صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
شاید به بهانه ی همین روزها . . .
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه سوم اسفند ۱۳۹۴

بالانویس:

داستان نوشتن بلد نیستم، این اولین تجربه است. این فقط و فقط یک داستان کوتاه است و واقعی نیست.  زاییده ی دغدغه هایی که همیشه با من هستند. خواندنش کمتر از ده دقیقه زمان می گیرد ، اما تفکر به محتوایش برای هر کس تفاوت دارد.

 

 پلاک اروند

داستان کوتاهی در خصوص این روزهایی که دارد می گذرد

 با کت و شلوار جدیدش و قامتی که سعی می کرد با راست راست راه رفتن، جلب توجه کند ، وارد بهشت آباد شهر شد. به آدم های کت و شلواری همراهش گفته بود که طوری دور و برش راه بروند که همه متوجه شوند آدم مهمی آمده است.

هنوز چند قدمی نرفته بود که  حرکت تعدادی آدم کت و شلواری دیگر توجه اش را جلب کرد.  خوب که دقت کرد ، یکی دیگر را دید مثل خودش. با آدم هایی که دور و برش مثل عصا قورت داده ها راه می روند.

این وسط لبخند مردمی که داشتند نگاه می کردند و با انگشت آنان را به هم نشان می دادند،  واضح به چشم می خورد. راهش را ادامه داد.  دقایقی چرخید بین مردم؛ اما کسی تحویلش نگرفت.  بجز همین آدم های دور و برش که مدام بادیگارد وار ، انگشت را می گذاشتند روی هنزفریِ توی گوششان و با آدم های خیالی آن سوی خط  زمزمه می کردند برای جلب توجه. کسی توجهی نمی کرد بهشان. برخی آدم ها فقط از دور، سلامی می دادند و یا دستی بلند می کردند.

ادامه ی داستان را در ادامه ی مطلب بخوانید

 



:: موضوعات مرتبط: داستان
:: ادامه مطلب
به بهانه عید فطر و تقدیم به جانبازان قهرمان و همسران فداکارشان
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۴

بالانویس1:

درست است که ایوب و زینب تصاویر ذهنی من هستند، اما اگر در شهر بگردید، ایوب ها و زینب های واقعی زیادی می بینید که پشت پرده ی گمنامی شان هر شب احیا دارند.

 بالانویس2:

تقدیم به جانبازان سرافراز شهرم و همسرانشان که شاید اجری والاتر دارند.

 

احیای ایوب

روایت احیایی متفاوت که در برخی از خانه های شهرمان ، هر شب برپا می شود

 

  چراغ های اتاق را خاموش می کند و رو می کند سمت همسرش  و می گوید:

« زینب! برو بخواب، الان سحره . . .»

- نه! می مونم همینجا! اگه خدای نکرده . . .

- نه! تو برو بخواب ! دیروقته ! حالم خوبه!

هنوز جمله نیم بندش تمام نشده است که انگار یکی ریه اش را مچاله می کند. نفسش بالا نمی آید. سرفه پشت سرفه. یک دستش را می گذارد روی قفسه سینه اش و صورتش جمع می شود. رنگش می رود سمت کبود شدن.

همسرش می دود سمت کپسول اکسیژن و ماسک را می گذارد روی صورت  ایوب.

ایوب با یک دست ماسک را می گیرد و با دست دیگر، دست لرزان همسرش را و مدام سرفه می کند. چند نفس عمیق می کشد و از شدت درد چشم هایش پر می شود از اشک.

همسرش یک دستمال بر می دارد و می کشد روی چشم و گونه ی ایوب و بعد اشک های خودش را پاک می کند.

ایوب همانطور که دست همسرش را گرفته است، زل می زند توی چشم هایش :

«زینب! شرمنده تم به خدا! و سرش را می گذارد روی شانه ی زینب!»

«از وقتی این شیمیایی لعنتی  خودشو نشون داد، سفیدی چشماتو ندیدم زینب. همه ش کنار این تخت لعنتی بیداری! آخه تو چه گناهی کردی که باید پاسوز من بشی. »

و باز سرفه . . .

