صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
آشنایی با چند سفره ...
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه دوازدهم خرداد ۱۳۹۷

امان از سفره ...

روایت هایی خواندنی از شهیدان والامقام حسین ناجی و بهمن درولی و ...

 

 

سفره اول:

در منزل یکی از دوستان، برای ناهار مهمان بودیم. سفره ­ی رنگینی پهن کرده بودند. در آن شرایط جنگی که مردم، برای غذای معمولی روزانه ­شان هم دچار مشکل بودند، این سفره، سفره ­ای شاهانه بود. شروع کردیم به خوردن، اما متوجه شدم حسین-شهید حسین ناجی- که کنار دست من نشسته است، به دیوار تکیه داده است و نمی ­آید کنار سفره.

گفتم: «حسین! چرا نمیای جلو!» گفت: «من اصلاً انتظار همچین سفره ­ای نداشتم! این سفره مال ما و امثال ما نیست!» این را گفت و با ناراحتی که در چهره ­اش هم مشخص بود، خواست بلند شود که دستش را گرفتم و گفتم: «ببین! الان ما اینجا مهمون هستیم! این سفره رو که ما پهن نکردیم! به ­خاطر لطفی که مادرش به بچه ­ های سپاه داره و میدونه بچه­ ها درست و حسابی غذا نمی­ خورن این کار رو کرده! کار درستی نیست بلند شی و بری!» حسین با این حرف من قانع نشد و زیر بار نرفت و گفت: «امام علی به فرماندار بصره گفت: گمان نمی‌کردم که تو بر سفره کسانی حاضر شوی که فقرا در آن راه ندارند». موقعیت بحث کردن نبود و حسین هم بدجوری با این سفره خورده بود توی بُرجکش! به زور چند لقمه نان و ماست و سبزی خورد و اصرارها و توجیهاتم برای خوردن برنج و مرغ  نتیجه نداد.

 

شهید حسین ناجی

 

سفره دوم:

بعد از شهادت حسین، «بهمن درولی» یکی از اعضای تیم گزینش سپاه شد. بهمن، خُلق و خوی حسین را به ارث برده بود و رفتارهایی داشت شبیه به رفتارهای حسین. یک شب، ماه رمضان، بچه­ های گزینش را برای افطاری دعوت کرده بودم. بهمن، مثل حسین، تأکید کرد که سفره ساده باشد و ریخت و پاشی در کار نباشد؛ گفت: «یه نون و پنیر ساده باشه ها! سفره ­ی رنگین نندازی!».

برخلاف نظر بهمن، سفره ­ی رنگینی پهن کردم و چند نوع غذا گذاشتم سر سفره. بهمن وقتی چشمش به غذاهای سفره افتاد، چهره ­اش در هم رفت و گفت: «سید! بنا بود سفره ساده باشه! من گفته بودم نون و پنیر!» به شوخی گفتم: «اتفاقاً نون و پنیر هم هست! شما نون و پنیر بخور!» اما دیدم واقعاً بهمن رفت سراغ نان و پنیر و به غذاهای دیگر سفره­، لب نزد.

  

 

سفره سوم:

این روزها عده ای به بهانه ی کوچکیِ سفره ی فقرا، بر سفره ی گسترده و رنگارنگ و مجلل و معروفی که قبلاً همیشه حاضر بودند، حاضر نشدند.  نمی دانم آیا اینها به یاد سفره ی بی رونق فقرا، بر سفره های خودشان نان و ماست می خورند؟ یا سَر در سفره های رنگارنگ دیگری دارند و ملت را دارند رنگ می کنند؟

این ها اگر نان و ماست خور بودند که قصه قصه ی دیگری بود! به گمانم حق الزحمه رنگ آمیزی شان را از پیمانکار نگرفته اند.

 

 سفره چهارم:

این روزها عده ای دیگر بر سفره ی شامی حاضر شدند و با یک وعده شام و شاید هم وعده ی اندکی مال و مقام، پشیمان شدند که درد مردم چه بود و قرار بود دادِ مظلوم را بگیرند و ماندن بر صندلی سبز را به فریاد سرخ ترجیح دادند.

