صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه بخشنامه جدید دانشگاه آزاد در خصوص عدم برخورد با بدحجابی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه پنجم تیر ۱۳۹۳

حسین جان ! دارند وصیتت را لگدمال می کنند

برای عارف شهید 18 ساله شهرم ، شهید حسین بیدخ که یادش معمولاً با من است

 

حسین جان!

یادت هست آخرین روزهایی را که قلم دست گرفتی و وصیت نوشتی؟

یادت هست نوشتی : «خواهرم ، حجاب تو سنگري آغشته به خون من است ، مي دانم ، بالا تر از آنهايي كه سفارش به پوشش و حجاب ترا كنم ، ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست ، اگر ميل به حفظ  سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان .»

هم تو سفارش به حجاب کردی  و هم کل رفیقانت ، همانان  که امروز خیلی ها از استخوانهایشان پله ساخته اند برای بالارفتن و از خونشان فرش های قرمز برای زیر پایشان.

خواستم بگویم ، به خودت و رفیقانت بگو کلاهشان را بگذارند کمی بالاتر.

با پرچم  سه رنگ روی تابوتتان  که ساپورت بافتند برای  پای دخترکان ، آقایان سکوت کردند.

پرچم را روی شیشه های مشروب چاپ کردند ، آقایان ککشان هم نگزید.

حال رسیده اند به جایی که از امروزتوی دانشگاهمان بخشنامه کرده اند که دیگر کسی کار به کار بی حجاب و بدحجاب نداشته باشد و اگر کارکنان حراست امربه معروف کنند ، با آمر به معروف برخورد انظباطی خواهد شد.

حسین عزیزم. تو رفتی تا معجر از سر ناموس شهر و دیارت نکشند، دخترکان مظلوم شهرم زیر آوار با روسری و  چادر نفسشان برید تا پیام آور حجاب باشند و امروز آقایان رسماً دستور می دهند به کشف حجاب.

حال می کنی حسین؟  دارند وصیتت را لگدمال می کنند.

می دانم زندگی در آن دنیا برایت تار شده است. آخر خودت نوشتی «از اينكه فرداها اينهمه خون برادرانم كه نويد دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از ياد رَوَد بيمناكم . از اينكه فرداها به ضعيفان نَرِسَند ، ثروتمندان  مالكان زمين شوند ، ضعيفان درد كشيدگان روزگار گردند ، شهيدان از ياد رفتگان شوند ، خون شهيدان به استهزاء گرفته شود ، زندگي در آن دنيا برايم تار ميشود »

 حسین جان! اگر آنجا دستتان به آقا می رسد به او بگویید، بیاید. اصلا خودتان آنجا دعا کنید. شما به آسمان نزدیک ترید. شاید به «عجل فرجهم» شما، فرشتگان آمین بگویند.

حسین عزیزم. بجز شرمندگی حرفی برای گفتن ندارم.

کاش می شد ما هم . . . .

بگذریم.

 

پانویس :

رئیس مرکز حراست دانشگاه آزاد در نامه ای به مدیران و روسای دفاتر حراست واحدهای دانشگاه آزاد، دستورالعمل تعجب برانگیزی به شرح زیر  را ابلاغ کرد:

نظر به اینکه مقوله حجاب و عفاف موضوع فرهنگی بوده و نیاز به برنامه ها و راهکارهای خاص و تخصصی فرهنگی دارد لذا مقتضی است حراست واحدهای دانشگاهی از هرگونه مداخله در اجرای برنامه های مرتبط با موضوع مطروحه خودداری نموده و صرفا برابر شرح وظایف ذاتی ضمن رصد روند اجرای برنامه های معاونتهای فرهنگی در صورت مشاهده تخلفات احتمالی اشخاص نسبت به تهیه و ارسال گزارش موارد، به متولی فرهنگی واحد اقدام نمایند. بدیهی است در صورت مشاهده هرگونه دخالت بی مورد دفاتر حراست در موضوع صدرالاشاره طبق مقررات با افراد خاطی برخورد انضباطی خواهد شد.



