صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به بهانه ی شهادت حسین کریمی و بهمن رضایی در حادثه تروریستی صفی آباد دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه سی ام مهر ۱۳۹۴

شهادت سرگردان شما بود

 برای حسین کریمی و بهمن رضایی که برای شهادت انتخاب شدند

نه نایی دارم که بنویسم برایتان و نه رمقی که بغضم را همین جا بشکنم  و زار زار گریه کنم. گریه نه برای شما که شما گریه می خواهید  چکار؟  من خودم را می گویم و گریه به حال خودم را. شما که مهمان هستید این روزها بر سفره ای که نه ابتدا دارد و نه انتها و مگر می شود انسان با لباس عزای حسین باشد، توی هیات باشد و همان جا تقدیرش بچرخد سمت پرواز و برود سمت آسمان و آقایش بی خیالش باشد؟

همان آقایی که خون سرختان در تلفیق پیرهن سیاه عزای او ،  زیباترین جلوه ی عاشقی را تفسیر کرد.

نه نایی دارم  که بنویسم برایتان و نه رمقی که بغضم را همین جا بشکنم و زار زار گریه کنم.  امشب آن قدر از علی اکبر خواندند ، آن قدر از شهدا خواندند ، آن قدر از شهادت گفتند که باز هم همان حس نرسیدن و جاماندن آمد سراغم و این وسط وقتی چشمم افتاد به تصویر شما ، دیگر حال خودم را نفهمیدم.

انگار کن چندین پرنده را توی قفس که از بس توی قفس بوده اند و عادت کرده اند به میله ها ، که دیگر یادشان رفته است بال دارند و بال مال پریدن است. یادشان رفته است درد قفس را و این ها همه از سرخوشی با همقفس هایشان بودن است.

اما انگار کن یک روز همین پرنده ها چشم باز کنند و ببینند یکی از همقفس هایشان ، خودش را از شر میله ها رها کرده است و توی باغ آن سوی پنجره دارد عاشقانه پرواز می کند. پرنده ها تازه یادشان می آید قفس را و گرفتاری قفس را و درد قفس را.  داغشان تازه می شود و با حسرت چرخ زدن های پرنده ی رها شده را تماشا می کنند و آن موقع است که کز می کنند کنج قفس.

تازه یادشان می آید که احساس کنند چقدر جایشان تنگ است و چقدر حالشان بد.  اما چاره چیست؟ پرنده ی همقفسشان رفته است و رمز قفس شکستن را با خود برده است و دیگر سمت قفس هم نمی آید.

فقط حسرتی می ماند برای مابقی پرنده های توی قفس.

و من امروز حس همان پرنده ی توی قفس  را دارم. هر بار که دیگر دارم عادت می کنم به این قفس، به این تنگی ، به این زندان و به این میله ها . وقتی که دیگر دارم عادت می کنم به این دانه هایی که برایم می ریزند دل خوش کنم . وقتی که دارم  انس می گیرم با درد جاماندن از شما و خیال پرواز را بی خیال می شوم،  یک نفر بال می گشاید و من می مانم و تصویر یک تابوت سه رنگ که روی دست ها می رود سمت بهشت آباد و قاب عکسی که پیشاپیش تابوت دارد به من لبخند می زند.

تشییع باشکوه شهدای عملیات تروریستی صفی آباد دزفول

و من حال همان پرنده را دارم. وقتی که دیگر نا امید می شوم از قفس شکستن ، یکی از شما راهی باز می کند به سمت آسمان و باز هم من و حسرت. حسرتی که انگار دست تقدیر نمی خواهد این حسرت، انتهایی داشته باشد.

 همان ابتدای داستان گفتم که : نه نایی دارم  که بنویسم برایتان و نه رمقی که بغضم را همین جا بشکنم و زار زار گریه کنم. آمده بودم یک جمله بگویم و بروم و بر خلاف همیشه ی الف دزفول که درد دل هایش طولانی است ، این بار کوتاه بنویسم.

آمدم بهتان بگویم ممنونم از شما.  طعنه نمی زنم خداییش.  درست است که باز هم با رفتنان درد در قفس بودن را برایم تازه کردید و این زخم کهنه سرباز کرد و مرهم یافتنش کمی طول می کشد.

اما رفتن شما حرفی تازه داشت برایم. پیامی که گویاتر از آن نشنیده بودم. آمدم تا بگویم خیلی ها دارند در به در دنبال شهادت می گردند.  خیلی ها سرگردان و حیرت زده دارند در پس کوچه های باقی مانده ، پی ردپای شهادت می گردند. اما شما با رفتنتان واقعیت تازه ای را فریاد کردید.  واقعیتی که هیچ گاه به آن نگاه نکرده بودم.

این که اگر آدم لیاقتش را پیدا کرد ، شهادت دنبالش می گردد و این شهادت است که درد به در دنبال ردپای انسان می گردد تا به وصالش برسد. شهادت است که سرگشته و سرگردان می خواهد از انسان شهید بسازد.

نمی دانم چه کردید که شهادت سرگردانتان شد و عاقبت شما را با لباس عزای حسین درب هیات دید و چه معراجی بهتر از هیات و چه لباسی بهتر از لباس عزای فرزند فاطمه و چه رنگی بالاتر از سرخی خون. خونی که بر لباس سیاه حسین نقش می بندد و تکثیر می شود.

و شهادت در روزگاری که  روزگار جهاد نیست هنر است و شهیدش هم هنرمندی واقعی، چرا که سه رنگ شدن تابوت آدم هنر می خواهد و این وسط باز من می مانم و حس همان پرنده ی مانده در قفس.

نه نایی دارم  که بنویسم برایتان و نه رمقی که بغضم را همین جا بشکنم و زار زار گریه کنم. پلک هایم به اندازه ی آواری سنگین، دارند سنگینی می کنند. فقط شما را به خدا، آن طرف هر کدام از این بچه های شهید را دیدید ، سلام برسانید و بگویید فراق دارد آبمان می کند. بگویید : «چاره ای؟ درمانی؟ راهی؟ »

و مگر چاره ای جز ظهور هست و درمانی به جز دیدار و راهی بجز راهی که به خانه ی آقایمان ختم می شود. بگویید آن ها هم دست بردارند به دعا برای آن اتفاق بزرگ. برای آمدن مردی که تنها آرزوی ناتمام ماست. شنیده ام دعای شهدا مستجاب می شود. پس هم خودتان و هم به بقیه بچه ها بگویید دعا کنند. آمدن آقا تنها امیدی است که زنده نگهمان داشته است. توی این قفس. پشت این میله ها. 

حال که تقدیر شما بر رفتن قرار گرفت و تقدیر ما بر ماندن ،  دعا کنید که در تقدیرمان دیدار یار را هم بنوسیند ، چون اگر این هم تقدیر ما نشود، دیگر به چه امیدی زنده باشیم، دق مرگ می شویم توی این قفس. پشت این میله ها. میله هایی که مانع اند. مانع بین ما و شما.

کاش روزی برسد که شهادت ما را نیز انتخاب کند و برساند به شما و چقدر زیباست که آن شهادت در رکاب یار باشد. در رکاب موعود. آن زمان که پرچم سرخ لبیک یا حسین (ع) در دست ، فریاد می زند :«انا بقیه الله»

 



:: موضوعات مرتبط: شهید حسین کریمی، شهید بهمن رضایی
گزارشی از یک هیات نوپا و جوان با ویژگی های منحصر به فرد در دزفول
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : شنبه بیست و پنجم مهر ۱۳۹۴

بالانویس:

متن گرچه طولانی است ، اما این همه واژه هم به گرد پای شور و عشق  یک عده جوان که باعث شد تا نصف شب بیدار باشم و بنویسم ، نمی رسد. چرا که این متن را نهایتاً نهایتی هست و عشق این جوانان بدون نهایت.

تقدیم به همه ی جوانان پر از شور و شعور حسینی هیات روضه الزهرا(س) مسجد شهدای کربلای دزفول

 

«روضه الزهرا(س)»، هیأتی متفاوت ، پر از شور و شعور و ابتکار

حتماً برای یک شب هم که شده، این هیأت ویژه را تجربه کنید

 

ماشین را سر کوچه پارک می کنم و آرام آرام می روم سمت مسجد. در اولین برخورد، بچه های هیأت را می بینم که آرام و مودبانه با لباس فرم ، مشغول هدایت وسایل نقلیه هستند. جلوتر می روم  و هرچه جلوتر می روم اشتیاقم بیشتر و بیشتر می شود. یک میز بزرگ و اسباب مخصوص چای اولین تصویری است که از دور  و در روشنای نورافکن های روبروی هیأت خودنمایی می کند و این وجه مشترک تمامی هیأت هاست. اما من به دنبال تفاوت ها آمده ام. آمده ام رمز محبوبیت و شهرت این هیأت نوپای شهر را که من دورادور از آن شنیده ام، از نزدیک ببینم. هیأتی که ثمره فکر و تلاش و تعهد تعدادی جوان مخلص، خلاق، مبتکر و عاشق اهل بیت(ع) و انقلابی است .