 

 سفره پنجم:

 مشهور است که ابوهریره کارش این بود که موقع صرف طعام نزد معاویه می رفت و در کنار سفره چرب و نرمش می نشست؛ هنگام نماز و صلوه در پشت سر علی (ع) نماز می خواند. ولی هنگام مصاف از معرکه جنگ دور می شد و در گوشه ای مبارزه دلاوران را تماشا می کرد. وقتی علت این سه حالت را از او سؤال کردند در پاسخ گفت: نماز در پشت سر علی (ع) کامل ترین نماز است و غذای معاویه چرب ترین غذاها و احتراز از جنگ و کشتار سالم ترین کارهاست.»

 

آخرین سفره :

باز هم مجبور شدم سفره ی دلم را باز کنم و بگویم :«عجب حکایتی دارد این سفره!» سفره وقتی رنگارنگ باشد، اینجا دیگر تویی و نَفسَت که کدام را برگزینی؟! نان و ماست حسین را و نان و پنیر بهمن را؟ یا آن لقمه را که ثمره اش بشود ناحق کردن حق یا برای رنگ کردن مردم لب به نان و ماستش هم نزنی ، اما چون به خلوت می روی آن کار دیگر را کنی! یا شاید هم چون ابوهریره آش معاویه را خوردن و پشت سر علی نماز خواندن را عشق است؟!

 

آنان که دردشان درد مردم بود، چون حسین ها و بهمن ها برای آرامش مردمشان از همه چیز گذشتند و هنوز هم  سیدمجتبی ابوالقاسمی و عارف کایدخورده و دیگرانی هستند که با نثار جانشان ثابت کنند که دغدغه شان درد مردم و آرامش و آسایش آنان است و عده ای هم هستند که به نام مردم نان می خورند و عده ای هم هستند که سهمشان را از سفره انقلاب می خواهند و عده ای هم هستند که ابوهریره وار ...

امان از سفره! امان از سفره هایی که به چند دانه گندم، ایمان را درو می کنند و چه لذتی دارد نان و ماست حسین و نان و پنیر بهمن! چرا که هوای نفست را درو می کند نه ایمانت را!

 

   

پانویس:

1- شهید محمدحسین ناجی دزفولی ، مسئول گزینش سپاه دزفول که در عملیات فتح المبین در مورخ 7/1/1361 به فیض شهادت نائل آمد.

2- دانشجوی شهید بهمن درولی  در 20 خرداد 1365 در فاو به شهادت رسید. 



:: موضوعات مرتبط: شهید بهمن درولی، شهید حسین ناجی، متن انتقادی، دلنوشته
به بهانه ی چند نصیحت عاشقانه و عارفانه از شهید حسین ناجی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : دوشنبه پانزدهم خرداد ۱۳۹۶

 بالانویس:

این روزها مجالی پیش آمده است که با زندگی و خاطرات طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی محشور باشم. کتاب زندگی حسین، توسط بچه های گروه روایتگران شهدای دزفول، دارد آخرین مراحل تدوین را طی می کند و ان شاالله به زودی منتشر می شود.

این جملات حسین ناجی ، بدجوری با دلم بازی کرد. دلتان را بسپارید به گرمای کلام عاشقانه اش. چقدر این جملات حال آدم را خوب می کند.

 

بچه ها! عاشق هيچ وقت تظاهر به علاقه نمي­ كند

بخشی از کلام و نصیحت های طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی

 

 اگر عبادت ما بدون روح باشد،‌ بدانید که یقیناً به مرور پوسيده شده و از بين خواهد رفت. اگر عبادت روح نداشته باشد تبدیل می­شود به عادت و عادت هم که ویران­ کننده و عامل مخرب حس و حال معنوي و طراوت روح انسان است

سعي كنيد نماز  که می­ خوانید، عاشقانه بخوانید! روزه که می­ گیرید، عاشقانه امساک کنید! ارتباط برقرار كنيد با محبوب و معشوقی که مدعی دوست داشتنش هستید.در عبادتان تفکر کنید. بیاندیشید که آیا اين عبادت شما، فقط يك رياضت است يا یک رابطه­ ی صمیمانه و دوستانه­ ی عاشق و معشوق؟!

