صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه بستری شدن شیرمرد گردان بلال در بیمارستان
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۳۹۳

حکایت قلب ساکت ترین سردار 

 

شنیده ام شیرمرد گردان بلال ، ساکت ترین سردار ، سردار سکوت حاج عبدالحسین خضریان ، قرار است ، قلبش را بسپارد دست دکترها .

حاج عبدالحسین قلبش را داده است دست خدا. دست حسین(ع) . از همان سال هایی که قدم گذاشت در راه دفاع از خاک و آرمانش و من گمان نکنم در سینه قلبی باشد برای جراحی کردن.

تازه خضریان و تخت بیمارستان ؟  خضریان همیشه از تخت بیمارستان فراری بوده است. یادم هست که حاج امیر ابراهیمیان می گفت : در کنار اروند وقتی گلوله دوشکا خورد به شکمش، من به دنبالش می دویدم تا توانستم پانسمانش کنم.

حاج عبدالحسینی که شنیدن نامش در بیسیم های عراق لرزه می انداخت بر قلب دشمن . شیرمردی که ذکر دلاوری هایش در ده ها کتاب هم نخواهد گنجید ، اما گمنام و آرام در گوشه ای از شهر زندگی می گذراند و دل به ستاره های آسمان سپرده است به جای اینکه دل بسپارد به ستاره های روی شانه اش و اصلا او هیچگاه نخواست روی شانه اش ستاره ای باشد.

تیرماه سال 91 بود که الف دزفول را به نامش مزین کردم و از او گفتم ( اینجا را ببینید)  و امروز این سردار سرافراز 8 سال دفاع مقدس در بیمارستان جماران تهران قرار است تحت عمل جراحی قرار گیرد.

همه دست به دعا شوند و سلامتی و شفای عاجل این بزرگمرد گمنام عرصه حماسه و ایثار را از خداوند منان طلب کنند.

خضریان گوهر یکدانه ای است که وجودش مایه افتخار دزفول و سرزمین عزیزمان ایران است.

وقتی آقا بیاید ، شاید سربازی چون خضریان به کارش بیاید.

به امید سربازی خضریان و تمامی عاشقان در رکاب مسافر آسمانی

 

پس از نگارش :

با لطف خداوند از خانواده حاج عبدالحسین پیامی به شرح زیر دریافت کردم که هزاران بار جای شکر از درگاه ایزد منان دارد:

«ضمن عرض سلام و تشکر از لطف تمامی دوستان جراحی ایشان به لطف پروردگار و دعای خیر دوستان موفقیت آمیز بوده است و اکنون حال عمومی وی مطلوب می باشد. التماس دعا»

 



:: موضوعات مرتبط: حاج عبدالحسین خضریان
پست ویژه الف دزفول به بهانه روز پاسدار و روز جانباز
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : جمعه دوم تیر ۱۳۹۱

بالانویس:

1- این مدت را که نبودم بگذارید به حساب عدم توفیق من  . چون تا شهدا اجازه ندهند الف دزفول آپ نمی شود.

 

2- چندروزی است که خیلی ذهنم درگیر است برای روز پاسدار و روزجانباز چه پست ویژه ای را کار کنم. مدت ها بود دنبالش بودم برای «مش عبدالحسین» یک پست ویژه کارکنم. دیدم بهترین وقت همین امروز است.

 

3- عبدالحسین خضریان در آغاز عملیات های سپاه فرمانده تیپ می شود و در زمستان 63 با انحلال تیپ ها فرمانده گردان بلال می شود تا پایان کربلای 5 و بعد از آن نیز فرمانده محور است تا پایان جنگ. بعد از جنگ هم سرش را می اندازد پایین و می رود سمت کشاورزی و امروز در نهایت گمنامی ، گنجینه ای از اسرار آن سالهاست اما ساکت ترین سردار است و سردار سکوت.

 

سردار سکوت ، ساکت ترین سردار ، سکوت را بشکن

 

 

سلام «سردار». بگذار همین اول سنگ هایمان را روی همین یک کلمه با هم وابکنیم. تو اصرار نکن که «مش عبدالحسین» یا «حج عبدالحسین» صدایت کنم. اگر بخواهم هم نمی توانم. و مگر سردار بودن به همان خوشه هایی است که روی شانه می زنند و روی کلاه و چند ستاره هم اضافه می کنند تا کامل تر به نظر برسد.

