه اش را ببینید و خودتان قضاوت کنید. البته بدانید که چنین پیام هایی نتنها الف دزفول را دلسرد نمی کند، بلکه باعث می شود با انگیزه ی بیشتری به راهش ادامه دهد. ان شاءالله

 

اگر به وصیتها عمل نمی کنید،به شهدا توهین و وصایایشان را تحقیرنکنید

به بهانه ی یک پیام که شهدا را « هرکس » و وصیتنامه ی ارزشمند شهدا رو (دو خط وصیت) می داند که نباید نصب العین باشد.

نمی دانم در پست های قبلی که از مدیران و مسئولین خواستم «به سبک اهل بیت(ع) و طبق وصیت شهدا مدیریت کنید» به چه کسی برخورده است که اینچنین در تحقیرِ شهدا و وصایایشان قلم زده است و برای الف دزفول پیام گذاشته است. پیامی که هم توهین به وصیت و شخصیت شهداست و هم تهمت به الف دزفول.

تهمت به الف دزفول، باشد حق الناسی که ایشان باید روزی جوابگو باشد، چون تهمت از گناهان کبیره است و تکلیف جزایش مشخص. لکن دلیل نگارش این پست این بود که من، توهین به شهدا را نتوانستم تاب بیاورم. لذا از باب امر به معروف و نهی از منکر و دفاع از خون شهدا، چند جمله ای در پاسخ می آورم. مخاطبان عزیز الف دزفول هم اگر پاسخی به این عزیز دارند، از باب تذکر در قسمت نظرات وبلاگ ثبت کنند.

 

پاسخ الف دزفول

دوست گرامی! اولاً سلام

و اما بعد

نمی دانم چرا اینقدر تلخ از شهدا و وصایایشان می گویید، اما از باب تذکر مطالب زیر را خدمت شما عرض می کنم:


1- دیدگاه شما خلاف نظر قرآن است زیرا قرآن شهدا را در بالاترین جایگاه ها معرفی می کند و می فرماید« وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ» و نیز « فوق کل ذي برٍّ برٌّ حتي يقتل في سبيل الله فاذا قتل في سبيل الله فليس فوقه برٌّ» که یعنی شهادت اوج همه ی نیکی هاست و شهید همیشه در اوج است. بالاترین مقام را دارد. اما شما برای نام بردن از شهدا، در نهایت تحقیر عبارت «هرکس» را استفاده می کنید. یعنی شهدا در دیدگاه شما «هرکسی» هستند؟ برادرم! بی اعتقادترین دانشجویان من که نماز هم نمی خوانند، برای شهدا ارزش قائل هستند و چنین عبارتی به کار نمی برند.


2-  دیدگاه شما خلاف دیدگاه امام خمینی (ره) است، زیرا امام در خصوص وصیت شهدا می فرمایند: « پنجاه سال عبادت كرديد، خدا قبول كند، يك روز هم يكى از اين وصيتنامه‏ ها را بگيريد و مطالعه كنيد و تفكر كنيد» و شما به راحتی و با تحقیر و تضعیف می گویید:«هرکس دوخط وصیت نوشت می شود نصب العین؟» و من نمی دانم این همه اعتماد به نفس را از کجا آورده اید و خودتان چقدر عالِم و عارف هستید که وصایای ارزشمندی چون وصیت عارفان شهید حسین بیدخ و حسین خبری را که نه کم نظیر،بلکه بی نظیرند، «دو خط نوشته» تلقی می کنید؟ حتی اگر عالِم و عارف باشید هم موظفید که برای وصیت شهدا ارزش قائل شوید.


3- گفتید « آنچنان برایشان تبلیغ می کنید که برای رفتن سبقت می گیرند». دیدگاه شما همسو با «بی بی سی» و «وی اُ اِی»، شهدا را جوانانی جوگیر و احساسی می بیند که با چند تبلیغات راهی جبهه شدند و جانشان را از دست دادند و تمام. آیا این توهین به شهدایی نیست که با بصیرت و شناخت و تبعیت از ولی فقیه، عمل به تکلیف کردند و جانشان را دادند تا امروز من و شما به راحتی نان بخوریم؟ بخاطر تبلیغات بود که از هم سبقت گرفتند برای جبهه رفتن؟ و متعجبم از این تفکر در حالی که شهدا هر کدامشان عارفی است و متفکری که ورود به زندگی اش انسان را به حیرت وا می دارد و بهترین الگو برای زیستن هستند و چنین دیدگاهی توهین به شخصیت شهداست. در ضمن برادرم! خوب است یادآوری کنم که در آن سال ها، نه الف دزفول بود و نه نویسنده اش که بخواهند تبلیغات کنند برای جبهه رفتن این بچه ها.