 بچه­ ها! عاشق هيچ وقت در مقابل معشوقش تظاهر به علاقه نمي­ كند، هیچ وقت! اگر اظهار علاقه، تظاهر باشد، دیگر رابطه عاشقانه نیست و اصلاً عشقی وجود ندارد.

بچه­ ها! سعي كنيد عاشق باشيد! عاشق خدمت كردن!‌ منتظر نباشيد كه كسي به شما بگويد خدا قوت، کسی ازتان تشکر کند و یا کسی قدر کار و تلاش و مشقتی را که کشیده­ اید بداند. بلكه تازه منتظر باشيد كه در اين راه تشر و نهيب هم بخوريد.

منتظر باشید تازيانه ­ي زمانه به شما برخورد کند چرا که هيچ كدام از معصومين در آسايش و آرامش به سر نبرده اند.

بچه­ ها! ما خاك پاي خادمين و دربانان معصومين هم نمي­شويم!؟



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین ناجی
به بهانه ی برگزاری یادواره شهید حسین ناجی در دوم فروردین ماه
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۵

بالانویس 1:

مردادماه 95 بود که طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی در «الف دزفول» معرفی شد. (اینجا ). حسین شخصیتی دارد که با یکی دو خاطره نمی شود به آن پرداخت، همانگونه که نمی شود دریا را در لیوان جا داد، اما مرور سبک زندگی و تفکر و دیدگاه های حسین ناجی را باید به عموم مردم توصیه کرد. خصوصاً طلبه ها ، پاسداران و نیروهای نظامی و انتظامی ، مدیران  و خصوصاً مسئولین مجموعه های فرهنگی. حسین شخصیتی خارق العاده ، کم نظیر و از دیدگاه من،  بی نظیر است.

 

بالانویس2:

کتاب خاطرات شهید حسین ناجی نیز که به همت جوانان گروه «روایتگران شهدای دزفول» که یک گروه کاملاً مردمی است و وابسته به هیچ نهاد و ارگانی نمی باشد،  در حال نگارش است و تا کنون شصت درصد پیشرفت داشته است و به یاری خدا تا اواخر اردیبهشت ماه، کار نگارش اولیه آن به پایان خواهد رسید و اگر لطف خداوند و عنایت شهید همچنان مداوم باشد، در نیمه اول سال 96 به چاپ خواهد رسید.

 

بالانویس3:

همایش بررسی ابعاد شخصیتی طلبه و پاسدار شهید حسین ناجی به همت خانواده و رفقای مخلص و بی ریای حسین، قرار است به یاری خدا، چهارشنبه دوم فروردین ماه96، ساعت 8 شب در حسینیه ثارالله برگزار شود. به تأکید توصیه می کنم که حضور در این برنامه را از دست ندهید.

 

 ناجی دل ها

مروری بر چند خاطره ی کوتاه از عارف شهید حسین ناجی به بهانه ی برگزاری یادواره ی شهید

 

 

خاطرات کوتاهی از سیره و سبک زندگی شهید حسین ناجی را در ادامه مطلب بخوانید



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین ناجی
:: ادامه مطلب
به بهانه ی آشنایی با شیرزنی دزفولی که داغ 5 شهید دید
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۵

زینب واره ها هنوز هستند

به بهانه ی آشنایی با مادر شهیدان «ناجی دزفولی»، زنی که داغ 5 شهید دید

 

 

آن قدر خودمان را درگیر ظاهر کرده ایم و باطن را بی خیال شده ایم که این داستان دارد کم کم نفوذ می کند به سرتاسر زندگیمان و این شده است قصه ی همیشگی ما آدم ها.

آنقدر که به فکرپرورش اندام مان هستیم، دغدغه ی پرورش اندیشه مان را نداریم و آنقدر که به زیبایی ظاهرمان می رسیم، کاری به کار، آراستگی باطن نداریم.

گاهی نان شب نداریم برای خوردن ، اما حتماً باید لباسمان، ماشینمان و دکوراسیون خانه مان جوری باشد که توی چشم بیاید و چشم دیگران را دربیاورد.

و این قصه ی دنباله داری است که کم کم دارد فرا می گیرد گوشه گوشه ی زندگی هایمان را و به یقین حجمی از فضای زندگی که با غیرخدا پر شود، از خداوند تهی خواهد شد.