هیأتی که در مسجد «شهدای کربلا» ، یکی از مساجد نوپای شهرستان دزفول برگزار می شود. مسجدی که با تلاش بیش از 60 خادم جوان تا به این مرحله رسیده است و حتی بسیاری از کارهای بنایی و ساختمانی آن همین جوانان انجام داده اند.

روبروی مسجد می رسم. در کوچه ی کناری مسجد، محل ورود خواهران با یک بنر بزرگ مشخص شده است.  می خواهم به عادت مابقی هیأت ها دنبال کیسه ای برای کفش هایم باشم که یک بنر بزرگ پیش رویم نقش می بندد : «کفشداری»!

بچه ها قسمتی از پیاده رو را تبدیل کرده اند به کفشداری و چندین جوان با لبخند در گرفتن کفش هایم از هم سبقت می گیرند و من همین جا اولین ابتکار بچه های هیأت را می بینم. از دردسر حمل کفش ها، رها می شوم و هنوز وارد مسجد نشده ام که یک بنر بزرگ دیگر  توجه ام  را جلب می کند. این بار عبارت «مهدکودک» را با تعجب می خوانم. حالا«کفشداری» یک چیزی، اما «مهد کودک »  دیگر چه صیغه ای بود؟

از اولین نفری که حس می کنم از بچه های هیأت است می پرسم :« این مهد کودک مال هیأته» لبخندی می زند زد و می گوید: «آره! برا بچه ها تو چند گروه سنی برنامه های مختلفی داریم که هم پدر و مادراشون راحت بشینن تو هیأت و استفاده کنن و هم خود بچه ها یه چیزایی یاد بگیرن!»

 

هنوز  وارد هیأت نشده،  این ابتکار فوق العاده نیز خودش را نشان می دهد و من یاد یکی از دوره های مدیریت تشکیلاتی می افتم که استادمان می گفت:«یکی از مهمترین موارد در کار تشکیلاتی  وجود «ویژگی ممتاز» بین تشکیلات شما با دیگران است، ویژگی یا ویژگی هایی که در تشکیلات دیگر اصلاً وجود نداشته باشد »  ویژگی ممتازی مثل ایجاد مهدکودک باعث می شود که خودم را برای مواجهه با ابتکارهایی دیگر هم آماده کنم.

وارد راهروی ورودی مسجد می شوم. دیوارها با پرده های سیاه رنگی پوشیده شده است و تمثال های فوق العاده جذاب شهدا با نورپردازی بسیار زیبا در دو طرف باعث می شود که احساس کنم شهدا درب هیأت ایستاده اند و دارند خوش آمد می گویند و من این را هم به ابتکارات این بچه ها اضافه می کنم.

اولین بار  است که پایم را توی مسجد شهدای کربلا می گذارم. سالنی بزرگ با یک دکور بزرگ و ویژه و زیبا و نورپردازی حرفه ای در انتهای سالن که خداییش زیبایی در زیبایی است. در و دیوار و سقف مسجد هنوز سیمانی و آجری است و سفید کاری نشده، اما تمامش را با پارچه های سیاه پوشانده اند به طوری که آدم  اصلاً  احساس نمی کند که مسجد هنوز نیمه ساز است.

می روم و گوشه ای می نشینم، اما نگاهم مدام در حال گردش است. برنامه برخلاف بسیاری از هیأت ها سر ساعت موعودش آغاز می شود و باز هم من تفاوت هایی در آغاز برنامه می بینم.  یک حزب قرآن خوانده می شود، به یاد شهدای کربلا و شهدای واقعه ی منا و شهدای جنگ تحمیلی وپس از آوای دل انگیز قرآن، وصیت نامه ی یکی از شهدای محل قرائت می شود که طرح فوق العاده ای است.

سپس مجری سخنران را دعوت می کند و من دیگر آماده می شوم که از این جا به بعد قصه ی تکراری همه ی هیأت را ببینم ، اما می بینم که سخنران هم می نشید روی منبر و آنگاه همه با هم دعای فرج می خوانند. «الهی عظم البلا . . . » 

سخنران شروع می کند به صحبت و صحن مسجد کم کم پر می شود به طوری که مردمی که کمی دیرتر می آیند باید روی فرش هایی بنشینند که روی آسفالت خیابان پهن شده است.

متفاوت ترین صحنه همین پرشدن مسجد است. همه آنان که وارد می شوند جوان هستند. من تا بحال هیأتی به این کیفیت ندیده ام. تمام هیأتی هایش جوان هستند و کمتر آدم سن و سال داری بین جمعیت دیده می شود و چقدر هم  منظم می نشینند تا جا برای دیگران باشد.

استاد«علی مخدوم» به انتهای بحث رسیده است و «صلی الله علیک یا اباعبدالله» را که می گوید جرقه هایی از گریه بین جمعیت شنیده می شود و تا مداح بخواهد مداحی اش را با دعای سلامتی امام زمان(عج) شروع کند، صدای گریه قطع نمی شود.

شور غریبی برپاست. مداح برنامه اش بسیار منظم است. روضه اش را شروع می کند و گام به گام و مرحله به مرحله نواها و شورها و نوحه های متفاوت می خواند. عجب شعر های پر مضمونی. اشعار و نوحه هایی پر از شور و پیام های عاشورایی  و انقلابی.  خداییش لذت می برم از این همه حسن سلیقه ی مداح در انتخاب اشعار به روز و زیبا. حتی از داعش و یمن و سردار سلیمانی و شهید همدانی هم می خواند و جوانان پر شور سینه می زنند و گریه و اشک لحظه ای قطع نمی شود.

بر خلاف برخی از هیأت هایی که فرهنگ سینه زنی­شان مناسب فرهنگ دزفول نیست و گاه اشعاری سبک و یا موهن می خوانند که در شان اهل بیت(ع) نیست و یا حرکاتی انجام می دهند که به عزاداری شبیه نیست، این جا در تلفیق نوآوری در سبک های سینه زنی و نیز حفظ سبک های سنتی و همچنین اشعاری فوق العاده پرمضمون، بین جوانانی متین و باوقار شور و غوغایی عاشورایی برپاست. بی اختیار اشک می ریزم. اصلا دیگر نیازی به روضه و شعر نیست.کافی است فقط شور و حرارت عزاداری این بچه ها را نگاه کنم. این شور خودش روضه ای کامل است که باران اشکم را نازل می کند و دوست دارم  بروم و بین این بچه ها ، فارغ از هر آنچه هستم،  عاشقانه و با شور حرارت یا حسین بگویم و سینه بزنم و اینجاست که با تمام وجود درک می کنم :« إنَّ لِقَتْلِ الْحُسَيْنِ حَرَارَةٌ فِي قُلُوبِ الْمُؤْمِنِينَ لَنْ تَبْرُدَ أَبَداً»

آدم دوست دارد همین لحظه آقا ظهور کند و این بچه ها در رکابش تا شهادت بروند و عجب شور و حالی کربلایی گرفته است به خود این هیأت و هر سو را که نگاه می کنم بغض است و اشک و گریه و البته شور و شعوری مثال زدنی.

کلکسیون نوآوری در مداحی را  « حاج مهدی تدینی » زمانی به اوج کمال می رساند که شروع می کند به «رجز خوانی».

یک بخش ابتکاری در مداحی که رجزهای شهدای کربلا را  به همراه معانی بلندش از روی مقاتل می خواند و این جا شور جوانان به حدی است که انگار خودشان دارند روبروی لشکر عمر سعد رجز می خوانند و از عمق جان فریاد می زنند.

زمان رو به پایان است و این همه شور رو شعله ور شدن. اصلاً دلم نمی خواهد برنامه تمام شود. سرشار از حس غریبی که دارم، می بینم ویدیو پروژکتور روشن می شود. حاج مهدی شروع می کند به حماسی خواندن  و اشعاری بیت بیت روی پرده ظاهر می شوند و تمام جمعیت با هم  و همنوا می خوانند. چقدر صحنه زیبا و پر شوری است این صحنه. مو به تن آدم سیخ می شود از این همه شور. اشعاری که تلفیقی از تمام زیبایی هاست از شهدای کربلا بگیر تا شهدای دفاع مقدس و شهدای حادثه ی منا. از پیام ها و شعارهای انقلابی بگیر تا فریادهای حمایت از ولی زمان نائب برحق  امام موعود و نیز اشعاری در طلب ظهور حضرت.

زیبایی در زیبایی، شور در شور، عشق در عشق ، هر چه بخواهی این جا پیدا می کنی و آخر سر هم همه رو به قبله و دست دعا و فرشتگانی که تا عرش بالا می برند این دعاها را.

