تبليغاتX
الف - دزفول

 

حلالم کنید


این سفر را که دارم می روم به جز از لطف و عنایت و توجه شهدایی که الف دزفول به نامشان و یادشان مزین بود نمی بینم. شهدایی که درس های بزرگی به من دادند.

دارم می روم سمت دوست ، سمت مدینه ،سمت کعبه ، سمت خدا . . .



توفیقی است  که شهدا نصیبم کرده اند ، امید که از این فرصت کم استفاده کنم.

امروز ساعت 17 می روم سمت شیراز تا جمعه پرواز کنم سمت قبله.

از همه مخاطبان الف دزفول ، همشهریان ، دوستان ، همکاران و دانشجویان عزیزم طلب حلالیت و بخشش دارم.

تا برگردم الف دزفول آپ نمی شود و ممکن است حتی نتوانم نظرات شما را تایید کنم.

پسورد الف دزفول را هم داده ام به یکی از بچه ها ، که اگر به هر نحو بازگشتی در کار نبود ، الف دزفول روی زمین نماند.


دوباره می خواهم که حلالم کنید و ملتمس دعای شما هستم.

اگر خداخواست در اولین شب جمعه ماه رجب ، در لیله الرغائب ، در شب آرزوها ، در شجره محرم خواهم شد و لبیک گویان می روم سمت دوست.

دعا کنید قبولم کند.

یا علی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391ساعت 13:14 توسط علی موجودی| |

 
خورشید روز دزفول وقتی غروب کرد، لیله الرغائب می شود

 

بالانویس :

اولا : نپرسید چرا این پست الف دزفول بوی ناامیدی می دهد که حافظ گفت :

مَن جَرَّبَ المُجَرَّب حَلَّت بِهَ الندامَه

دوما :نپرسید چرا قبل از 4 خرداد برای روز دزفول آپ کردم چون 4 خرداد نیستم ، تا بنویسم.

 

 

 

مثل همیشه که برای نوشتن وقتم بسیار کم است. این بار کم آوردن زمان را برایم بکنید ضرب در هزار. دو هفته ای است که فوق العاده درگیر کارهای تدریس هستم و دارم کلاس جبرانی برگزار می کنم.

هفته ای 30 ساعت اضافه بر ظرفیت می روم سر کلاس.

دلیلش را در پست بعدی می گویم.

اما چون روز 4 خرداد افتخار حضور در  شهر عزیزتر از جانم دزفول را ندارم ، امروز می نویسم.

البته کمی هم خوشحال هستم که 4 خرداد نیستم تا ببینم.

آخر چیزی نیست که بخواهم ببینم.

مگر سال گذشته چه بود و چه شد؟

چه اتفاق عجیب و غریبی در شهر افتاد؟

چه تحولی در رسانه ها رخ داد؟

تلویزیون چقدر به دزفول پرداخت؟

و اصلا مگر خود دزفولی ها فهمیدند که آن روز ، روز دزفول است.

و امسال هم بجز نام دزفول که پس از سال ها مجاهدت و پیگیری در تقویم آمد، خبر جدیدی ندیده ایم.

حس من هم می گوید که خبر خاص دیگری هم نخواهد شد.

البته امیددارم که حسم اشتباه در اشتباه باشد.

آخر درشهر بجز یک بنر که فریاد می زند : «پل پنجم در روز دزفول افتتاح می شود » هنوز خبری از روز دزفول و برنامه هایی که قرار است اجرا شود نیست.

حتی هنوز حضرات نتوانسته اند در این روز دیداری با رهبری تدارک ببینند تا از این راه صدای دزفول و روز دزفول به گوش ملت برسد.

 

 

تازه شنیدیم جلسه ای برای روز دزفول در تهران گرفته اند با حضور رجال دزفولی پایتخت نشین و دزفولی نشین های به تهران سفرکرده ولذا استنتاج کردیم که آنقدر در دزفول اسیر درد بی کسی شده ایم، آنقدر در پیدا کردن جوانان خوش فکر ، کفگیرمان خورده است به ته دیگ ، آن قدر در دزفول کسی نیست که بتواند طرح و نظری بدهد که مزاحم وقت  عزیزانمان در آن ور مملکت شده ایم و خواسته ایم تا تکلیف شبمان را بگویند و برایمان دیکته بخوانند و ما فقط بنویسیم.

