صدای نامحرم رادیو عراق  دیگر برای مردم دزفول تکراری بود :
«عراق ظرف 48 ساعت آینده اهداف تعیین شده در زیر را مورد هدف حملات موشکی خویش قرار خواهد داد» :

الف – دزفول

اگرچه شهرهای مورد هدف در الفبای ابجد عراق تغییر می کرد اما جایگاه الف همیشه مختص دزفول بود.
دزفول
پایتخت مقاومت ایران  و به قول عراقی ها ( بلدالصواریخ – شهر موشک ها)
روزگاری  پیکر استوارش  از
176 موشک 6، 9 و 12 متری
2500 گلوله توپ
300 راکت
زخمی شد
و در طول 2700 روز مقاومت 2600 شهید تقدیم امام و انقلاب کرد و 19000 واحد مسکونی و اداری اش تخریب شد.
اما هنوز همچنان استوار اما مظلوم و گمنام جایگاه الف را در صبوری و مقاومت حفظ کرده است


:: پروفایل مدیر وبلاگ
جهت اطلاع از تنظیمات و ویــــرایش این قالب اینجا را کلیک کنید.

.:: کلیک کنید ::.
 
به یاد شهید عبدالرحمن هودگر
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : یکشنبه بیستم آذر ۱۳۹۰

سردار کریم فضیلت پس از خواندن خاطره «شهید حبیب پالاش» که گوش یک تیربارچی عراقی را گرفته و به اسارت درآورده بود، خاطره زیر را به عنوان «تکمیلی خاطره شهید پالاش» برای «الف دزفول» ارسال و اظهار داشتند من در شب عملیات «والفجر 8 » این خاطره را برای نیروهایم تعریف کردم.

خاطره ایشان پس از تلخیص و بازنویسی تقدیم می گردد

لینک مطلب در سایت تابناک

 

  مبتکر اسارت با پیچاندن گوش

 

 دانشجوی شهید عبدالرحمن هودگر

موقعیت :

سال 61، بعد از عملیات فتح المبین. گردان یاسر ماموریت یافته است با استقرار در منطقه عمومی دارخوین عملیات خود را که بعدا به «بیت المقدس» معروف می شود، آغاز کند.

این گردان باید با عبور از کارون و استقرار روی پل مقابل انرژی اتمی  از حوالی روستای «ام سواد» به عمق 17 کیلومتری رفته و روی جاده آسفالته اهواز خرمشهر مستقر شود.

گردان یاسر قبل از درگیری گردان های بلال و عمار و شهدا به جاده می رسد و سایر گردان ها با راهنمایی گردان یاسر به سمت جاده حرکت می کنند. اما به دلیل روشن شدن هوا ، گردان ها به جاده نرسیده توسط نیروهای دشمن زمین گیر می شوند.

 

اتفاق :

در درگیری های به وجود آمده برادر«متین» از نیروهای گروهان دوم به شهادت می رسد. فرماندهی این گروهان را  «عبدالرحمن هودگر» بر عهده دارد. در این میان یکی از دوستان صمیمی متین از شدت ناراحتی بی تابی  می کند و روحیه اش را از دست می دهد.

  با دیدن این صحنه، فکری به سرعت از ذهن «عبدالرحمن» عبور می کند.  تصمیم می گیرد همان تیربارچی را که متین را به شهادت رسانده است، به اسارت بگیرد تا این برادر قدری آرامش یابد.

«عبدالرحمن» می رود تا تصمیمش را عملی کند. پیراهن نظامی اش را از تن در می آورد و زیرپیراهن خود را که سفیدرنگ است ، به نشانه تسلیم شدن بالا می برد  و به سمت سنگر تیربار حرکت می کند.

تیربارچی عراقی بی خبر از نقشه زیرکانه «عبدالرحمن» و بدون اینکه بداند او نارنجکی در دست دارد و آن را پشت زیرپیراهنش مخفی کرده است، پیروزمندانه برای به اسارت درآوردن«عبدالرحمن» گام برمی دارد. به محض نزدیک شدن، «عبدالرحمن» نارنجک را به او نشان می دهد. تیربارچی که تازه فهمیده است در چه دامی گرفتار شده است ، تا بخواهد به خود بیاید، دیر شده است وشکارچی،  شکار می شود. تیربارچی، حیرت زده، فشار دست عبدالرحمن را بر گوش خود احساس می کند. « عبدالرحمن» گوش تیربارچی را پیچانده و با همان گوش پیچانده به سمت نیروهای خودی باز می گردد.

آری. آن روز شهید «عبدالرحمن هودگر» گوش تیربارچی عراقی را می پیچاند و در نهایت خفت به اسارت در می آورد.

  روحش شاد و یادش گرامی و راهش پر رهرو باد

«دانشجوی شهید عبدالرحمن هودگر» در بهمن ماه 61 آسمانی شد ومزار او در گلزارشهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

پانویس الف دزفول :

و این شجاعت شهید هودگر در به اسارت درآوردن تیربارچی عراقی به آن شکل و در نهایت خفت و خواری، تا ابد بر تاریخ پرافتخار دفاع مقدس ثبت و ضبط می گردد و همین می شود درسی برای شهید حبیب پالاش و حبیب پالاش ها تا بیاموزند و عمل کنند و مزد اخلاص عمل را بگیرند.