من که شب های عملیات را در 8 سال دفاع مقدس درک نکرده ام. ولی حتماً باید چنین صحنه هایی بوده باشد. صدها جوان که با اشک و شور عزای مولایشان را برپا کرده اند.

حسرت زده از ساعت هایی که مثل برق گذشت ، آرام آرام  می روم سمت درب خروجی که باز هم با یک خلاقیت دیگر رو به رو می شوم. صندوق های کوچکی با نام و آرم هیأت که برای کمک های مردمی تهیه شده و در اختیار مردم قرار می گیرد تا مبالغ اهدایی شان را در این ایام محرم و صفر در آن ریخته و سپس به بچه های هیأت تحویل دهند و چقدر کار زیبا و محترمانه ای است.

سینی های چای روی دست جوانان برای پذیرایی دست به دست می شود و بر خلاف بسیاری از هیأت ها که در ظروف یکبار مصرف چای می ریزند، اینجا فکر سلامتی مردم را هم کرده اند و یک سینی پر از لیوان های شیشه ای چای تعارفم می کنند و من یک لیوان بر میدارم و خداییش هیچ چایی چای روضه نمی شود.

چه خاطره ای شد امشب برایم.

خیابان روبروی مسجد موج می زند از مردم، از مرد و زن و پیر و جوان و البته اکثراً جوان و همین جا با خودم می گویم آفرین به این همسایه های مسجد. همسایگانی که این همه شلوغی را به عشق اهل بیت(ع) تحمل می کنند و علاوه بر این که اعتراضی ندارند، خانه و امکانات منزل خود را هم در اختیار هیأت قرار داده اند و همین امر مجموعه را مردمی تر جلوه می دهد.

صدای مجری برنامه هنوز دارد از ابتکارات این بچه ها رو می کند. از مسابقه ی پیامکی که هر شب برگزار می شود و فردا شب برنده هایش مشخص می شوند و نیز از تمام فایل های صوتی و برخی فایل های تصویری برنامه که بلافاصله روی سایت اینترنتی هیأت قرار می گیرد.

همه ی این ها را که گفتم باید باشی تا ببینی. باید باشی تا حس کنی. باید باشی تا درک کنی، که نه با حلوا حلوا کردن دهان شیرین می شود و نه شنیدن مثل دیدن می شود.

جز تحسین این بچه ها و دعا برایشان کاری از دستم بر نمی آید. هیأتی که با وجود یک مسجد نیمه ساخته  و بدون سفیدکاری و کاشی کاری و . . . راه افتاده است، اما  با برنامه های فوق العاده متفاوت، نو،  ویژه و زیبا که ثمره ی اعتماد به نسل جوان و بکار گیری شور ، حرارات ، تفکر و پتانسیل جوانان خلاق و پر انرژی شهر است، توانسته است در اولین سال های ظهورش ، موفقیتی چشم گیر داشته باشد.

هیأتی که جوانان و خادمانش اکثر وسایل هیأت را از خانه هایشان آورده اند. از فرش ها بگیر تا تلویزیون هایی که تصاویر هیأت را برای افراد خارج سالن پخش می کند.

این هیأت همه اش اتحاد است و همدلی و شور و دست به دست هم دادن و یک دل شدن در عزای امام غریبان و در همه ی برنامه هایی که زاییده اتاق فکر خلاق این هیأت است.

هیأتی که از طرف هیچ نهاد و ارگانی پشتیبانی نمی شود و مثل برخی از مساجد و هیأت های بزرگ شهر بودجه های میلیونی از طرق مختلف به آن تزریق نمی شود. همه اش مردم هستند و علاقه و ارادتشان به اهل بیت(ع). همه اش مردمند و عشقی که حرارتش در مراسم های این هیأت شعله می کشد و البته درست است که بچه های این هیأت با هر زحمتی که هست امکاناتشان را ردیف کرده اند، اما باید همین جا از تمامی افراد خیر و عاشق اهل بیت(ع) دعوت کرد تا در صورت امکان هر گونه کمکی را که می توانند به این مسجد و جوانان فعال و خلاقش داشته باشند، چون یقیناً برگزاری مراسمی در چنین سطحی بدهی های زیادی را به دنبال خواهد داشت که با نظر اهل بیت(ع) و دست خیر خادمین اهل بیت(ع)، این بدهی ها مرتفع خواهد شد.

 

همین جا باید به بسیاری از آقایان مسئول و عضو هیأت امنای، هیأت های دزفول «تذکری ویژه» داد.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که در هیأت امناهایشان حتی یک جوان راه نمی دهند و همه با بیش از پنجاه سال سن، فقط فکر خودشان را انتهای ابتکار و خلاقیت می دانند.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که خود را درگیر یک مشت برنامه تکراری و کلیشه ای کرده اند و گاه با بالاترین رقم بودجه ها ، کمترین نوآوری و جریان سازی فرهنگی را هم ندارند و جالب است که مدعی فرهنگ و فرهنگ سازی هم هستند.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که افتخارشان این است که فلان سخنران یا فلان مداح کشوری را دعوت کرده اند و توجهی به مسائل دیگر ندارند.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که به انرژی و پتانسیل و البته سلایق جوانان اهمیت نداده و بدون توجه به نظرات مردم و خصوص جوانان که قلب تپنده ی هیأت ها هستند، راه خودشان را می روند.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که افتخارشان این است که فلان مسئول و فلان مقام از هیأتی هایشان هستند و یا این که با اعلام رقم تعداد غذاهای نذری که پخش می کنند، گزارش کارشان را غنی می کنند.

به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که مدام ریزش نیرو دارند، اما به ساختمان و عمارت و زیبایی فضایشان می نازند و چشم روی مهم ترین بخش داستان یعنی منابع انسانی جوان و پرشور و خلاق بسته اند و این جوانان را تحویل نمی گیرند و یا اگر هم تحویل بگیرند برای انجام کارهای دسته دو یا دسته سه هیأت است ، نه برای اتاق فکر هیأت.

و به بسیاری از هیأت ها و مساجدی که فقط عزرائیل می تواند یک جای خالی در هیأت امناهایشان ایجاد کند.

به این آقایان باید گفت که «چشمتان را باز کنید!»

ثمره ی فکر جوان و اخلاص و خلاقیت جوان و اعتماد به جوانان می شود هیأتی مثل روضه الزهرا(س). هیأتی که در سال های آتی به لطف صاحب این روزها یقیناً از بزرگترین هیأت های شهر خواهد بود و هیأتی فرهنگ ساز و جریان ساز، نه منفعل و اسیر تکرار.

«روضه الزهرا(س» می تواند الگوی مناسبی هم برای هیأت های نوپا و هم برای هیأت هایی باشد که سال ها از طول عمر آنان گذشته است و دچار انفعال و تکرار شده اند و امید دارم که سال به سال اخلاص ، ابتکارات و خلاقیت های این عزیزان در جذب جوانان و بها دادن به سلایق و خواسته های آنان بیشتر شود ، چرا که یقین دارم تعداد بسیاری از این جوانانی که برای هیأت پایشان به مسجد باز شده است، بعداً از بچه مسجدی های همین مسجد می شوند و افتخار آفرین.

 

می روم سمت ماشین. تصمیمم را گرفته ام. امسال اگر عمری باشد ، هر دوازده شب را می آیم در بین این عاشقان پر شور و چه جایی بهتر از این جا. شاید در بین این اشک های عاشقانه خدا حاجت مرا هم داد.

 

هیأت «روضه الزهرا(س)» مسجد شهدای کربلای شهرستان دزفول ، واقع در خیابان جهاد نبش خیابان حضرت رسول(ص) از شب اول تا شب دوازدهم محرم رأس ساعت 20:30 با سخنرانی حجه الاسلام والمسلمین استاد «علی مخدوم» و مداحی «حاج مهدی تدینی » برنامه سوگواری و عزاداری خواهد داشت و البته متغیر نبودن سخنران و مداح نیز از ابتکارات این بچه هاست که نه تنها رکود و تکراری بودن به دنبال ندارد، بلکه به دلیل آشنایی با نوع اجرای برنامه مداح هر روز برنامه نظم بیشتری دارد و منسجم تر می شود.

 

 از همه ی همشهریان عزیز دعوت می کنم ، حتی یک شب هم که شده این هیأت و شور و نور و معنویت حاکم بر آن را تجربه کنند.   

مطمئن باشید که شبی متفاوت ،  خاطره انگیز و تکرار نشدنی خواهید داشت.

 



:: موضوعات مرتبط: متن انتقادی
به بهانه بستری شدن جانباز شیمیایی شهرم «منصور محمد مشعلی زاده» در ICU
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه بیست و یکم مهر ۱۳۹۴

بالانویس:

دوماه پیش بود که با تعدادی از دوستان رفتیم خانه شان. اولین تصویری که توی چشم می خورد، تعدادی کپسول قد و نیم قد اکسیژن بود که در حیاط خانه شان خودنمایی می کرد. افتاده بود روی تخت و با ماسک اکسیژن به سختی نفس می کشید. همسرش آمد به استقبالمان. شیرزنی که آثار سختی هایی که کشیده بود را چهره اش فریاد می زد.  رضا هم آمد. رضا و خواهرش سارا، هر دو بر اثر تاثیرات شیمیایی بابایشان ناشنوا به دنیا آمده بودند و این داستان را غم انگیز تر می کرد.