و نیز فهمیدیم که در دزفول ظاهراَ سالنی درخور شان  برگزاری چنین جلسه ای نبود که مجبور شدند آقایان سفر کنند به تهران.

و هرساله نه یکی و نه دوتا از این جلسات برگزار می شود ، اما یک خروجی در خور شأن دیده نمی شود و و ما هم بارها تجربه کرده ایم که از این جلسات آبی گرم نمی شود.

 

روز دزفول متعلق به همه دزفولی هاست و تمامی دزفولی ها سهم دارند در این روز بزرگ و حق دارند که هریک نقشی در تصمیم گیری برای این روز بزرگ داشته باشند و روا نیست که تصمیم گیری ها ، تازه اگر تصمیمی گرفته شود و تازه اگر اجرا بشود ، مختص چند فرد خاص باشد.

 

آقایان می توانند هرساله در یک فراخوان عمومی ، نظر سایر همشهریان ، دانشگاهیان ، روحانیون ، کسبه و بازاریان و . . .  را جمع آوری و در یک شورای گزینشی تشکیل شده از خصوصا جوانان خوش فکر و اهل کار ، در مورد این روز تصمیم گیری و در اجرای آن نیز از همین جوانان غیور و همیشه آماده کار استفاده کنند ، نه منتظر باشند تا ببینند بالایی ها برایشان چه می کنند.

 

دزفول . نامی غریب و گمنام که به برکت بی وفایی ها و کم کاری ها و بی اعتنایی ها ، از همه لحاظ و از هر زاویه ای غریب و گمنام ماند و نمونه بارزش اینکه اکثر افتخارات بچه های دزفول در جنگ به پای سایرین تمام شد و عده ای که می باید فریاد می زدند ، فقط نگاه کردند.

 

به هرحال امسال هم چشمم آب نمی خورد ، که برای روز دزفول کار خاصی انجام شود.

توی تشییع و مراسم مرحوم ملامهدی قلمباز ، غیرت و قدرشناسی خیلی ها را به عینه دیدیم و روز دزفول هم احتمالا برود دنبال همین.

راستی به یک نکته توجه کرده اید؟

 

خورشید روز دزفول وقتی  غروب کرد ، لیله الرغائب می شود. شب آرزوها . اتفاق مبارک و خوشایندی است.در آن شب است که آرزوهای بزرگ برآورده می شود.

من در آن شب بزرگ که در پست بعدی خواهم گفت اگر خدا بخواهد کجا هستم،آرزو می کنم و شما هم آرزو کنید که روزی برسد که بتوانیم با همت و تلاش و پشتکار جوانان غیور و همیشه در صحنه دزفولی ، نام دزفول و دزفولی را در سراسر ایران که نه ، بلکه جهان پرآوازه کنیم.

چرا که امام عزیزمان فرمود : اگر مسئولین کوتاهی و مماشات کردند، ملت انقلابی خود اقدام کند.

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 1:21 توسط علی موجودی| |

 

معلمان عزیزم ، روزتان مبارک

بالانویس :

وقتی خوب نگاه می کنم می بینم ، معلمی بهتر از شهدا نداشته ام، اما همیشه شاگرد کودنی بوده ام.

 

 

یقین دارم آدم ها برای معلم شدن انتخاب می شوند.

و وقتی من می گویم معلم ، تو حواست نرود سمت تخته سیاه و گچ ، که معلمی فقط آن نیست.

برخی آدم ها هستند که بدون گچ و تخته سیاه و این روزها باید بگویم بدون ماژیک و وایت برد ، معلم اند.

و مگر معلمی فقط به حکم کارگزینی است، که آدم هایی هستند که  بدون حکم کارگزینی، بخواهند یا نخواهند معلم اند. زیرا درس هایی  داده و می دهند  که بهترین معلم ها ، کم آورده اند در مقابل تدریسشان.

می خواهم امروز روز معلم را تبریک بگویم . به تمامی معلمان بی گچ و تخته سیاه.

و تو می پرسی که مگر معلم، اینجوری که من دارم می گویم هم امکان دارد.

امکان دارد. خوب هم امکان دارد.