زینب که سعی دارد ، بغضش را قورت بدهد ، به زحمت لبخندی می چسباند به لب هایش و سر ایوب را از روی شانه اش بلند می کند : «این چه حرفیه ایوب جان! شما آقای این خونه ای! ما هم درخدمتیم»

سرفه های ایوب قطع نمی شود. با هر سرفه انگار یکی با پتک می زند توی سینه اش.  دوباره نگاهش را می اندازد توی چشم های زینب.

غمی که در چشمهای زینب می بیند از لبخند تصنعی اش واضح تر است.

 «کاش منم کنار رفیقام رفته بودم! کاش این همه باعث آزار و اذیتت نمی شدم. هر شب تا صبح  نمی تونم چشم رو هم بزارم از درد و تنگی نفس . اما دردم این نیست. دردم اینه که تو هم پا بپای من بیداری!»

 زینب دوباره کمی ناز قاطی صدایش بغض آلودش می کند و می گوید: «خب بجاش تو خونه ی ما همیشه ، ماه رمضونه! و هر شب ، شب قدر. هر شب احیا داریم. احیای ایوب! شبا تا اذون صبح بیداریم و عبادت می کنیم. تو با درد کشیدن و منم با خدمت به تو . .  احیای باحالیه مگه نه؟»

ایوب همانطور که دست زینب را گرفته است، خم می شود و دستش را می بوسد.

اینجا دیگر زینب تاب نمی آورد و از کنار تخت به سرعت می دود و مینشیند گوشه ی اتاق، کنار چرخ خیاطی اش و لبه ی روسری را میگیرد جلوی دهنش تا صدای گریه اش را ایوب نشوند.سرفه های ایوب کمی بلند تر شده است.

 صدای مرد صاحبخانه بلند می شود.

«چه بدبختی داریم ما! بابا یه شب بزارین آروم کپه مرگمونو بزاریم. خب مریضی برو دکتر! هر شب هر شب انگار دارن چکش می کوبن تو مخمون!  گناه کردیم این دوتا اتاقو بهتون اجاره دادیم. کرایه خونه هم خو الحمدلله خبری نیست! ای خدا! . . .روزا که از صدای چرخ خیاطی  تون  آرامش نداریم، شبا از صدای این گرومب گرومب . . .»

صدای گریه ی زینب بلندتر می شود، اما روسری را می تپاند توی دهنش. 

از پشت هاله ی اشک ، چشمش می افتد به جای خالی حلقه ی عروسی شان که دیروز رفت و فروخت تا دواهای ایوب را بگیرد. آخر مگر از خیاطی چقدر می توانست درآمد داشته باشد؟ ایوب هم که چند سالی بود خانه نشین شده بود و نمی توانست برود سر کار جوشکاری اش.

زینب دیگر نمی دانست چکار باید بکند و کجا باید برود و به کی رو بزند؟ هر باری هم که رفته بود بنیاد، هزار سند و مدرک خواسته بودند برای اثبات جانبازی ایوب. آخر چطور باید اثبات می کرد که ایوبش توی فاو شیمیایی شده  است؟ ایوبی که پابند بیمارستان نبود و به محض بستری شدن می پیچاند و در می رفت از بیمارستان و برمی گشت جبهه!

 صدای مناجات از بلندگوی مسجد می پیچد توی اتاق. زیر لبش می گوید « توکل برخدا. ایوب همه ی زندگی منه. نباید کم بیارم. من باید به ایوب روحیه بدم. ایوب احیای منه و من عاشق احیای ایوب» و اشک هایش را پاک می کند و بلند می شود. سرش می خورد زیر سینی داروهای ایوب و داروها پخش می شوند وسط اتاق.

ولشان می کند و می رود سمت ایوب.

ایوب هنوز دارد با یک دستش قفسه سینه اش را فشار می هد و سرفه می کند.

زینب می رود و سفره را می اندازدکنار تخت ایوب.

ایوب آرام ماسک را از روی دهانش برمی دارد و با خس خسی که قاطی صدایش است می گوید:

«آخه من که روزی سی چهل تا قرص می خورم ! ده ساله تو حسرت یه روز روزه گرفتن موندم! بیام سحری بخورم که چی؟»

چرا بیخیال نمیشی زینب.  من که روزه نمی گیرم. بخدا من دلم خونه که میبینم همه روزه می گیرن و من نمی تونم.