او که با 20 درصد باقیمانده ی ریه اش قریب به یکسال بود زمینگیر شده بود و خانه نشین و از در خانه هم بیرون نرفته بود. از دردهایش گفت و از کارهایی که باید برای او می کردند و نکردند. از بی خیالی آنانی گفت که دغدغه اش را نداشتند و اما شکر و حمد خدا و تقدیر از همسرش از زبانش نمی افتاد.

امروز فهمیدم که جانباز شیمیایی عزیز شهرمان «منصور محمد مشعلی زاده» به دلیل مشکلات شدید تنفسی اش در ICU بیمارستان گنجویان بستری شده است و حالش اصلاً خوب نیست.

در این آغاز شب های عزیز محرم ، همه برای شفای این جانباز قهرمان و سرافراز شهر دست به دعا بردارید.

 

 

اینجا «مشعلی» سوسو می زند

به بهانه بستری شدن جانباز شیمیایی شهرم «منصور محمد مشعلی زاده» در ICU بیمارستان گنجویان دزفول

 

کم کم دارد یک سالی می شود که بجز تصویر سفیدی سقف اتاق، تصویری ندیده ای. هوای شهر آن قدر گرد و غبار فراموشی به خود گرفته است که نمی شود با آن نفس کشید.  ته مانده ی ریه ات را بسته ای به نسیم مصنوعی اکسیژنی که نه از سرسبزی و طراوت درختان و باغ ها ، بلکه از کپسول اکسیژنی زهوار در رفته  نشأت می گیرد که تمام قد، کنج اتاق ایستاده است، تا تو همین طور نیمه جان هم که شده بنشینی و از پای نیفتی.

گاهی مثل برق گرفته ها  قفسه سینه ات یکباره منقبض می شود و همزمان چشمهایت را می بندی و صورتت را از درد جمع می کنی و دوباره همان آش و همان کاسه. درد و سوز سینه، امانت را بریده است، اما تو به قول خودت با دردهایت خو گرفته ای و عادت کرده ای به این همه اسپره و قرص و دارو و به این کپسولی که تمام قد ایستاده است تا تو از پای نیفتی. هر چند که قریب به یک سال می شود که این تخت زمین گیرت کرده است و نمی گذارد حتی یک سرک توی کوچه بکشی و نگاهت را بیندازی به بیرون درب خانه. آن طرف خیابان. همان جا که گفتی آرزو دارم چند درخت بکارند و مگر برآورده کردن این آرزویت چقدر برای این مسئولین هزینه داشته است که تا کنون برآورده نکرده اند؟

هشت سال است که دکترها گفته اند باید پیوند ریه شوی ، اما کسی نیست دنبال کارت را بگیرد تا این ریه ی پوسیده را بیندازی دور و تو هشت سال است مجبوری که با همین 20 درصد باقیمانده از ریه ات و به کمک این کپسول اکسیژن که تمام قد ایستاده است، بریده بریده نفس بکشی. نفس زدنی که با این که نه ممد حیات است و نه مفرح ذات ، شکرش را به جای می آوری.

همین ته مانده ی ریه هم دارد معرفت به خرج می دهد خداییش که در این بارش خاک که سال هاست، همنفس خوزستانی ها شده است، سرپایت نگه داشته است و کجایند آنان که باید شرم کنند از تو و از نفس کشیدن تو . آنان که می بینند و عمل نمی کنند. آنان که می گویند تو باید با این گرد و خاک بسازی.

قهرمان شهرم!

این چنین که تو غریبانه افتاده ای روی تخت ، رو به رویت که می ایستم ، شرم می کنم از نفس کشیدن. از این که تو بریده بریده نفس نفس بزنی و من نفس هایم  کیسه کیسه اکسیژن بریزد توی ریه هایم و این جاست که آرزو می کنم ای کاش اهدای ریه هم مثل اهدای خون ساده بود تا قطره ای از دینم را به تو و معرفتت ادا می کردم.

شرم می کنم از همسرت، همان کوه صبری که ردپای سختی ها وناملایمات و البته صبوری ها بر چهره اش به وضوح دیده می شود.

کپسول های اکسیژنی که پایه ثابت دکوراسیون خانه آقای مشعلی هستند

شرم می کنم از رضا و سارای مهربانت که جانبازی را از تو به ارث برده اند و به دلیل عوارض شیمیایی آمیخته در وجودت، ناشنوا به دنیا آمدند و باید تا ابد به زبان اشاره حرف بزنند با تو ، با مادر و با مردمی که قدر بابای قهرمانشان را نمی دانند.

باید با زبان اشاره حرف بزنند با آنان که میزهایشان را از زمینگیری تو دارند و با نام تو نان می خورند.

باید با زبان اشاره حرف بزنند با آنان که نمی گذارند بابایشان یک نفس راحت بکشد.

باید با زبان اشاره حرف بزنند با آنان که تو برایشان مهم نیستی و اگر هم هستی به اندازه ی یک گلدان یا تریبون یا پله اهمیت داری که یا با تو عکس بگیرند ، یا تریبون شوی برایشان برای حرف های بی عمل و یا مثل پله بالا بروند از جسم نیمه جانت.

باید با زبان اشاره حرف بزنند با آنان که زخم یک پلنگ از زخم ریه های تو برایشان مهم تر است و انقراض نسل پلنگ ها از انقراض نسل قهرمانانی دلیر چون تو ، بیشتر دغدغه مندشان می کند.

باید با زبان اشاره حرف بزنند با آنان که حرف زدن معمولی آدم ها را هم نمی فهمند، چه برسد به زبان اشاره  و فقط میز مهم است برایشان و مقام و پیشوند نامشان و دیگر هیچ. این ها باید حفظ شود، به هر قیمتی که شده است. چون تا میز هست عزیز هستند و بدون میز ذلیل.

 

کجایند آنان که شرم کنند از تو و از این تخت و از این کپسول اکسیژن که تمام قد ایستاده است کنارت و کاش به اندازه ی همین کپسول، غیرت داشتند تا بایستند در کنارت و بمانند  سر آرمان هایی که تو بخاطرش به این روز افتادی.

کجایند آنان که از با تو بودن به شعاری بسنده می کنند برای تراکت های تبلیغاتی انتخابات، آن زمان که می گویند :«احساس تکلیف» کرده اند و احساس تکلیف تو کجا و احساس تکلیف آن ها کجا ؟

احساس تکلیف تو زمین گیرت کرده و احساس تکلیف آنها نمک گیرشان کرده است و این نمک را از کیسه ی چه کسی می خورند، خدا می داند و خودشان.

کجایند آنان که  سرمستی شان از تماشای  چلچراغ‌ها و لوسترهای رنگارنگ نمی گذارد ببینند که «مشعلی»  دارد سوسو می زند.

قهرمان!

تو از درد ریه هایت به خود می پیچی و من از درد فراموشی تو و امثال تو و باز هم آن جمله ی معروف شهید حسین بیدخ است که واژه هایش یکی یکی از پیش چشمانم رژه می روند که «می روم تا تو بیایی ، اگر این راه بی یاور بماند، زندگی را از من دزدیده ای . . .!» و خیلی از این آقایان دزد زندگی حسین بیدخ ها هستند، چرا که حسین رفت و آنان نمی روند راه حسین را و مگر حسین نگفت که این افراد دزد زندگانی اش هستند.

و مگر حسین نگفت که یاد من راه من است و این ها نمی روند راه حسین را چرا که راه شهدا ، سکه ندارد و کیسه هایشان پر نمی شود.

 

جانباز قهرمان، مشعلی زاده در ICU بیمارستان گنجویان

و تو ای قهرمان دلیر زخم خورده ی شهرم!

انگار دست تقدیر برای چشم های تو فقط تصویر سقف را نوشته است. اینک که از تصویر سقف خانه دل کنده ای ، باز هم تقدیر چشم هایت تماشای سقف است و این بار سقف بیمارستان. البته این بار آن قدر ریه های نیمه جانت دارد بازی در می آورد که تماشای سقف را هم از تو گرفته است . چشم هایت را بسته ای و این سینه گاه آرام و گاه متلاطم بالا و پایین می شود.

نمی دانم در این وانفسای بریده نفس کشیدنت، آن سوی این چشم های نیمه باز چه می بینی.