یعنی تو می خواهی بگویی  که حسین بیدخ با ان همه وصیت هایی که ما به فراموشی سپردیم معلم نیست؟ او که با قلمش ، با حرف حرف وصیت نامه اش بهترین ها را به ما آموخت و کدام معلم بهتر از این یادت می دهد که «می روم تا تو بیایی ، اگر این راه بی یاور بماند زندگی را از من دزدیده ای»

 

یعنی می خواهی بگویی بهمن درولی معلم نیست؟ او که جبهه دانشگاه را ول می کند تا در دانشگاه جبهه مدرک بگیرد.  کسی که آخرین یادگارش مزار بی سنگی است که بشریت را با آن درس می دهد.

 

سیدمحسن زرنگ زاده چطور؟ همو که برادرش پیکر سوخته اش را نشناخت. همو که سوخت تا سازش نکند با دشمن. سوخت تا درس انسان سازی بدهد.

 

عبدالمجید طیب طاهر را چه می گویی ؟ طیب ترین طاهری که همیشه دغدغه امروزما را داشت و می دانست که وصیتش را بجای نصیحتش اشتباه می گیریم. او معلم نبود؟

 

 کاش می دانستی که حمید بهرامی با آن همه حجب و متانت و محمدهادی موجودی با آن همه صفا و پاکی برایت معلم اند تا بیاموزی و عمل کنی و راه را گم نکنی.

 

عبدالرحمن هودگر ، همو که می رود و گوش تیربارچی عراقی را می پیچاند و اسیرش می کند و معلم می شود برای حبیب پالاش که برود و به همان سبکی که از معلمش یادگرفته است گوش عراقی ها را می پیچاند و اسیر می کند و آنگاه حبیب و عبدالرحمن خود می شوند معلم برای من و تو که بیاموزند در سخت ترین شرایط هم می شود گوش دشمن را پیچاند و به زانویش درآورد.

 

حمیدصادق جولا، آنگاه که می خواهد رضا آخرین عکس را از او بگیرد و سپس قلبش میزبان ترکش ها می شود، دارد فریاد می زند که رمز کمال در اطاعت و بندگی است.

 

غلامعلی آهوزاده ، کسی که در نهایت گمنامی اش ، به تو می آموزد، باید بی خیال نام شوی تا نامت بیشتر ماندگار شود. غلامعلی معلم نیست؟ اگر غلامعلی معلم نیست ، پس نام معلم برازنده کیست؟

 

و اگر می گویی که مش حمید یا همان عبدالحمید صالح نژاد، سردار اروند ، معلم نیست ، برو و حرف های سید را گوش بده ، تا بدانی مش حمید برای سید هنوز هم معلمی می کند.

 

محمود شهیان زاده، همان که فریاد زد ، برایم فقط یک بوق بزنید . همین . من بوق را بجای فاتحه قبول می کنم و کدام معلم رساتر از این فریاد می زند که اهل عالم. یادتان نرود که آرامشتان مدیون پریشانی چه کسی است. کم لطفی نکنید در حق شهدا. از یادشان نبرید.

 

علی زاده دباغ که از شهادتش خبر می دهد به زبان بی زبانی و این یعنی اگر تقوا داشته باشی ، خداوند درهای رحمت را به روی دلت باز می کند و علی مدرس این حکمت پروردگار است.

 

تو می گویی سیدجمشید صفویان معلم نیست؟ و اگر بر این اعتقادی برو و برگ برگ زندگی سید را ورق بزن و ببین که می شود معلم بود ، اما بجای گچ بر تخته کشیدن ، برق نور بر دلها کشید.

 

 

تو می گویی حبیب قصاب بلنده معلم نیست؟ پس آنگاه که پس از شهادت مادر را خبر می کند که برخیز و جارو کن که دوستانم به دیدارتان می آیند، چه هدفی دارد جز اینکه به عالم درس بدهد که «شهیدان زنده اند»

 

و اگر محمدرضا خوانساری معلم نیست ، برای چه می رود و پیکرش می ماند توی خاک های  صالح مشطط. بنظرت نمی خواهد تدریس کند که  « نهایت عشق به فاطمه(س) چه بر سر آدم می اورد»

 

آخر مگر معلم بودن چیست که تو آن را به یک حکم و یک کیف و یک گچ و تخته محدود می کنی؟

 آیت الله قاضی  ،سردار سوداگر، سیزده نوجوان بسیجی مسجد نجفیه، همه و همه معلم اند برای تو تا راه را پیدا کنی. هر کدام بهانه ای و هر کدام مدرسی برای یک درس زندگی تو. اگر بخواهی و چشم باز کنی.