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین بیدخ، متن انتقادی
به بهانه یادواره شهدای دانش آموز خصوص شهید حسین بیدخ
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه بیست و دوم آبان ۱۳۹۱
 بالانویس ۱: برخی دوستان تماس گرفته و برخی کامنت گذاشتند  متنی را که در یادواره شهدای دانش آموز خواندم بگذارم روی وبلاگ. من هم تقدیمش می کنم به روح حسین و شفاعتش را آرزو می کنم.

 

بالانویس ۲: از اولین باری  که حسین را شناختم ، ۱۷ سال می گذرد و خودش می داند و خدایش که برمن چه گذشته است توی این ۱۷ سال.

 

بالانویس ۳: مطلب خیلی طولانی است. حوصله تان گرفت بخوانید.

 

 

و این قصه همیشگی من است با تو. . .

 

 

همه چشم ها دارند مرا نگاه می کنند و من تو را و تو نمی دانم کجا را .

و این قصه همیشگی من است با تو.

آنگاه که می آیم تا تو را ببینم و تویی که همیشه نگاهت را از من می گیری.

همینطور دور این سنگ می چرخم تا شاید در زاویه نگاهت قرار گیرم و چه تلاش بیهوده ای ست این کار.

عجیب است که هر بار هم امتحان می کنم این کار را.

شاید امید دارم زاویه نگاهت را کمی به سمت من تغییر دهی.

و چه امید محالی است این آرزو.

و اگر نگفته بودی که شب های جمعه کنارت بیایم ، به همان روز های دیگری که به تو سر می زنم ، اکتفا می کردم.

آن ساعت هایی که چشم هایی که مرا نگاه می کنند ، دیگر نیستند. و فقط من می مانم که تو را نگاه کنم و تو می مانی که خیره شوی به همانجایی که 17 سال است خیره هستی.

  

 ادامه حرف هایم را با حسین در ادامه مطلب بخوانید



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین بیدخ
:: ادامه مطلب
عارف 18 ساله
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه ششم شهریور ۱۳۹۰
 

این عارف ۱۸ ساله را می شناسید؟ 

 

سال اول دبیرستان بودم (سال 74) که یکی از بچه ها وصیت نامه حسین را در برنامه صبحگاهی دبیرستان خواند. با اینکه فقط 14 سال داشتم اما جملاتش برایم خیلی تکان دهنده بود. از همان روز با حسین آشنا شدم ولی با اینکه از آن روز  16 سال می گذرد ، هنوز این عارف شهید را نشناخته ام.

و امروز سعی کردم بسیار مختصر و مفید از حسین و دستنوشته هایش بگویم و برای آنانکه اهل دل هستند نیز قطعه فیلمی از مصاحبه این شهید عزیز را قرار می دهم.



آشنایی :

نام : حسین  

نام خانوادگی : بیدخ

تولد : 1342- دزفول

شهادت : دوم فروردین 61 عملیات فتح المبین

 

تصاویر ، دست نوشته ها ، وصایا و فیلم مصاحبه


دست نوشته ها

زندگی را از من دزدیده ای!

لاله هاي سرخ بي دست و پا مشتها گره كرده ، دهانها باز ، چشمها بينا رو به آسمان  . در گوشه اي از اين صحرا در كنار يك نهر در سكوت فرياد مي زنند كه :

 برادر، اين نبرد در اينجا به پايان نخواهد رسيد ، نبرد ما نبرد هميشة تاريخ است ، تا ظلم هست جنگ هست و تا جنگ هست  ما هستيم .  برادر ، رفتن ما رفتني براي حركت توست .

برادر ، ميروم تا تو بيائي ، اين راه اگر بي ياور بماند زندگي را از من دزديده اي .

  

من زنده ام اما به یک شرط !