تمام آنان را که راه تو و راه رفقای شهیدت را نرفتند به خدا بسپار که خداوند برایشان دارد. خوب هم دارد که « إِنَّمَا نُمْلِي لَهُمْ لِيَزْدَادُواْ إِثْمًا وَلَهْمُ عَذَابٌ مُّهِينٌ »

و تو بیاندیش به این که عمل کردی به « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ فَمِنْهُم مَّن قَضَى نَحْبَهُ وَ مِنْهُم مَّن یَنتَظِرُ وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا »

و ما نیز در این آغازین شب های محرم حسین(ع)، دست دعا برمی داریم تا تو برخیزی و دیگر باره سرپا شوی و در عزای مولایت سینه بزنی.  دستت را بالا ببری و محکم بکوبی روی سینه ای که سال ها زخم عشق و دلدادگی به حسین را با خود به یادگار کشید و عاشقانه اشک بریزی در فراق آقایی که در راه است.

دعا می کنیم توی همین شب ها شفایت را از جانباز بی دست کربلا بگیری و همان دست بریده را بکشد روی سینه ات و تو سالم و سلامت برگردی به خانه.

دعا می کنیم که  دست در دست همسر و سارا و رضای مهربانت ، بروید امام رضا (ع).

دعا می کنیم که لبخند فرزندانت را ببینیم آن لحظه که با زبان اشاره از خدا تشکر می کنند.

به امید آن روز.



:: موضوعات مرتبط: جانباز شهید منصور مشعلی زاده
به بهانه اولین هفته شهادت جانباز شهید حاج محمدحسین نیکی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : چهارشنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۴

بالانویس:

آخرین باری که برای  یک فرزند شهید نوشتم، زمانی بود که هواپیمای شهید حسین طحان نظیف در اردیبهشت ماه 92 ، او را تا بهشت بالا برد و من برای «محمد امین»اش نامه نوشتم و این بار حسی به من می گوید که برای دختر شهید نیکی هم باید قصه هایی را  روایت کنم تا ذکری باشد برایش و بداند که به برکت «قالوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ استَقاموا» ،  باید راهی را برود که «تَتَنَزَّلُ عَلَيهِمُ المَلائِكَةُ» شود و به وعده پروردگارش که فرمود «أَلّا تَخافوا وَلا تَحزَنوا» بتواند به انتهای عشق سرک بکشد و« وَأَبشِروا بِالجَنَّةِ الَّتي كُنتُم توعَدونَ » را با تمام وجود ادارک کند.

 

بعضی دخترها تقدیر غریبی دارند . . .

برای «زهرا» ، یادگار شهید نیکی و برای تمامی دخترانی که با یاد حضور بابای جانبازشان  روزگار می گذرانند

 

عکس تزئینی است

زهراجان سلام

نمی دانم از کجا شروع کنم برای آرام کردنت، که این روزها حتماً  شانه های زیادی سعی دارند آرامش را به وجود تو برگردانند و چه بیهوده تلاش می کنند، چرا که هیچ کدام از شانه ها ، شانه ی بابا نمی شود.

دست های زیادی روی سرت کشیده می شود تا شاید در سایه سارشان، قلبت آرام گیرد و  هیچ کدامشان جای دست بابا را نمی گیرد.

خوب می دانم! همه ی این ها را، خوب می دانم.

اما من امروز فقط آمده ام چند دقیقه ای قصه بگویم و برم و شاید این وسط تو بگویی که این چه وقت قصه گفتن و قصه شنیدن است. آن هم برای تو،  برای تویی که این روزها ، هر ثانیه اش برایت یک سال می گذرد. برای تو که هنوز خانه ی پر از عطر بابا، نمی گذارد قصه ی فراق را باور کنی.

برای تو که هنوز نمی توانی نگاهت را از آن کپسول اکسیژن و آن تخت و آن همه قرص و داروی مانده روی میز، بگیری .

برای تو که  «سکوت» خانه ای که صدای سرفه های بابا را ندارد، برایت از هر صدای مهیبی بلند تر است.

برای تو که ساعت ها دور از چشم مادر خیره می شوی به تصویر بابا و حرف می زنی با او و امان از  حرف زدن با قاب. غریبانه ترین تصویر، تصور همین مکالمه است. این که تو حرف بزنی ، بغض کنی ، گریه کنی و او فقط خیره نگاهت کند و لبخند بزند.

همه ی این ها را می دانم. اما باید قصه ام را برایت بگویم و شاید توی این هیر و ویر و این وانفسای دلت وقت خوبی برای قصه گفتن نباشد.  اما آمده ام تا  قصه ی دخترانی را برایت بگویم  که شاید سرنوشت غریب تو ، به تقدیر غریبانه ی آن ها نزدیک باشد.

برایت از قصه ی دخترها و باباهایی بگویم که به قصه ی تو و بابایت شبیه باشد و بعد تو بدانی که این سرنوشت غریبانه، می تواند آسمانی ات کند و با فرشته ها، مانوس. این که بدانی در این تقدیر ، اسراری نهفته است که فقط خدا می داند و بس و تو اگر تسلیم باشی و رضا و مردانه بایستی و قدخم نکنی، لبخند خدا را خواهی دید. مثل همان مرد، که در گودال قتلگاه و در آخرین نفس هایش وقتی داشتند به خیمه هایش حمله می کردند، تکیه زد بر نیزه ی غریبی و زیر لبش گفت : « الهی رضا برضائک، صبرا علی قضائک، تسلیما لامرک، لامعبود سوائک، یا غیاث المستغیثین» و او نه یک نفر ، که تمامی هستی اش را در راه رضای معبودش هزینه کرد.

آمده ام قصه ی دختری را بگویم که بابایت به برکت نام او ، نام تو را انتخاب کرد. دختری که گویا شش ساله بود که دست تقدیر،گرمای محبت مادرش را از او گرفت و تقدیر غریب فاطمه(س) از همان جا آغاز شد. او ماند و بابایی که رسالت بر دوش باید داغ خدیجه را هم به دوش صبر می کشید. فاطمه یک کوه محبت بود و این را می شود از «ام ابیها» نامیدنش فهمید و یک دختر باید خیلی روح بزرگی داشته باشد که مادرِ پدرش باشد. آن جا که شکنبه های شتر را که جهل جاهلان بر سر و صورت بابایش ریخته است پاک می کند تا جایی که جراحت های پدر را در اُحُد مرهم می گذارد، اما باز دست تقدیر، این زنجیر محبت را قطع می کند و فاطمه بالای بستر بابایش باید فراق را تجربه کند. باید اشک را و درد را و جدایی را مزمزه کند، اما سر خم نکند. چون بابایش بارها برایش خوانده است که « وَلَنَبْلُوَنَّكُمْ بِشَيْءٍ مِّنَ الْخَوفْ وَالْجُوعِ وَنَقْصٍ مِّنَ الأَمَوَالِ وَالأنفُسِ وَالثَّمَرَاتِ وَبَشِّرِ الصَّابِرِينَ»  و فاطمه اگر می خواهد از صابرین باشد ، باید تمرین شکیبایی کند و خم به ابرو نیاورد و  این تازه ابتدای راه پر از فراز و نشیب مصیبت های فاطمه است. دختری که تقدیر غریبی دارد. بقیه اش را خودت بهتر می دانی و خوانده ای.

آمده ام قصه ی دختری را برایت بگویم که تا قنداقه اش را دادند دست پیامبر، باران اشک های پیامبر نازل شد. جبرئیل نامش را از آسمان که برای پیامبر آورده بود، با اشک آورده بود و آن روز که نامش را«زینب» گذاشتند، همه می گریستند و آن گریه ها نبود مگر از تقدیر غریبی که آن دختر داشت و گمان مکن که من قصد دارم روایت زینب را برایت حکایت کنم که حتما بابایت بارها برایت گفته است و خودت بارها خوانده ای.

زینب تقدیر غریبی دارد، از پرستاری مادر پهلو شکسته اش تا شب هایی که زیارتگاه زینب، بستر خالی مادر می شود. از پرستاری بابا تا شب هایی که ضریح زینب، بستر خالی بابا می شود. از پاره پاره های جگر حسن در تشت بگیر تا تیرهایی که نه به تابوت که بر قلبش می نشیند و دیگر کربلا را نگویم که خودش یک کربلا قصه دارد و با این همه باز هم زینب فریاد بر می آورد که «ما رَأَیتُ اِلّا جمیلاً.. »

و فقط وقتی دل اتصال دارد به معبود و تمام وجود تسلیم است در برابر تقدیر الهی، آن موقع است که انسان در مرگ عزیزترین هایش هم می تواند زیبایی ببیند و این زیبایی جنسش با تمام زیبایی های عالم فرق می کند. آخر در کجای دنیا این قاعده را می توان یافت که مرگ برادران ، فرزندان و عزیزترین عزیزان برای آدم عین زیبایی باشد. باید آدم تلاش کند، مجاهدت کند در راه معبودش تا راه درک این زیبایی ها را به او نشان دهند که « وَالَّذِينَ جَاهَدُواْ فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ » و قدم به قدم دنبال اخلاص باشد و تقوا  که « وَمَنْ يَتَّقِ اللَّهَ يَجْعَلْ لَهُ مَخْرَجًا وَيَرْزُقْهُ مِنْ حَيْثُ لا يَحْتَسِبُ» و همه ی این ها بدست نمی آید تا انسان رشته ی توکل خود را به خدا و اهل بیت گره نزده باشد و مگر نخوانده ای که «مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ» و این خداست که انسان را کفایت می کند و این محبت خداست که آدم را از تمام محبت های دنیا بی نیاز می کند و آن جاست که دیگر حتی اگر دست محبت بابا هم نباشد، آدم سرش را بالا می گیرد، بدون این که بابا بالای سرش باشد.