 

تازه محمد فرخی راد ، همان آزاده ای که پس از 20 سال استخوان هایش به وطن برگشت که اصلا خود معلم بود. قبل از اسیر شدنش و حتی در اسارت هم معلمی کرد و پس از آن هم با رفتن غریبانه اش معلمی را ادامه داد و هنوز صدای مظلومش در کلاس دنیا پیچیده است و گوش هایی را می طلبد که پنبه نداشته باشند.

 

یا نعمت الله لحافچی که خودش معلم بود و عروجش و شهادتش در اوج ایثار ، آن لحظه که رفت تا غریق های دز را نجات دهد و خودش هم رفت به همانجا که می باید می رفت .  این از خودگذشتگی اش پترس را به تعجب وا داشت و ریزعلی خواجوی را حیران کرد. چرا که پترس از انگشت گذشت و ریز علی از لباس هایش و نعمت از جانش

 

و روح الله سوزنگر ، از معلم فراتر می رود و استاد دانشگاه می شود ، اما توی مسجد می آید و به بچه دبستانی ها قرآن یاد می دهد و می شود معلم در معلم. معلم برای همه که بیاموزد غرور را بیخیال شوید.

 

 

و گاهی هم نه تخته سیاه و گچ لازم است و نه شهادت . یک حرف ، یک عمل ، درسی به تو می دهد که صد معلم نداده اند . حرف های عبدالحسین مرده شور را می گویم . حرف هایی که زمین را تکان می دهد و دل آسمان را می شکند آنگاه که فریاد بر می آورد «من دیگر مرده نمی شویم»

 

یا همان پیر فرزانه عارف و سالک ، بسیجی 8 سال عشق و حماسه، ملا مهدی را می گویم. با آن همه خصوصیات که در پست قبل گفتم . آیا ملامهدی را نمی توان معلم نامید ؟ آنکس که هم حرف می زند و بیشتر از حرفش خود عامل است به حرف هایی که می زند.

 

این ها همه معلمان تو هستند. اینها وهزاران شهید دیگری که در گوشه گوشه این سرزمین، مهمان خاک بهشت آباد ها هستند.

برخیز.

بخواهی یا نخواهی مدیونی. دیگر نیستند تا بروی و دستشان را ببوسی.

برخیز و همین حالا برو . شاخه ای گل ببری یا نبری برای آنها فرقی ندارد. برو و سری بهشان بزن. برای خودت خوب است. شاید کمی به خود بیایی. شاید کمی یقه این دنیا را ول کنی .

 

 

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 1:15 توسط علی موجودی| |

مرد جهاد اکبر و جهاد اصغر


بالانویس : این پست خیلی طولانی است. سر صبر ادامه مطلب را بخوانید. هم عکس هایش را گذاشته ام برایتان، هم خاطراتش را و هم صدایش را . برای آماده کردن این پست وقت زیادی گذاشتم. به امید یک نگاه از خدا و یک دعا از ملامهدی . التماس دعا





ادامــه مـطـلـب
نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 0:8 توسط علی موجودی| |
 

ملا مهدی رفت . . .


بالانویس: این پست را خارج از نوبت آپ می کنم چون ملامهدی بی خبر گذاشت و رفت . . .



یادتان هست ۲۱ دی ماه پارسال گفتم :(حاجی بخشی) دزفولی ها ،گمنام، در بستر بیماری است

و چند سطری برای پیر سالک ، ملا مهدی نوشتم .

ملا مهدی رفت و آسمانی شد. همین

فردا تشییع اش می کنند.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 13:47 توسط علی موجودی| |


من وصیت نامه نمی نویسم


بالانویس :

اولین بار نام شهید عبدالمجید طیب طاهر را از زبان سید عزیز شنیدم.  با سیدعزیز هم اولین بار بود برخورد می کردم. اما خاطره ی خاطره تعریف کردن سید عزیز از عبدالمجید را در آن شب رویایی و در بهشت شهیدآباد دزفول  هیچگاه  فراموش نمی کنم.

 


شهید عبدالمجید طیب طاهر و سیدعزیزاله پژوهیده ( راوی)


سیدعزیز1 با عبدالمجید2 در پاسگاه زید آشنا شده است و دست تقدیر، روز به روز قرص و محکم تر می کند این رفاقت را. تا جایی که یک سال بعد در حرم ثامن الحجج عقد اخوت می خوانند و سیدعزیز می شود برادر عبدالمجید.