و امروز می خواهم هم به عبدالرحمن و هم به حبیب بگویم :

درست است که بین امروز ما با دیروز شما خیلی فاصله افتاده است، اما امروز هم هستند گمنامانی که گوش آمریکای جنایتکار را در نهایت خفت و خواری پیچاندند . . .

همین به اسارت گرفتن هواپیمای جاسوسیشان را می گویم.



:: موضوعات مرتبط: شهید عبدالرحمن هودگر
به یاد فرمانده گردان بلال سردار شهید سید جمشید صفویان
نویسنده : علی موجودی
تاریخ : سه شنبه یکم آذر ۱۳۹۰
 

دو نفر ، یک شب، یک خواب

 

 

تصویر اول :  غروب آخرین روز حضور سید جمشید در منزل

سید،گوشه ای ازاتاق نشسته است و زل زده است به دختر کوچکش و بی مقدمه می گوید :«دوست دارم برای آخرین بار، سیر او را نگاه کنم». همسرش می پرسد : «چرا آخرین بار؟» و سید زمزمه می کند که « به دلم گواهی شده است آخرین باری است که به خانه بر می گردم»

 

تصویر دوم : همان شب

در عالم خواب صدایی به همسرش می گوید :«سید شهید شده است». همسرش بلند فریاد می زند و ناله می کند. در این بین زنی قدخمیده را می بیند که به دلداریش می آید و آرام برایش نجوا می کند که:«فرزندم. برای پایداری اسلام باید از همه چیزمان بگذریم و عزیزترین ها را تقدیم خدا کنیم» سپس شروع می کند از مصیبت هایی برایش حرف زدن. برای همسر سید یقین حاصل می شود که ایشان، حضرت زینب (س) است و با شنیدن حرف های ایشان درد خود را از یاد می برد.

 

تصویر سوم : چند لحظه بعد از تصویر دوم

سید همسرش را بیدار می کند و دلیل آشفتگی اش را می پرسد. اما چشمان سید نیز پر از اشک است و علت آن را خوابی که دیده عنوان می کند. همسرش با گریه شروع می کند خوابش را تعریف کردن و شانه های سید به آرامی تکان خوردن لب های همسر تکان می خورد.سخن که به آخر می رسد، سید می گوید « آنچه را که تو در خواب دیدی لحظاتی پیش برای من اتفاق افتاد»

 

آخرین تصویر

صدای گریه سید اتاق را پر کرده است.

 

سردار شهید سید جمشید صفویان در عملیات کربلای ۴ و در مورخ ۴/۱۰/۶۵ کربلایی شد و مزار مطهرش در شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است


------------------------------------------------------------------------------------------------

 آقای سعیدی راد مطلب زیر را در قسمت نظرات ثبت کرده اند . من هم گذاشتم در پست اصلی تا بقیه ببینند.

شب والفجر8 در اروند کنار دم خانه غواص ها برای آخرین خدا حافظی جمع شده بودیم. حاج آقای عابدی قرآن گرفته بود و نیروهای غواص از زیر آن رد می شدند. در کنارش آقا سید ایستاده بود. هر از گاهی یکی از نیروها را بغل می کرد. تقریبا همه کسانی را که موقع خداحافظی بغل کرد شهید شد. (فیلمش باید موجود باشد)
غواص ها که به سمت اروند رفتند آقای خضریان هم به دنبالشان راه افتاد. 10 یا 15 قدمی که دور شد. آقاسید را دیدم که به دنبال آقای خضریان رفت. منم رفتم. در سر یک پیچ دیدمشان که سر روی دوش همدیگر گذاشته اند و گریه می کنند و حلالیت می طلبند. بیشتر جلو نرفتم و ایستادم. فقط دیدم آقای سید در حد التماس می گفت اجازه بده من با غواص ها بروم... خیلی سخت توانستند از هم دل بکنند ...در نهایت آقای خضریان رفت و خودش را به نیروها رساند.


-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

و رهسپار قديمي هم براي الف دزفول نوشت :

اجازه بده پرده آخر را من بنویسم :عملیات کربلای چهار تمام شده بود و ما به عقب برگشته بودیم .اینجا خانه فرماندهی گردان بلال است . امشب گردان دیگر سید را ندارد . آقای خضریان علیرغم مجروحیت از ناحیه سر هر طور شده با سر بانداژ شده آمده است . نماز مغرب و عشا ء را آنجا در فضایی سنگین که کسی جرات بلند حرف زدن را هم نداشت خواندیم . شب های قبل امام جماعت داشتیم اما امشب ... آقای خضریان کسی که لبخند چاشنی همیشگی لبانش بود سکوت را شکست و گفت : عهد کرده بودم که به کسی دیگر دلبستگی پیدا نکنم چون تا به یکی دل بستی فردا شهید می شود ... و دیگر گریه امانش نداد و ما نیز ... های های



:: موضوعات مرتبط: شهید سیدجمشید صفویان