 

4- گفتید « برای شهدا گریه می کنید» ما برای شهدا گریه نمی کنیم که شهدا گریه می خواهند چکار. مدام داریم راهشان و خواسته هایشان را تذکر می دهیم و یادآوری می کنیم اول برای خودمان و بعد برای مردم  که فراموش نکنند و اگر دلتنگی و اشکی هم هست ، از دوری و فراق و درد نرسیدن به این بچه هاست که حرجی بر آن نیست. شما دلتنگ نمی شوید ؟ گریه نمی کنید؟ این عیب و نقص است؟


5- گفتید: «این کسانی که شما ازشان بد می گویید و معتقدید به راه و مرام شهدا پشت کرده اند از همین نظام حکم مسئولیت گرفته اند» . اولاً ما از کسی بد نگفتیم! فقط مدیران را یادآوری کردیم که شهدا ازشان چه خواسته اند و چسبیدن به میز و مقام چه تبعات اخروی دارد و اینکه  فردای قیامت باید پاسخگو باشند و ثانیاً مگر حکم مسئولیت گرفتن از نظام دلیل بر وجود تقوای الهی و خادم بودن فرد است؟ چه بسیار افرادی که از این نظام حکم مسئولیت گرفتند و سپس خیانتشان ثابت شد. مگر بنی صدر حکمش را از دست امام نگرفت؟ عاقبتش چه شد؟ آیا این استدلال رقیق شما می تواند دلیلی برای نرفتن راه شهدا برای یک مدیر باشد؟ و اینکه یک مدیر، مسئولیتش به اندازه ی تقوایش نباشد؟

6- گفتید « از خون جوانان مردم هزینه می کنید» پس برای تذکر به مدیران چه کنیم؟ «ایسم»های غربی را بهشان یادآوری کنیم؟ یا قرآن و حدیث و خواسته ی شهدا را؟ این می شود هزینه کردن؟ و اگر شهید برای بیدارکردن و درس دادن به دیگران شهید نشده پس برای چه جان داده؟ و مگر شهید بیدخ نفرمود:«می روم تا تو بیایی، اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای!» راه را نشان دادن و خواسته شهدا را یادآوری کردن می شود هزینه کردن خون؟

7- گفتید«نه شما از کسی وکالت دارید و نه شهدا به شما اختیار تام داده اند». آیا هر کس می خواهد از شهدا بگوید و وصیت و راهشان را یادآوری کند باید وکالتنامه ثبتی داشته باشد؟ باید سندی دال بر وکالت بلاعزل از شهدا دستش باشد؟ آیا شهدا همه ی مردم را به پیمودن راهشان فراخواندند یا به عده ای خاص وکالت دادند که: شما فقط از ما حرف بزنید. شما فقط حق دارید راه ما و خواسته ما را فریاد بزنید؟ اگر اینطور است که همه سکوت کنیم و شهدا را بسپاریم به دست زمان که خاک بخورند و مگر رهبری در تبیین اولین شاخصه های انقلابی گری نفرمودند : «پایبندی به ارزشها و اصول مبنایی» و مگرذکر وصیت شهدا و راه شهدا از مصادیق پایبندی به ارزش ها و اصول نیست؟

مگر رهبری نفرمودند :« انقلابی بودن فقط منحصر به دوران مبارزه یا دوران امام (ره) نیست، انقلاب و انقلابی گری برای همه دورانهاست و انقلاب یک رود جاری است و همه کسانی که براساس شاخص های انقلابی گری عمل کنند، انقلابی هستند حتی جوانانی که امام (ره) را هم ندیده باشند». شاید شما بر خلاف سخن صریح رهبری خود را انقلابی می دانید و دیگران را یک مشت جوان و نوجوان نپخته وجوگیر و جویای نام ؟ راستی این وکالت تام و بلاعزل از شهدا را خودتان دارید؟

 8- گفتید «شهدا دستشان از دنیا کوتاه است»، پس هنوز تفاوت شهید و میت را نمی دانید. رجوع کنید به همان «بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ» شهدا از من و شما بیشتر زنده اند و می توانند دخل و تصرف داشته باشند. دختر شهید صالحی یادتان رفته؟ مگر بابای شهیدش کارنامه اش را امضا نکرد؟ دستش از دنیا کوتاه بود؟

و 9 - تهمت دکان داری و نفاق به الف دزفول زدید که واگذار می کنم به خداوند. حق الناسی که بعدها باید جوابگو باشید.

و تمام این موارد را از باب تکلیف و تذکر و امر به معروف گفتم تا خدای نکرده روزی مدیون شهدا نباشید و شهدا سر راهتان را نگیرند و من دوباره وصیت شهید مجید طیب طاهر را به شما یادآوری می کنم که «درباره ی مظلومیت شهدا می گویم. آنها رفتند از یک سو خوشحال که به کمال رسیدند و از سوی دیگر نگران که آیا کسی پا روی خونشان نمی گذارد؟ پس بدانید ای مردم که شهدا با بعضی از شما خون دل خوردند و همچون شمع سوختند و صحبتی نکردند. اما بدانید در روز یوم الحساب از شما سوال می کنند که در مقابل خون گرانمایه ی شهدا چه کردید ؟»

والسلام. و من الله التوفیق

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی، دلنوشته