دو برادر روز به روز بیشتر به هم عادت می کنند تا می شود سال 64 که قرار است درجشن تولد یک سالگی برادر شدنشان عملیات والفجر 8 را بگیرند.

دو ماهی است که دارند شبانه روز تمرین غواصی می کنند. در سرمایی طاقت فرسا که اگر عاشق نباشی از پا می اندازدت.

قرار است که از اروند رام نشدنی ، بگذرند و به همین دلیل می دانند که فرشتگان مامور آماده اند تا پل بزنند بین اروند تا آسمان و (رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ) ها را ببرند برای (عند ربهم یرزقون شدن).

باید وصیت نامه را از نو نوشت . باید حرف زد برای آنان که ( من ینتظر ) می شوند و گفت که چگونه می توان (وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلا) ماند.

سیدعزیز وصیت نامه اش را می نویسد و می رود سروقت عبدالمجید. می پرسد: نوشته ای وصیت نامه ات را برادر ؟ و برادر آرام می گوید : نمی خواهم وصیت نامه بنویسم. روزها ، ساعت ها و دقیقه ها می گذرد و بوی هشتمین والفجر آرامش می دهد به هر دل ناآرام.

از سید اصرار و از عبدالمجید انکار .

کم کم سید برایش علامت سوال می شود که چرا عبدالمجید بی خیال وصیت نوشتن شده است ؟ و این سوال زمانی به اوج خود می رسد که خورشید ظهر قبل عملیات به اوج آسمان رسیده است.

سید دوباره می رود سمت عبدالمجید  و اصرار می کند تا مجید بنویسد و مجید حرفی می زند که تا ابد بر پیشانی تاریخ نقش می بندد.

(می دانی چرا وصیت نمی نویسم سید؟  می ترسم روزی آیندگان وصیت مرا به جای نصیحت من اشتباه بگیرند و کم کم به دست فراموشی بسپارند . این است سید جان . این است که قلم به دست نمی شوم.

و سید  دوباره اصرار می کند و مجید قلم به دست می شود.

سید می خواهد این دم رفتنی ،کمی سربه سر مجید بگذارد.  می نشیند کنارش و می گوید : مجید! از مرگ می ترسی ؟

و مجید لبخند به لب ،دوباره حرفی می زند که از حرف قبلی اش سنگین تر است.

سید ! آرزویم رفتن است.اما نگرانی من از آینده است. از ادامه راهم می ترسم. می ترسم که پس از ما راهمان ناتمام بماند و تو سید! باید قول بدهی که پس از پروازم هر جایی که صدایت رسید ، با صدای بلند وصیتم را بخوانی .

 

و مجید در بیست سالگی اش ، در بیستم بهمن ماه ، نمره بیستش را می گیرد و سید می ماند تا وصیت برادرش را فریاد بزند. و این همه صدای سید است که به گوش می رسد. کمی گوش دل را باز کنید . . . .  

 

شهید عبدالمجید طیب طاهر در عملیات والفجر 8 و در مورخ 20 بهمن ماه 64 آسمانی می شود و مزار مطهر این شهید عزیز در گلزار شهدای شهید آباد دزفول زیارتگاه عاشقان است.

 

پانویس :

سید از عبدالمجید حرف زیاد دارد. برخی ها گفتنی است و برخی ها ظاهرا باید محفوظ بماند بین او و عبدالمجید. عجب رفیقی است این سید که برای عبدالمجید حتی پس از شهادت هم رازداری می کند.

و تو ای عبدالمجید ، خودت به دل بی قرارمان سری بزن و افشاکن رازهایی را که حتی پس از شهادتت هم خواستی کسی از آنها خبردار نشود. به قول مش حمید3تان ماندن و از خون شما دفاع کردن سخت شده است. کم کم داریم کم می آوریم. به فریادمان برس.  

 

 1- برادر بسیجی سید عزیزاله پژوهیده (راوی) نویسنده وبلاگ یاد ایام

2- شهید عبدالمجید طیب طاهر

3- شهید عبدالحمید صالح نژاد ، فرمانده گردان

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 0:57 توسط علی موجودی| |
 

سرویس دهی با خوزستان

8سال دفاع مقدس ، منهای خوزستان

 

 بالانویس :

قبلش بگویم هیچ کس منکر تاثیر کاروان های راهیان نور بر روحیه و تحول اخلاق و شیوه زندگی ها نیست. این ها را می گویم تا شاید با رفع این ها وضع کمی بهتر شود.