من زنده ام ، در مرگ نيز زنده ام . اما برادر، زندگيم و حاضريم به يك سِرُم است . سِرُمي كه مبدأش بدست توست . سِرُمي كه رفتن ميخواهد ، شدن ميخواهد ، رفتني كه توقفي ندارد و توقفي كه جز مرگ من هديه اي ندارد .

 

فراموشم مکن

از دردي بزرگتر در هراسم ، از رنجي بزرگ در وحشتم . از اينكه برايم بِگِريي يا بخندي بي خيالم . اما از اينكه فرداها ،در كوره راهها در شاديها ، در جشنها ، در مسير بزرگ زندگي بدست فراموشيم سپاري در وحشتم . وحشتي كه زندگي را برايم مرگ مي كند و آخرت را نيز برايم دنيا .

 

               حس می کنم شهیدان روزی از یاد می روند!

برادر چيزي نداشتم ، پيامي نداشتم ، اما با رفتنم از دردي بزرگ بر خود مينالم ، حس ميكنم فرداها ، در راهها وقتي زمان گذشته را از ياد مي برد و آينده فراموشكدة گذشته ميشود شهيدان از ياد ميروند .

 

یاد من راه من است

اينكه ميگويم از يادم مبر ، برادر منظورم اين نيست كه گورستان را منزلگاه من بداني و هر شب جمعه در آنجا حاضر شوي و گريه كني ! برادر ، ياد من راه من است .

 

پیشگویی !

از اينكه فرداها اينهمه خون برادرانم كه نويد دهندة هزاران لاله در بهاران فرداست ، از ياد رَوَد بيمناكم . از اينكه فرداها به ضعيفان نَرِسَند ، ثروتمندان  مالكان زمين شوند ، ضعيفان درد كشيدگان روزگار گردند ، شهيدان از ياد رفتگان شوند ، خون شهيدان به استهزاء گرفته شود ، زندگي در آن دنيا برايم تار ميشود .

 

وصایا


یک دلیل ، هزار دلیل

آنان كه به هزاران دليل زندگي مي كنند نمي توانند به يك دليل بميرند و آنان كه به يك دليل زندگي مي كنند به همان دليل نيز مي ميرند .

 

دوربین فیلمبرداری خدا

دوربين فيلمبرداري خدا را كه هيچگاه نديدم، حالا ديدم . گويي فرشتگانِ  مأمور ، در حال گرفتن فيلم از مايند، برادرم چنان زندگي كن كه هميشه دوربين خدا را در حال گرفتن فيلم از خود ببيني .

 

خواهرم ! حجاب!

خواهرم ، حجاب تو سنگري آغشته به خون من است ، مي دانم ، بالا تر از آنهايي كه سفارش به پوشش و حجاب ترا كنم ، ولي بدان تفنگي كه در دست من است چادري است كه بر سر توست ، اگر ميل به حفظ  سلاحم داري چادرت را سلاحم بدان .

 

تفسیر امام خمینی (ره)

نمي دانم تو اورا چه ميداني ؟ من اورا مسلماني مجاهد ، مجاهدي مؤمن ، مؤمني عابد ، عابدي سركش ، سركشي متواضع ، متواضعي پيروز ، پيروزي ساكت ، ساكتي خروشان ، و خروشاني ساكت مي دانم ، اورا دعا مي كنم تو نيز اورا دعا كن .

 

بمب باش!

سعي كن هميشه بمبي باشي تا هر كجا خواستي ضامن آنرا بكشي و هزاران كثيف را كه زندگي براي آنها چيزي جز نفس كشيدن نيست، راحت كني .

 

عجیب است!

عجيب است حال انسانهائي كه مي دانند مي ميرند و مي دانند محاكمه و به بند كشيده خواهند شد اما باز نشسته اند و دست بر روي دست ، مي خورند و مي خوا بند وآسوده و بي خيال !