زهراجان!

شاید تقدیر هیچ دختری، غریب تر از تقدیر زینب نباشد، اما قصه ی دختر دیگری را هم می دانم که غریبانه، دشمن بابایش را از او گرفت و هر گاه بهانه ی بابا گرفت، بالای نیزه را نشانش دادند و آنگاه که بی قراری اش قرار از چشم یزید گرفت، سر بابا را گذاشتند توی دامنش!

و تاریخ پر است از دخترهایی که تقدیر غریبی دارند و تو باید آرامشت را با خواندن سرنوشت و سرگذشت آنان به دست آوری و بدانی و بخوانی که رمز آرامشی را که پس از مصائب داشتند چه بود و چگونه بدست آوردند. آنگاه است که هرچند فراق بابا ، دردی است که درمان نمی شود، اما برای لحظه هایی تسکین پیدا  می کند به این اسرار و به این رموز که ویژگی مشترک تمامی این رموز صبر است و تسلیم بودن که درود و رحمت پروردگار را به دنبال دارد و همچنین هدایتش را که بارها خوانده ای : « الَّذِينَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِيبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّـا إِلَيْهِ رَاجِعونَ.  أُولَـئِكَ عَلَيْهِمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَرَحْمَةٌ وَأُولَـئِكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ.»

و اگر آرامش واقعی را می خواهی بدان که با همین آیات و روایات است که نزدمان به ودیعه گذاشته شده است و بدان که هیچ روانشناس و هیچ دکتری، درمانی بهتر از قرآن برایت نخواهد داشت.

خداوند انسان را در سختی ها آفرید ،« لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسانَ فی کَبَد » تا از بینشان عاشق ترین ها را و صادق ترین ها را در وعده و گفتار و عمل  پیدا کند و این انتخاب جز به امتحان الهی میسر نمی شود و این امتحان ها گاه آن قدر سخت می شود که صدای آدم را در می آورد و شکوه می کند انسان از آن همه گره. از آن همه مشکل. گاهی آنقدر امتحان سخت می شود که صدای پیامبر و آنان که به او ایمان آورده اند را هم در می آورد و مگر نخوانده ای  دویست و چهاردهمین فصل سوره بقره  را که « أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُم مَّثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِن قَبْلِكُم ۖ مَّسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّىٰ يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آمَنُوا مَعَهُ مَتَىٰ نَصْرُ اللَّهِ ۗ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ»

این جا وعده داده می شود که باید امتحان شوید و پس از امتحان است که یاری خدا نزدیک می شود و این واژه ی «نزدیک» که در «أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ»آمده است، امروز و فردا و یک ماه و یک سال دیگر باشد را نمی دانم. اما می دانم که یاری پروردگار مثل خودش از رگ گردن نزدیک تر است و تو فقط باید کم نیاوری که بارها و بارها خداوند این وعده را داده است و مگر بارها و بارها نخوانده ای که « فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا،  إِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا » و آن گاه که پروردگارت در دو آیه پشت سر هم از نزول «يُسْر» حرف می زند ، آن هم با آن همه تاکید، تو شک نکن که سختی ها، گذشتنی است و آسانی ها در راه و تو گمان نکن که «يُسْر» اتفاق عجیب و غریبی باید باشد. همین که انسان سلامت است. همین که نفسش آرام و شمرده و راحت بالا می آید «يُسْر» است. یادت بیاید آن نفس های آخر بابا را. نفس هایی که هر یک دردی را به دردهایش می افزود.

پس زهرا جان! با خدا باش که خدا با تو باشد که «مَن‌ كَانَ لِلّهِ كَانَ اللَهُ لَهُ » و به او اعتماد کن. تمام دخترهایی که مانند تو سرنوشت غریبی داشتند ، اما دلشان را به خدا گره زدند ، عاقبت بخیر شدند و آسمانی و شاید کمالشان و بالا رفتنشان و آسمانی شدنشان در همین صبری باشد که در مصائب داشته اند که « سَلَامٌ عَلَيْكمُ بِمَا صَبرَْتمُ‏ْ فَنِعْمَ عُقْبىَ الدَّار»

و من مجبور می شوم مثل روضه خوان ها که آخر روضه را وصل می کنند به کربلا، دوباره از کربلا برایت بگویم تا یقین داشته باشی، خداوند کمال تو را در صبوری قرار داده است و شاید این بخشی از اسرار پرواز غریبانه ی بابایت باشد.

 زهرا جان!

یادت بیاید امام حسین(ع). آنگاه که خون گلوی اصغرش را به آسمان پرتاب می کرد گفت : «هوَّنَ عَلَیَّ مَا نَزَلَ بِی» این مصیبت چه ساده است بر من و تو می پرسی: «ساده؟ ساده فدایت شوم؟ کودک شیرخوارت را روی دستت ، گوش تا گوش سر ببرند و تو بگویی چه  ساده است؟با کدام قانون آقا جان؟ با کدام قاعده ؟ پس احساس پدارنه این وسط چه می شود. محبت به فرزند چه؟ این که دیگر لبخندهای کودک را نبینی چه ؟ اینکه بروی و دوراز چشم رباب پشت خیمه زیر خاک پنهانش کنی چه؟ کجایش ساده است؟ » و حسین خودش جواب می دهد که « أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ ، خدا می بیند » و وقتی خدا ببیند ، و خدا امتحان بگیرد  ساده است. درد دارد اما دردش شیرین است و بغضش پر از اجر « أَنَّهُ بِعَیْنِ اللَّهِ»  و وقتی خدا ببیند و تو صبور باشی همان می شود که «انىّ‏ِ جَزَيْتُهُمُ الْيَوْمَ بِمَا صَبرَُواْ أَنَّهُمْ هُمُ الْفَائزُون»

 همه ی این ها را گفتم تا شاید این آیات که آرامش را تزریق می کند در وجود آدم ، کمی آرامت کند و مشتاقت کند برای این که راه بابا را بروی.

 گفتم بابا! اصلاً بهانه ام برای نوشتن، بابایت بود. از بابایت اصلاً نگفتم و مگر می شود از کربلا گفت و از امثال بابای تو نگفت.

زهرا جان!

روزگاری همین زمین زیر پایت آدم هایی را تجربه کرد که آخرین بار در کربلا تجربه کرده بود. آدم هایی را تجربه کرد که تکرار شدنی نه بوده و نه هستند.

برو همان عکس های جوانی بابایت را از توی آلبوم بردار. همان عکس ها را که با لباس خاکی گرفته است. آن آدم ها را که دور و بر بابایت هستند و مثل او دارند لبخند می زنند، می گویم. زمین و زمان با این ها حشر و نشر داشت. کسانی که دل از راحت و خنکای مصنوعی شهر کندند و رفتند و پریشان شدند برای آرامش امروز ما. برای این که امروز ما راحت سرمان را بگذاریم روی بالین.

مراسم تشییع جانباز شهید حاج محمد حسین نیکی

رفتند و فریاد زدند که خون سرخمان را به سیاهی چادرتان می سپاریم. رفتند و فریاد زدند که راهمان را دنبال کنید و با این که می دانستند خیلی ها راهشان را نمی روند و فراموش می کنند، برای اتمام حجت نوشتند : «راه ما یاد ماست» و افسوس که کم کم مردم بی خیالشان شدند و خانه شان خلوت شد. همان جایی که بابایت پس از مدت ها درد و رنج آرمید. دیده ای چقدر خلوت است؟

این ثمره ی فراموشی آن راه و آن وصیت هاست و تو این وسط وظیفه داری که علاوه بر این که راه بابایت و رفقای شهیدشان را می سپاری ، معلم باشی برای این راه. با کلامت ، با حجابت و با ذره ذره ی وجودت.

روزگاری بابایت و بسیاری از این بچه ها رفتند تا ناموسشان بماند و به خاک افتادند تا سربلندی سرزمینشان به خاک نیفتد. بگذار یک واقعیت را به تو بگویم. اصلا قرار نبود خیلی از این باباها ، بابا شوند.