 

سردار مرکب است از«سر» و «دار» و همه شاهدند که سرت سال­ها آماده بود برای دار عشق و اگر امروز هستی و نرفته ای پی قافله بسیجی هایت، حتماً حکمتی دارد که من امروز می خواهم از آن حکمت بگویم.

 

مرا نمی شناسی . اما من خیلی خوب تو را می شناسم. نه از امروز ، از همان سال­ها پیش ، از همان دوران نوجوانی­ ام که عشق شهدا افتاد به جانم و افتادم دنبال خاطره­ هایشان.

در هر خاطره ای نشانه ای بود از تو، از سلحشوری هایت ، از قهرمانی­ هایت ، از پهلوانی­ هایت، از مردانگی ات ، از شیطنت هایت ، از زخم­ هایت ، از اقتدارت.  

از تو زیاد می شنیدم اما نمی دیدمت.

 

بدلیل حماسه افرینی هایت در آن 8 سال حماسه و ایثار ، نامت را همه می شناختند . آقا محسن، آقا رحیم ، باکری ها ، زین الدین ها، متوسلیان ، رشید ، رئوفی ، سوداگر ، صیاد و همه و همه آگاه بودند به آوازه نامت.

حتی در بین عراقی ها هم نامت مشهور بود. هرگاه در بی سیم ها نام تو برده می شد، مو بر تن عراقی ها سیخ می شد.

 

اما امروز آوازه گمنامی ات شهره شهر است. هم خود لب فرو بسته ای و هم آنان که باید می گفتند از تو کمتر می گویند.

عجب مظلومند هم رزمندگان دزفولی و هم شهدای دزفول.





تو و برخی دوستانت ، آنقدر سکوت کردید که حتی نام شما را از همان فتح المبینی  که تو خود از فاتحانش بودی ، پاک کرده اند . افتخارات آن روزهای شما را در کتاب ها و فیلم ها و خاطرات به نام خودشان ثبت کرده اند .

و تو همچنان ساکتی سردار.

 

این سکوت را بشکن. این سکوتی را که هرگاه تو را می بینم روی قلب من سنگینی می کند.

بخاطر من ، بخاطر نسل من.

من حق دارم بدانم که آن روزها چه گذشت.

از زبان تو ، نه از زبان آنهایی که حتی واقعیت ها را هم عوض کردند  به نام خودشان .

بگو از آن روزها.

می دانم که کم گذاشته اند برایت و برای امثال تو.

 

چه قدر عُرضه آنهایی که باید عُرضه داشته باشند کم است. این همه ، همه از آن سال ها نوشتند و چاپ کردندو فیلم نشان دادند و کمتر کسی آمد به دزفول و قهرمانانش بپردازد و بزرگترهای ما نیز حتی خیال این اعلام وجود را در سر نپروراندند.

 

کتاب «دا» با آن همه تجدید چاپش ، ناخن خاطرات« عبدالحسین مرده شور» هم نمی شد اگر کسی آنر  چاپ می کرد و عبدالحسین رفت و همه آن خاطرات را با خود برد.

 «خاک های نرم کوشک » پرفروش می شود ، چرا که کسی از خاک های آوار شده بر مظلومانی که موشک12 متری بر سرشان فرود آمد ننوشت.

«حکایت زمستان» مدام تجدید چاپ می شود. اما اگر کسی بود که حکایت شهید فرخی را می نوشت ، زمستان می آمد به حکایت زمستان.

 

سردار

از ماست که برماست.

متانت ، نجابت و خلوص و تقواو سکوت رزمندگان دزفولی کار دستشان داد.

کسی نیامد و بنویسد از بهمن درولی ،از مش حمید صالح نژاد ، از حسین بیدخ ، از سید جمشید که جانت به جانش بسته بود ، از یدالله و سیف الله ، از سیدرضا پورموسوی ، از سید هبت الله ، از صدها سردار دیگری که حتی جوانان امروز نامشان را هم نمی دانند. آنقدر ننوشتند و نگفتند که دیگر دارد این یادها به فراموشی می رود.

سردار

فکر نکن در خلوت گمنامی خودت نشسته ای.

من قصد کرده ام بزنم و دیوار گمنامی ات را بشکنم. می خواهی راضی باش، می خواهی نباش. تکلیفم حکم می کند به این. تو اجرت را در پنهان كردن ديده اي و من در افشا كردن.