من دلم خونه که همه شبای قدر احیا میرن و من گرفتار این تختم و تو گرفتار من.

و اشک دوباره حلقه می زند توی چشم های ایوب.

 زینب دوباره خودش را جمع و جور می کند و می گوید : « روزه ی تو از همه ی روزه ها مقبول تره! تو که چشم و گوش و زبون و دست و پات روزه ست . داری برای خدا درد می کشی!  قرص و دوا و یه تیکه نون که روزه ی ایوب من رو باطل نمی کنه. تازه، تو کدوم شب قدر و کدوم احیا مثل احیای ایوب خدا نگامون می کنه؟»

 ایوب دوباره چشمش را می دوزد به سرخی چشمهای زینب و حرفی برای گفتن ندارد.

زینب دوباره شیطنتش گل می کند. « تازه! مثل جوونای این دور و زمونه می خوام بشینی رو به روم ! به هم نگا کنیم.  اینجوری شاعرانه تره! اصلاً می خوای برم شمع بیارم روشن کنم وسط سفره . . . »

لبخند زینب ، ایوب را هم می خنداند و خنده باعث می شود که دوباره سرفه ها عین قطار بیایند توی ایستگاه گلوی ایوب.

هر دو با هم شروع کردند به خندیدن. صدای خنده و سرفه در هم گم می شود.

صدای مرد صاحبخانه دوباره در فضا می پیچد: «دیوونه ان اینا! دیوونه! منو هم دیوونه کردن! ای خدا !»

 صدای اذان بلند می شود.

زینب چادر سفیدش را سر می کند و می نشیندروی سجاده.

«راستی ایوب! ماه رمضون هم تموم شد. امروز روز آخره و امشب شب عید فطر!»

افطار امشب رو مثل هر سال میبریم شهیدآباد کنار دوستات.

راستی ! فطریه ی ما رو رفیقات می دن یا ما باید فطریه ی اونا رو بدیم ؟

ایوب لبخند می زند و ماسک را کمی جابجا می کند.

زینب تمام قد ایستاده است.

الله اکبر .  بسم الله الرحمن الرحیم . الحمد لله رب العالمین . . . .

 

 



:: موضوعات مرتبط: داستان
برای پدرهایی که از آسمان بالای سر فرزندانشان هستند
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۳
بالانویس:
 این دلنوشته را چند سال پیش در روز پدرنوشتم و در سایت های زیادی منتشر گردید. امروز داشتم دلنوشته های قبلی را مرور می کردم.  با خود گفتم شما هم دوباره مرور کنید ، شاید خالی از لطف نباشد.


بهترین هدیه ، بهترین بابای دنیا

 

چشم­هایش را بی­ هدف بین ویترین مغازه­ ها می­چرخاند و نگاهش را بدون اینکه دنبال چیز خاصی باشد در بین رنگارنگ اجناس می ­دواند. شلوغی آزارش می­داد. آدم­ هایی که نگاهشان میان ویترین­ ها بود و حرکتشان به سمت جلو، یا پایش را له می­کردند و یا تنه ­اش می­زدند. چادرش را محکم­تر در دست فشرد. بوی تند ادکلن­ ها در هم ادغام شده بود و ثمره­ اش بویی بود که سرش را می برد به سمت گیج رفتن. احساس کرد چشم­ هایش همه آن رنگارنگ را سیاه می­بیند. قایقی شده بود در دست امواج.

می­خواست قدم­ هایش را تندتر بردارد تا هرچه زودتر از این شلوغی و ترافیک آدم­ ها خودش را خلاص کند. زیر لب مدام خودش را ملامت می­کرد که چرا توی این گرمای طاقت فرسا از خانه زده است بیرون.

اهل بازار آمدن نبود. از همان کودکیش. از همان روزهایی که خاطراتش هم هنوز برایش گنگ و مبهم هستند. از همان روزهایی که هنوز که هنوز است دوست ندارد بیاد بیاورد.

در امتزاج لبخندها و اخم­ ها، اسکناس­­ ها بود که از کیف­ ها درمی­ آمد و دست­های خالی تند و تند پر می­شد.

یاد شب­های عید افتاد. یاد شور و شلوغی خیابان­ ها در آن شب­های سال نو. یاد خریدهای شب عید.

فضا همان فضا بود.