 

 

اولین باری که خودم رفتم راهیان نور، هنوز اسمش راهیان نور نبود. اردوی منطقه جنگی بود . با بسیج دانش آموزی رفتیم. سال 75. هنوز مناطق بکر بود و دست نخورده و مثل الان اینقدر فانتزی نشده بود.

خداییش خیلی حال می داد. خیلی جالب و خاطره انگیز بود. خصوص خاطراتی که بچه های جنگ برایمان تعریف می کردند. آن روزها اردو خیلی ساده بود و صمیمی. صبح زود می رفتیم شب برمی گشتیم.

 

و اما . . .

این روزها همین راهیان نور توسعه فراوانی یافته است. به یک سنت تبدیل شده است . اما آیا  خیلی مواردی که در ادامه می گویم جای تأمل نیست ؟

 

نکته اول اختلاط دختر و پسر ( خصوص اردوهای دانشجویی ) این کاروان هاست که با اندکی چشم باز کردن در فضای مناطق و دیدن خیلی از صحنه ها مشخص است و کیفیت برگزاری نیز خود جای بسی تامل است که هدف بحث من نیست.

 

نکته دوم اینکه  حدود دو ماه و در بهترین شرایط آب و هوایی ، خوزستان می شود میزبان این همه مهمان که حداقل اتوبوس هایشان که از جدید ترین اتوبوس های مدل بالا هستند، اولین مسئله چشم گیر است و نشان از داشتن بهترین و بالاترین بودجه هاست و تمام توان و امکانات خوزستان در اختیار این بزرگواران قرار می گیرد. از خوابگاه و غذا بگیر تا انواع امکانات پشتیبانی و ترابری.

خوزستان با این همه مشکل ، با این همه کمبود امکانات ، خرمشهر را ببینید ، آبادان را ، اروند کنار را و . . .

مدام هر نقطه شهرها را که نگاه می کنی ، انواع بنرها و پلاکارد ها را می بینی که «به سمت محل اسکان  سپاه ناحیه فلان » و هر استانی پاتوقی دارد برای خودش.

آیا جز مصرف امکانات خوزستان ، سودی به حال مردم مظلوم این استان داشته است؟

آبا طی این چندساله کمی به وضع و حال این شهرها رسیده اند؟ حتی مشکل آب آشامیدنی این شهرها حل نشده است. شهرهایی با این همه مشکل می شوند میزبان و باز هم کمترین امکانات خود را در طبق اخلاص تقدیم می کنند. مثل همان سال های جنگ که خوزستانی ها، هم مالشان رفت و هم جانشان و پس از جنگ شدند اولویت آخر در خدمت رسانی و رفع مشکلات .

راهیان نور می آیند و می روند و خوزستان می ماند و حوضش.

و سوال من این است که اگر زبانم لال ، اردوهایی از خوزستان بخواهند به شهرهایی مثل تبریز ، اصفهان ، مشهد و . . .  اعزام شوند ، بماند که اگر اتوبوس واحد برای بچه ها نگیرند، آیا این شهرها نیز اینگونه میزبانی می کنند و امکانات در اختیار می گذارند یا اول شماره حساب می دهند؟

 

نکته سوم اینکه در هر منطقه ای که پا می گذاری ، مدیریت و مسئولیت آن منطقه ، خادمین و حتی غرفه های فروش محصولات فرهنگی ، مربوط به خوزستان نیست. حتی شرکت هایی که عملیات آمارگیری را انجام می دهند مربوط به سایر استان ها می باشند و این یعنی اینکه حتی ناچیزترین بودجه ای که از طریق فروش محصولات فرهنگی ، یا پیمانکاری برخی عملیات های مورد نیاز و . . در این مناطق ، می توانست برای خوزستانی ها باشد می رود توی جیب استان های دیگر.

 

نکته چهارم و جالب ترین نکته این است که در تمامی این مناطق یا از عکس و بنر و بیلبورد شهدای خوزستانی خبری نیست و یا اینکه به ندرت به چشم می خورد. نمونه اش همین منطقه عملیات فتح المبین که لشکر 7 ولیعصر (عج) و بچه های دزفول فاتحان سایت 4 و 5 و رادار بودند اما اثری از عکس حتی یکی از شهدای این لشکر وجود ندارد و در عوض مسیر ها و مناطق پر است از عکس های شهدای لشکرهای دیگر که حتی شهید مربوطه اصلاً در آن عملیات شرکت نداشته یا حتی قبل از آن عملیات شهید شده است.