یکی از همین بازی هایی که داریم در زندگی در می آوریم همین نامگذاری روزهاست. روز مادر ، روز پدر ، روز دختر و ده ها روز دیگری که فقط یادگرفته ایم به بهانه ی آن برویم و کادو بخریم و بده و بستان هدیه راه بیندازیم و قاعده می کنیم هرچه کادو گران تر باشد یعنی قیمت عشق بالاتر است و دیگر محبت های کلامی قیمتی ندارد برای مردم.  این روزهای ستاره دار شده می آیند و می روند، اما اصلاً به دلیل آن نامگذاری دقت نمی کنیم و بازهم اسیر ظاهر هستیم و بس.

دیروز روز میلاد حضرت زینب(س) بود و بیش از آنکه مردم دنبال نامی به بزرگی زینب باشند، دنبالی کادویی بودند که بدهند دست پرستارهای زندگی شان و باز هم ظاهر، بی خیال باطن.

 

سرگذشت این مادر صبور دزفولی را در ادامه مطلب بخوانید



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین ناجی
:: ادامه مطلب
به بهانه ی معرفی شهید حسین ناجی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۵

بالانویس 1:

«شهید حسین ناجی» را در یک کتاب هم نمی شود معرفی کرد چه برسد به یک پست از وبلاگ. البته به گمانم قرار است بچه های گروه روایت گران شهدای دزفول، در کتابی روایت گر زندگی حسین باشند.

 

بالانویس2:

عجیب است تمام شهدای «حسین» نامی را که تا کنون معرفی کرده ام، « بی قراری»، خصوصیت مشترکشان بوده است. حسین بیدخ، حسین خبری، عبدالحسین کیانی و .. امروز هم حسین ناجی.  اما بی قراری حسین ناجی اندکی تفاوت دارد با بقیه. بگمانم شهید حسین ناجی را یک جورهایی باید از «بکائین» - کسانی که بسیار گریه می کنند- دانست.

 

 

انگار همه ی «حسین»ها  بی قرارند

به بهانه ی معرفی عارف شهید حسین ناجی

 

فرار از مدرسه

حسین کلاس اول و دوم ابتدایی را با موفقیت در دبستان رازی دزفول پشت سر می گذارد، اما کلاس سوم بی رغبت می شود برای مدرسه رفتن و مدام فرار می کند از مدرسه، به گونه ای که مادر گاهی دستش را می دهد دست مستخدم مدرسه تا مراقبش باشد که در نرود.

روزی مادر، حسین را صدا می کند تا با محبت و مهربانی دلیل فرارش را ازمدرسه، از زیر زبانش بیرون بکشد و پاسخ حسین، مادر را شگفت زده می کند: «مامان! خانم معلم بی حجاب میاد سر کلاس! ازش بدم میاد! نمی تونم بی حجاب بودنشو تحمل کنم!»

مادرکه تازه می فهمد باطن و روح مصفا و چشم های پاک حسینش، او را رویگردان کرده است از مدرسه رفتن، به تصمیم فرزند 9 ساله اش احترام می ­گذارد و با ترک تحصیل حسین از مدرسه ی روزانه موافقت می کند.

حسین درس را ول می کند و می شود شاگرد میوه فروش، هرچند بعدها وقتی طلبه می شود در مدرسه آیت الله نبوی دزفول و مدرسه فیضیه قم، همزمان با طلبگی، دوره ابتدایی و راهنمایی را هم به بهترین شکل می­گذراند.

 

 بی قرار

دوران طلبگی و همسایگی با حریم فاطمه ی معصومه(س)، از حسین استاد اخلاقی بی نظیر ساخته است که در تمامی حرکات و سکناتش نمود دارد. اینکه در خدمت سربازی اش در رژیم ستمشاهی، به جرم روزه داری ساعت ها روی آسفالت داغ سینه خیز برود و صدایش در نیاید. اینکه آنقدر رقیق القلب باشد که با شنیدن آهنگ «مناجات خمس عشر» ، «زیارت جامعه کبیره»، «دعای کمیل» و هر نجوای عاشقانه ای دیگر، اختیار از کف دهد و ضجه هایش تا عرش بالا رود. گریه هایی که تصویرش را بارها و بارها رفقایش می بینند و ضجه هایی که بارها از حسین می شنوند و در یک کلام حسین کوهی می شود از بی قراری برای فتح  سلسله جبال وصال.