-----------------------------------------------

دانلود فیلم مصاحبه عارف شهید حسین بیدخ

-----------------------------------------------



خاطرات


مملکت پس از جنگ دکتر و مهندس می خواهد

او كتابهاي درسي اش را با خودش به جبهه آورده بود و در فرصتهاي بدست آمده به حل تمرين مي پرداخت . به او گفتم :   حـسـيـن جان  ، حالا چه وقت درس و مشق است ؟ او خيلي جدي به من گفت : درست است كه آرزوي شهادت دارم. امّا من از خواست خداوند اطلاع ندارم ، شايد مشيّت خداوند خلاف خواست ما باشد . بايد فراموش نكنيم كه اين مملكت آينده دارد ، پس از جنگ بايد نيروهاي حزب الهي سُكاندار عرصه هاي كار و تلاش باشند.مملكت پس از جنگ دكتر و مهندس مي خواهد . ما بايد همه چيز را در نظر بگيريم .

 

  کمترین فرصت

كوله پشتي حـسـيـن به هنگام اعزام به جبهة دالْپَري پر از كتاب بود ، علت آنرا پرسيدم حـسـيـن در جواب گفت :‌ دالپري جبهة نسبتاً راكدي است و فرصتهاي زيادي پيش مي آيد و من سعي مي كنم كمترين فرصت را از دست ندهم .

 

لیست قبولی های بهشت

وقتي با يك پتوي سياه از گوشه اي از محوطة تاريك پادگان با احتياط خود را به آسايشگاه مي رساند ، وقتي تلاش مي كرد چشمان پف كرده و قرمز خود را از دوستانش بِدُزدد ،  خيلي ها پيش بيني مي كردند كه در ليست قبولي هاست . 

 

نویسنده

فن بيان و شيوايي كلام   حـسـيـن   هر شنونده اي را مجذوب خود مي كرد ، توانايي فوق العادة او در انتقال مفاهيم موجب شد تا پس از عمليات طريق القدس ، بعنوان سخنگو و پيام رسان دفاع مقدس از طرف بسيج دزفول به تهران اعزام شود و در دبيرستانهاي متعددي براي دانش آموزان به ايرادسخن بپردازد . به گفتة برادراني كه ايشان را همراهي مي نمودند ،   حـسيـن   ، دفاع و مقاومت جانانة مردم ، امداد و نصرت اللهي و جلوه هاي ويژة عمليات فتح بستان ( طريق القدس ) را در قالب جملات بسيار شيوا و جذاب بيان مي نمود  .

 

حسین فقط بنویس

از قلم پر توان او اطلاع داشتم و گمانم براين بود که در اين عمليات عاقبت  از استغاثه هايش نتيجه خواهد گرفت . از اين رو تا  از او خواهش كردم تا مي تواند بنويسد .

بعد از نماز ظهر متوجه شدم  كه   حـسـيـن   يكي از نوشته هايش را كامل كرده است ، از او اجازه خواستم و نوشته اش را خواندم ، تبارك اله بسيار زيبا نوشته بود . به او گفتم . حـسـيـن جان ،  اين مقاله را يا خودت بايد براي بچه ها بخواني يا اجازه مي خواهم خودم بخوانم .

عصر همانروز در جمع نيروهاي دسته مقالة حـسـيـن را خواندم . از جمع سـي چهـل نفري حاضـر هـيچكـدام جز خودم بـاور نمي كرد كه اين مطلب را حـسـيـن بـيـدخ   نوشته است . ظـاهر معـصوم ، آرام ، بـي سر و صـدا و بـي ادعـاي او همـراه بـا جـثة ضعـيف و چهرة بسيار جوان او همه را غافلگير كرده بود . بچه هـا تـشويق و تـحـسـين و تـعـجـب خود را پنهان نمي كـردنـد و جـمـلـگـي درخواستشان اين بود كه   حـسـيـن   را آزاد بگذاريد تا بنويسد .

 

 



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین بیدخ