فقط از ماهی قرمز خبری نبود و از کودکانی که به زور لبه چادر مادر را می­ کشیدند به سمت مغازه ای خاص  که یا توپ داشت یا عروسک.

اصلا دوست نداشت به آن روزها فکر کند.

نه به توپ ، نه به عروسک.

از هر دو متنفربود.

شاید برای همین بود که هرگاه دختربچه ­ای را می­دید که بهانه عروسک می­ گیرد، انگار کل وجودش را آتش می زدند.

هر گاه در دست کودکی توپ می­دید ، انگار کل دنیا دور سرش می گشت.

دوباره تصویر همان واقعه جلودیدگانش نقش می بست.

آن واقعه شوم.

آن صدای مهیب. آن انفجار که هستی­ اش را از او گرفت.

سرش گیج رفت. سعی می­ کرد خودش را کنترل کند بین آن همه آدم زمین نخورد.

اما . . .

 

 

زنگ در به صدا درآمد. بدو رفت در را باز کرد. بابا بود. تازه از جبهه آمده بود. با یک توپ سه رنگ زیبا که برای محمد خریده بود. صدای مادر بود که : « فاطمه ! کیه مامان ؟ مامان بیا عروسکت . . . » هنوز مادر واژه عروسک را کامل تلفظ نکرده بود که صدایی مهیب برخاست و همه چیز سیاه شد.

چشم که باز کرد فقط تصویر خانه­ شان را دید که بیشتر شبیه یک تپه از خاک و آجر بود.

عروسکش را دید در دستهای مادر .

 اما گیسوهای عروسک دیگر طلایی و شانه خورده نبود . پریشان بود و قرمز.

توپ کنار حوض افتاده بود . بابا هم . محمد هم . . .

زن همسایه بود که او را بغل کرده بود و از واقعه دور می گرد.

توپ . . . عروسک . . . توپ . . . عروسک. . . موشک . . موشک . .  موشک . .

در آن شلوغی و ازدحام آدم­ها ،زمین خورد .

همه مردم دور و برش جمع شدند.

زن­ها سعی کردند او را به کنج مغازه ای ببرند .

یکی می گفت آب قند . . .

دیگری می­گفت شاید برایش ضرر داشته باشد . . .

صداها برایش مبهم بود . . .

و زیر لب مدام می گفت : توپ . .  عروسک . . .

یک دفعه به خودش آمد .

زنی مدام به صورتش آب خنک می پاشید.

چشم باز کرد .

ممنونم. . .خوبم . . .  بهترم .

سرپا شد.

مردم کمی دور و برش را خلوت کردند.

از مغازه بیرون آمد.

رفت آنطرف خیابان .

تاکسی . . . دربست .

راننده از شنیدن واژه دربست سریع ترمز کرد. ماشین پشت سری سپر به سپرش ایستاد.

راننده ماشین عقبی سرش را از پنجره درآورد و . . .

به راننده گفت : شهید آباد.

راننده ابروهایش را به تعجب بالا انداخت.

نمی دانست چند دقیقه گذشت که خودش را بالای مزار بابا دید. مادر کمی آنطرف­تر بود و محمد هم.

کیفش را باز گرد.

قرآن را درآورد و شروع کرد به زمزمه کردن . . .

بای ذنب قتلت . . .

اشک­هایش با خاک های سنگ مزار بابا مخلوط می شد.

نگاهی به مادر . . . نگاهی به بابا و نگاهی به محمد . . .

کمی آب آورد و ریخت در گلدانی که چند هفته پیش، روز مادر ، برای مادرش آورده بود.

خم شد.

زانو زد.

سنگ مزار بابا را بوسید.

بابا جان کل بازار را گشتم و چیزی برایت پیدا نکردم.

شاید این بوسه تمامی عشقم باشد به تو .

به تویی که از من خواستی سرم را بالا بگیرم بدون اینکه بالای سرم باشی.

بابای عزیزم روزت مبارک.  

 

( یاد و خاطره تمامی پدرهای آسمانی و نیزتمامی رادمردانی که روزی جان را نثار سربلندی سرزمینشان کردند و اگر امروز بودند ، بهترین پدرهای دنیا بودند، گرامی باد )



:: موضوعات مرتبط: دلنوشته، داستان