چنانکه گاهی اوقات در بين روز صداي بلند گريه‌اي از دور، دوستانش را متوجه خود مي‌ کند و آنگاه که به دنبال صدای ناله می روند، تصویر حسین را می بینند که لابه لای صخره ها خلوتی برای خود ساخته است و مفاتیح به دست، دارد با معبود نجوا می کند.

 

این عکس را حتما بی خبر از شهید، شکار کرده اند

کار به آنجا نمی رسد

چند روزی به فتح المبین مانده است که دوستی او را مشغول لباس شستن می بیند. کنایه ای می زند به حسین که «دیگه باید یکی پیدا کنی لباساتو برات بشوره!» و حسین برمی گردد و با لبخند می گوید: «کار به آنجا نمی رسد . . . »

  

سوزان مثل کوره

شب جمعه، دست مجید را می گیرد و می گوید: «باهام میای ؟» مجید می پرسد: «کجا؟» و حسین در جوابش می گوید:«حالا میریم می بینی!» نوار دعای کمیل حاج صادق و ضبط صوت کوچکش را برمی دارد و راه می افتند. توی ماشین دوباره مجید سوالش را تکرار می کند: «حسین! کجا می خوای بری؟» و پاسخ حسین به التهاب مجید پایان می دهد. «شهیدآباد»

حسین می رود و کنار مزار شهدا و رو به کوره های آجر پزی که مانند قله ای از آتش در دل شب نور می دهند، می نشیند. نوار دعای کمیل را روشن می کند و چشمانش را می دوزد به آتش کوره ها! آنچنان غرق در گریه می شود که مجید دارد به این مسئله فکر می کند که آیا حسین امشب زنده از شهیدآباد برخواهد گشت یا نه؟  

 

شهید حسین ناجی - سمت چپ

سبزقبا

هر کس گمان می کند که می تواند مانع شرکتش در عملیات شود، می رود و همکلام می شود با حسین، اما دست خالی برمی گردد. نوبت مجید می شود: «حسین! بخدا سپاه بهت احتیاج داره! کسی نمی تونه جای خالیتو پر کنه!» و حسین که این حرف ها برایش تکراری شده است می گوید:«اینا همه حرفه! مگه من کی ام آخه؟»

برای اینکه دیگر مجید ادامه ندهد، حسین او را در آغوش می گیرد و می گوید:«من حتماً برا عملیات میرم و شهید هم میشم» مجید بغضش توی آغوش حسین می شکند و می گوید: «پس حالا که تصمیمت رو گرفتی، یه قول بهم بده! مثل الان که منو تو بغلت گرفتی، روز قیامت هم دستمو بگیر و رهام نکن!» و حسین می گوید : «اگه اجازه داشتم، حتماً» و وصیتی در گوش مجید زمزمه می کند:

« من هرگره و مشکلي تو زندگیم داشتم، «آقا سبزقبا» برام حلش کرده! نيازي نيست که حتی بری تو حرمش!، سر چهار راه هم که بگی برات حلش مي‌کنه. من سفارش اين آقا رو مي‌کنم بهتون!  به بچه ها بگو که اين سيد با کرامتيه! خیلی  کم توقع و سریع الاجابته ؛ بهش توسل کنيد مشکلاتتون حل میشه!  هوای آقا سبزقبا(ع) رو داشته باشید که حق بزرگی بر گردن مردم دزفول داره  و اعتبار ویژه ای هم پیش خدا داره »

 

و بی قراری حسین 7/ فروردین/61 در مرحله دوم عملیات فتح المبین قرار می یابد، چه آنگاه که آرام در کنار لاله های بهاری محور عملیاتی سایت 5 بر زمین می افتد و چه آنگاه که پیکرش در شهیدآباد دزفول کنار رفقای شهیدش تا قیامت آرام می گیرد.

 

روحش شاد و یادش گرامی باد



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین ناجی