تمام دانشجویانم تو را می شناسند.

سر کلاس هایم از تو و رشادت هایت گفته ام برایشان.

 

 

حیفم می آید و حسرت می خورم، باکری ها و همت ها و . .  را بشناسند ، اما تویی که بغل گوششان هستی و همین سرداران معروف گاه مدیون قهرمانی های تو بودند را نشناسند.

 

سردار سکوت، سکوت را بشکن. من حرف ها دارم با تو.

برایم بگو.

حتی اگر یک نفر مشتاق باشد بشنود، باید بگویی.

سردار

اگر زینب نمی گفت از عاشورا، کربلا در کربلا می ماند.

دلیل بغض غریبت را فهمیدن کار دشواری نیست. اما من می خواهم بدانم از اسراری که در سینه تو نهفته است.

 

البته خیلی حرف هاهم هست که من می دانم و شاید تو خودت نمی دانی؟

این ها را«حاج محمدعلی »برایم گفته است و تو شاید این اسم برایت آشنا نباشد. فامیلش را نمی گویم تا بعدا به خودت بگویم.

ساکت ترین سردار

 هم خودت بدان که شاید می دانی  و هم بگذار فریاد بزنم تا همه بدانند :

پس از جنگ،آن روز که تو قبول نکردی که در سپاه بمانی ، صیاد چقدر ناراحت بود. آری شهید صیاد شیرازی را می گویم.

 

حاج محمد علی می گفت : صیاد خیلی اصرار می کرد به همرزمانت که نگذارند تو بروی. می دانی صیاد چقدر از رشادت های تو تعریف می کرد.

حاجی می گفت : یک روز صیاد آنقدر از تو پیش چمران گفت که شهید چمران مشتاق شده بود تو را ببیند.

و اینک دهان خیلی ها باز مانده است که خضریان کجا و صیاد و چمران کجا؟

بله. واقعیت همین است و این ساکت ترین سردار فعلاً سکوت کرده است.

ساکت ترین سردار

تو این بودی و من می خواهم پرده بردارم از گمنامی ات. بگذار مردم شهرم بشناسند تو را و بیشتر بدانند از تو.

 

سردار، کم کاری بزرگترها را بارها دیده ایم. در ثبت و نوشتن و انتشار خاطرات. در تجلیل و معرفی قهرمانانی چون تو که امروز در خلوت گمنامی ات کشاورزی می کنی.

به خداوندی خدا ، در هر شهر دیگری اگر بودی تندیسی از تو می ساختند و می گذاشتند توی ورودی شهر.

 

سردار. این همه را که می دانی و می دانم بی خیال شو. سخت است می دانم. خیلی سخت.

اما بیا و بشکن این مهر سکوت را و بگو.

قسمت می دهم به آخرین لحظه های وداعت با سید جمشید ، به آن بغضی که پس از شهادتش شکست و گفت : «به هر کس دل می بندم شهید می شود.»

به همان لحظه ای که خبر شهادت بچه های اتوبوس گردان بلال را به تو دادند.

به خون همان شهیدی که خودت گفتی دیدمش تا آخرین لحظه مقاومت کرده و خواسته ضامن نارنجک را با دندان بکشد، ضامن در لثه اش فرو رفته و همانطور جان داده است.

به همان لحظه هایی که گلوله کالیبر50 خورده بود توی پهلویت و تا آخرین رمق گردان را هدایت کردی.

به همان لحظه هایی که در والفجر مقدماتی فرمان عقب نشینی دادی ، و اگر این نمیکردی ، همه یا اسیر می شدند و یا شهید. البته بماند بعد از عملیات چقدر شماتت کردند تورا.

 

سردار سکوت

مگر خودت در آن شب عملیات نگفتی :

«امشب شب آخر ماست. فردا قلمي از استخوان شهدا به دست خواهم گرفت و با خون خود خواهم نوشت كه بر ياران خميني چه گذشت... »

ساکت ترین سردار! سکوت را بشکن . امروز همان فردایی است که قول داده بودی

پس به همان استخوان شهدا ، سکوت را بشکن و بگو بر یاران خمینی چه گذشت.

من حاضرم گفته هایت را برایت بنویسم.

تو فقط بگو . . .


راستی سردار ، هم روز پاسدار بر تو مبارک باد و هم روز جانباز

یا علی

 



:: موضوعات مرتبط: حاج عبدالحسین خضریان