 

آن روزها همه خوانده بودند که « إِنَّ اللّهَ اشْتَرَى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُم بِأَنَّ لَهُمُ الجَنَّةَ يُقَاتِلُونَ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَيَقْتُلُونَ وَيُقْتَلُونَ وَعْدًا عَلَيْهِ حَقًّا فِي التَّوْرَاةِ وَالإِنجِيلِ وَالْقُرْآنِ وَمَنْ أَوْفَى بِعَهْدِهِ مِنَ اللّهِ فَاسْتَبْشِرُواْ بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُم بِهِ وَذَلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ »

دیده ای یک مغازه اگر اجناسش به قیمت باشد، مردم هجوم می برند برای خرید. آن روزها اما بابایت و رفقای شهیدش هجوم برده بودند برای فروش. خدا «جان ها» را به قیمت «بهشت» از «مومنین» می خرید. از آنان که در راهش جهاد می کردند و همه هجوم برده بودند برای فروش. شرطش سخت بود. خدا از کسانی «جان» را می خرید و بهایش را بهشت می داد که « التَّائِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّائِحُونَ الرَّاكِعُونَ السَّاجِدونَ الآمِرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَالنَّاهُونَ عَنِ الْمُنكَرِ وَالْحَافِظُونَ لِحُدُودِ اللّهِ وَبَشِّرِ الْمُؤْمِنِينَ »

و همه در رقابتی آسمانی داشتند کیفیت ایمانشان را بالا می بردند تا خدا خریدار جانشان شود. بر خلاف این روزهای ما که مردم دارند بر سر اموال و تجملاتشان رقابت می کنند و برای پست و مقام حاضرند از روی جنازه عزیزترین هایشان هم رد شوند. همه داشتند حصار تقوایشان را زینت می دادند و خدا هم مشغول خرید جانهایی بود که به زینت ایمان آراسته بودند. اما این وسط اگر تقدیر بر این قرار می گرفت که همه را خداوند مشتری شود که نسل این فرشته سیرتان از بین می رفت.

یادت هست گفتم خیلی از باباها قرار نبود اصلا بابا بشوند؟

مال همین جای قصه است. آخر بابای تو و رفقایشان همه شان « مِنَ الْمُؤْمِنِینَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَیْهِ » بودند. اما نمی شد که زمین از آدم های خوب یکباره خالی شود. پس تقدیر بر این قرار گرفت که عده ای « مَّن قَضَى نَحْبَهُ » شوند و بروند آسمان تا وعده ی خدا در خریدن جان مومنین تحقق یابد و عده ای « مَّن یَنتَظِرُ » باشند.

و دست سرنوشت، بابایت را جزء دسته دوم قرار داد که تکلیف سختی هم داشتند. از یک سو داغ رفقای شهیدشان را داشتند و از سوی دیگر حسرت جاماندن از یک کاروان بزرگ را و از دیگر سو باید به زندگی در شهر عادت می کردند. آخر آن ها عادت به دود و دیوار و سقف نداشتند و باز هم از سوی دیگر بار وصیت رفقایشان بر دوش، باید می ماندند تا زینب گونه پیامبر کربلایی باشند که هشت سال طول کشید و باز هم از یک سو باید « وَ مَا بَدَّلُوا تَبْدِیلًا »  می ماندند و این همه تکلیف، مشکل بود. خیلی و وقتی می گویم خیلی ، تو تمام خیلی های عالم را بریز روی هم تا برسی به خیلی من.

 برخی از رفقای بابایت کم آوردند و مجبور شدند با دنیا دست بدهند و یادشان برود روزهای عاشقی شان را و زرق و برق معامله با مردم،  آنان را بیخیال معامله ی شیرین و پراز سود با خدا کرد و برخی شان هم پشیمان شدند از این که روزی دنبال معامله با خدا بودند.

اما برخی ها ماندند سر عهدشان. عهدی که با خدا بسته بودند و با رفقای شهیدشان و بابای تو هم از این دسته بود. از آن باباهایی که دست تقدیر یک مسئولیت دیگر هم گذاشت روی شانه های خسته شان و آن مسئولیت همان بابا شدن بود.

این که نسلی را تربیت کنند که وفادار به راه شهدا باشند. نسلی که شهدا را تکثیر کند و بابای تو چقدر کامل مصداق تمامی این الطاف بود و چقدر خوب تمام وظایفش را انجام داد و رسید به مقامی که خداوند مشتری شد برای خرید جانی که سرشار بود از محبت خدا.

و زهرا جان! این جا را به بابا حق بده که بین آن همه وعده ی الهی و شوق دیدار رفقای شهیدش  و ماندن در دنیایی که روز به روز بیشتر آدم را زمینی می کند ، آسمان را انتخاب کند.

و می دانم اینجا می پرسی: «پس من چه می شوم؟ دخترش؟ کسی که جانم به جانش بسته بود؟»  

بابایت فکر اینجای داستان را هم کرده بود. بابایت یقین داشت و تو نیز یقین داشته باش که « وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ اللَّهِ أَمواتًا  بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ » و این زنده بودن را که خدا گفته است ، تو گمان مکن که یک زنده بودن خاص است. نه ! بابایت زنده است و تو را می بیند، فقط قواعد و قوانین دنیاست که نمی گذارد تو او را ببینی و این کار را کمی ممکن است مشکل کند و اگر تو به این یقین برسی که بابایت زنده است و می بیند، با ندیدنِ خودت، کنار می آیی. اینطوری هم وعده ی خدا درباره بابایت عملی می شود و هم وعده ی زنده بودنش برای تو.

و تازه تو کسی را می شناسی که در آسمان ها سکونت دارد و نزدیک تر است به شهدا و اهل بیت و اگر این وسط مشکلی باشد و یا کاری گره بخورد، از همان بالا برایت گره گشایی می کند و این ها همه به یک ویژگی وابسته است و آن هم این است که به زنده بودن بابایت یقین داشته باشی.

آن وقت است که باز هم سرت را بالا می گیری بدون این که بابا بالای سرت باشد و محکم قدم برمی داری چون که می دانی بابایت مثل کوه پشت سرت ایستاده است.

سخن دارد به درازا می کشد. من قرار بود همان چند قصه ی اول را بگویم و بروم. قرار بود بگویم « بعضی دخترها تقدیر غریبی دارند» ، اما حرف ، حرف آورد.

زهراجان!

بابایت از آن بالا دارد همه چیز را می بیند. می خواهی همان طور که تو سرت را بالا می گیری ، بابایت هم بین رفقایش سرش را بالا بگیرد و مطمئن هستم که می خواهی و این، یک راه بیشتر ندارد و آن هم این است که راه بابا را بروی. راه بابایت همان راه شهداست و راه شهدا همان راه اهل بیت(ع) ، راهی که به خدا ختم می شود. راهی که جز اطاعت پروردگار نیست و خداوند فرمود که :«عبدی اطعنی حتی اجعلک مثلی انا اقول لشیء کن فیکون فانت تقول لشیء کن فیکون » رمز کمال در اطاعت است.

پس محکم بایست  «وَاسْتَعِينُواْ بِالصَّبْرِ وَالصَّلاَةِ » هم پاداش صبر را بردار و هم پاداش اطاعت را و زیر لب زمزمه کن : «اللّهُمَّ اجْعَلْ عَواقِبَ امُورِنا خَیْراً » و به خداوند بگو :« الهی لا تکلنی علی نفسی طرفه عین ابدا »

 راستی! همه دنیا دارند از ظهور حرف می زنند. قاعده ی «رجعت » را در ظهور شنیده ای؟ برخی از شهدا با امام زمان(عج) برمی گردند. پس ممکن است دیدار به قیامت نباشد. لبخند بزن. شاید بابای تو هم بازگردد. پس با تمام وجود فریاد بزن :«الهم عجل لولیک الفرج»



:: موضوعات مرتبط: جانباز شهید محمدحسین نیکی
به بهانه شهادت جانباز شیمیایی شهید حاج محمدحسین نیکی
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : پنجشنبه نهم مهر ۱۳۹۴

 بالانویس:

 داشتم برای دهم مهرماه، دومین سالگرد شهادت جانباز شیمیایی شهید حاج ابراهیم مقامیان قلم دست می گرفتم که خبردار شدم جانباز شیمیایی دیگری از دیار قهرمان پرور دزفول، آسمانی شد. حاج محمد حسین نیکی، پس از مدت ها دست و پنجه نرم کردن با عوارض شیمیایی دیشب راه آسمان را در پیش گرفت و من امروز بجای حاج ابراهیم برای حاج محمد حسین نیکی می نویسم.

 

«نیکی» هایت تا ابد ماندگار است

 به بهانه عروج ملکوتی جانباز شهید حاج محمدحسین نیکی، کارمند صدیق بانک ملی ایران

 

دیگر کم کم دارد برایمان عادت می شود که گاه و بی گاه خبر پرکشیدن یکی از شماها بپیچد توی گوش شهر و بعد هم در سکوت رسانه هایی که نان را به نرخ روز می خورند و غیبت مسئولینی که اولویت اولشان حفظ میز و مقام و موقعیت است و چهره ی در هم و غضبناک بنیادی که راه شهادت برایش بسته شده و جانبازان بدون پرونده را شهید نمی داند،، یک پرچم سه رنگ بیاندازیم روی تابوتتان و غریبانه  ببریمتان و کنار رفقای آسمانی تان ، بدهیم دست خاک و برگردیم و بعدش ما باشیم و یک فصل خاطره و لبخندی که دیگر فقط باید توی قاب به آن خیره شویم.

دیگر کم کم دارد برایمان عادت می شود که جانبازان بدون پرونده را ، با پرونده ای سرشار از نیک نامی ، با پیکری رنجور و تکیده و نفسی که دیگر بالا نمی آید، در نهایت گمنامی و بی نام و نشانی ، بر شانه های شهر ببریم تا بهشت آباد.

دیگر کم کم دارد برایمان عادت می شود که درصدی را که آدم ها به نقصان جسم و میزان درد و رنج های شما داده اند، بی خیال شویم و درصد جانبازیتان را از فرشته ها بپرسیم، همانان که از همان لحظه ی امتزاج درد با پیکرتان ، هنوز حساب و کتاب می کنند و بین اعداد و ارقام گم شده اند و  دارند دنبال درصدی برای جانبازیتان می گردند و عاجزند از این کار و چگونه می توان عاشقی را برایش عدد و رقم و درصد تعیین کرد؟ کاری که آدم ها به راحتی دارند انجام می دهند.

دیگر کم کم دارد برایمان عادت می شود که  وقتی در نوشته هایمان نام شهید می گذاریم پیشوند اسمتان ، صدجور پیامک بزنند و تماس بگیرند که :«استفاده از نام شهید بار حقوقی دارد، شهید را از پیشوند نام این بنده خدا بردارید، دردسر می شود» و من هیچ گاه بدون شهید از شما یاد نمی کنم و چقدر نام شهید به اسم های مقدستان می آید و مگر می شود گفت «حسین (ع)» اما نام «امام» را در پیشوند آن نیاورد و مگر شهید همان است که در معرکه روی خاک افتاد ؟

پس آنان که با آن همه زخم و درد آشکار و پنهان از معرکه برگشتند و سال ها با دردهایشان سوختند و ساختند و زجر کشیدند ، اما خم به ابرو نیاوردند چه می شود؟  

آنان که سال ها در چهاردیواری خانه های محقرشان ، حتی اکسیژن را هم  به آنان فروختند چه ؟

آنان که هر نفسشان که فرو می رود مضر حیات می شود و چون بر می آید ، معذب ذات ؟

خیلی ها دیگر عادت کرده اند به فراموشی تان و بی خیال شما بودن . بی خیال ماندنتان و بی خیال رفتنان . آخر خیال شما نمی گذارد بچسبند به دنیایشان. نمی گذارد حال مقام و منصب و قدرتی را که دارند، ببرند.

و اما تو حاج محمد حسین نیکی!

تویی که تصور قیافه ات بدون لبخند برایم دشوار است و نیکی هایت همیشه ماندگار. تویی که به یقین از « من المؤمنين رجال صدقوا ما عهدوا الله عليه » بودی ، اما دست تقدیر ، دستت را گرفت و آورد تا امروز ما و سرنوشت خواست که به جای « من قضى نحبه » ، « من ينتظر » باشی و خداخوب می دانست که « ما بدلوا تبديلا » خواهی ماند  و تو را معلمی کرد برای نسل امروز تا تکلیفت را انجام دهی و آنگاه برساندت به رفقای شهیدت که هم « من ينتظر » بودن را تجربه کرده باشی و هم « من قضى نحبه » را و این وسط هزینه اش شد همان دردهایی که کشیدی و نفس هایی که بریده بریده هر یک به قیمت سوزش وجودت تمام شد.

 تمام شد حاج محمد حسین ، تمام شد.

هر آنچه بود ، گذشت.

تمام شد. چشم هایت را باز کن و این فرشته ها را دور و بر تخت ببین.

این همه دستگاه و لوله و شلنگ را که به تو وصل کرده اند، بی خیال شو.

نیاز نیست کسی زیر بغل هایت را بگیرد. چابک تر از همیشه برخیز که موعد موعود فرا رسیده است و ثانیه های پرواز دارد آغاز می شود.

آن طرف تر را نگاه کن! همه بچه ها آمده اند به استقبالت. همان ها که روزی دوشادوششان به قلب دشمن زدی و آنان با یک زخم رفتند و تو با هزار زخم برگشتی تا زینب وار از  رفقای حسین گونه ات بگویی.

الان است که دستت را بگیرند و سبک تر از همیشه ببرندت آسمان. خوب که دقت کنی همه ی چهره ها را می شناسی. 

همه جوان و بشاش و غرق نور. تازه خودت را هم توی آینه نگاه کن. از آن همه موی سپید و چهره ی تکیده از درد دیگر خبری نیست. شده ای مثل همان روزهایی که کوله بارت را انداختی روی دوش و با همین بچه ها رفتی.

این پیکر رنجور را هم که خسته افتاده  است روی تخت بی خیال شو. آدم ها خوب بلدند چه کنند با این پیکر.

برو که قصه ی دردها تمام شد و  تکلیف تو در ماندن تا همین جای داستان بود.

از این جا به بعد برای تو درد تمام می شود و برای ما شروع.

 تو در آغاز یک آرامش ابدی و ما در آغاز یک حسرت بزرگ که نمی دانیم تا کی و کجا همراهمان خواهد ماند.

برو  برادر برو . به سلامت.

برو و ما بین آن همه رفیق آسمانی ات خوش باش و ما هم این جا خوش خواهیم بود به خاطراتت و چشمی که یکی اشک است و یکی خون و دلی که همیشه به یاد مهربانی هایت و به یاد لبخندهای همیشگی ات خواهد تپید.

برو و سلام ما را برسان به همان ها که روزی زمین به بوسیدن قدومشان می نازید و به عطر وجودشان معطر بود.

برو که تو هیچ گاه با رفتن تمام نمی شوی. نیکی هایت تا ابد ماندگار است.

تو تازه شروع شده ای. مثل یک کتاب ، یک کتاب بزرگ که جلد آخرش را هنوز چاپ نکرده اند.

و شهید هیچ گاه تمام نمی شود که به قول سید مرتضی « گمان ما این است که شهدا رفته اند و ما مانده ایم ، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند»

ما هم این پیکر رنجور را غریبانه بر می داریم و به رسم امانت می دهیم دست خاک و سنگ قبری می سازیم تا نشانه ای باشد از تو که مردم راه را گم نکنند و این سنگ مقدس خواهد بود و مقدس خواهد ماند که «شرف المکان بالمکین». سنگی که نمادی خواهد بود از لبخندت و تمام نیکی هایت که به پای مردم ریختی. هر چند که روی آن «شهید» نوشته نشود، در دل های ما شهید هستی و در آسمان هم و این وسط چه اهمیتی دارد که روی این سنگ «شهید» نوشته بشود یا نشود تا باری باشد به دوش آنان که گرفتار واژه هایند و غرق در بازی حروف و تو را شهید نمی دانند.

مهم این است که در دل های مردم جای داری و نیکی هایت تا ابد ماندگار است.

خدانگهدارت باشد ، ای مرد. ای مردترین مرد.

 سلاممان را برسان به بچه هایی که سال هاست چشممان حسرت یک لحظه دیدارشان را دارد، حتی توی یک رؤیای شیرین.

راستی خبرهایی پیچیده است در گوش جهان. خبرهایی خوش از نزدیک شدن یک اتفاق بزرگ. خبرهایی از نزدیک شدن یک وعده ی آسمانی . از آمدن موعودی که سال هاست چشم به راهش هستیم تا در کنارش انتقام خون حسین را بگیرم و انتقام خونی را که در کربلاهای ایران ریخت و انتقام نفس نفس زدن های تو را.

و من شنیده ام که وقتی آن اتفاق بزرگ حادث شود و مردی به کعبه تکیه زند و فریاد برآورد که «اناالمهدی»  تعدادی از شهدا با او بر می گردند.

پس من منتظر می مانم . هم منتظر تحقق آن وعده ی آسمانی و هم منتظر تو که با آقایت در لباس سربازی برگردی.

نیکی هایت تا ابد ماندگار خواهد ماند. برو.  برو که تو با رفتن تمام نمی شوی.

 

پیکر پاک و مطهر جانباز سرافراز حاج محمد حسین نیکی ، کارمند صدیق بانک ملی ایران  صبح  جمعه 10 مهرماه رأس ساعت 8:30 صبح از درب منزلشان واقع در فرهنگ 7 شرقی به طرف گلزار شهدای شهیدآباد تشییع و در جوار رفقای شهیدش آرام خواهد گرفت.

شادی روحش صلوات و فاتحه قرائت بفرمایید



:: موضوعات مرتبط: جانباز شهید محمدحسین نیکی