و جذاب تر اینکه ابتدای ورودی اهواز که خودِ لشکر 7 ، عکس شهدا را زده است ، حتی 5درصد از این شهدا مربوط به خوزستان نیست و این برایم جالب است که حتی از میزبانی خود هم استفاده نمی کند.

 

و آخرین نکته و اوج مصیبت این است که در بین راویانی که در مناطق عملیاتی مستقر هستند و خاطره گویی می کنند ، بماند سبک خاطره گویی ها که بیشتر شبیه روضه خوانی است تا ایجاد بصیرت و فقط با هدف به گریه انداختن جوانان انجام می شود، حتی یک راوی خوزستانی نمی بینید.( البته من تا بحال ندیده ام) و تمامی راوی ها یا تبریزی هستند ، یا تهرانی و یا اصفهانی و بالتبع خاطره ها هم می رود سمت شهدای مربوط به این شهرها و باز هم شهدای خوزستان می شوند مظلوم تر از قبل و انگار لشکر 7 ولیعصری وجود نداشته است. و عمدتا افتخارات و پیروزی های این لشکر به نام دیگران روایت شده و عملا واقعیت تحریف می شود. یادم نمی رود وقتی از یک راوی اهل تبریز به کنایه پرسیدم « شب والفجر 8 پایت را گذاشتی روی جنازه خط شکنان بچه های کدام لشکر و رفتی آنطرف اروند » فقط یکی نخواباند توی گوشم.

 و این همه جای تآمل است که در راهیان نور که خوزستان میزبان است ، در هیچ منطقه ای از شهدای مظلوم خوزستانی نه یادی می شود و نه عکسی نصب می شود و نه راوی خوزستانی وجود دارد و جالب اینجاست که نام لشکر7 نیز به طور کامل حذف می شود.

 

 البته حذف دزفول از مسیر راهیان نور با آن همه پتانسیل برای بازدید ، با آن همه موشک ها که خورد و اتفاقات کوچک و بزرگ خود جای تامل بیشتری است که موشکافی های بیشتری را طلب می کند.

 

 و در کل با این همه حرف و حدیثی که به راهیان نور مربوط می شود ، حس می کنم که انگار ،خوزستان بچه یتیمی بود که عراقی ها زدند توی گوشش و بقیه آمدند نجاتش دادند و خود خوزستانی ها مثل ماست ماندند و نگاه کردند.

 

مسئولین خوزستان ، بچه های لشکر 7 ولیعصر(عج)  و مسئولین سپاه ولیعصر(عج) کنونی ، قدری دریابید خوزستان مظلوم را و شهدای مظلوم ترش را و بچه های رزمنده مظلوم تر ترش را.

 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 19:36 توسط علی موجودی| |

عکس آخر ، آخرین عکس




وسعتی به پهنای منطقه فتح المبین با غنچه های تازه شکوفا شده در بستر سبزه هایی آغشته به بوی بهار ، در دومین روز بهار 61 ، برای حمید جشن تولد 22 سالگی اش را جشن گرفته اند و حمید، بی خیال جشن تولدش، آرام و استوار دارد در ستونی که به سمت عشق می رود، گام بر می دارد.

ناگهان بر می گردد و دوربین را می دهد دست رضا[1].

رضا ! از من عکس بگیر. چند دقیقه دیگر شهید می شوم.

رضا متعجب از حرف حمید ، از او می خواهد که شوخی نکند.

اما حمید بی خیال قضیه نمی شود و می گوید : تو حالا این دوربین را از من بگیر و از من عکس بینداز. یادت باشد که حتما این عکس را به خانواده ام نشان بدهی.

رضا کمی دلش می لرزد .

دوربین را می گیرد و حمید همانطور که دارد توی ستون حرکت می کند به سمت رضا برمی گردد و رضا دکمه دوربین را فشار می دهد و افسوس که رضا نمی داند دارد آخرین لبخند حمید را ثبت می کند.


همان عکسی که آخرین لحظه رضا از حمید گرفته است


دست رضا هنوز روی دکمه دوربین هست یا نیست ، صدای انفجار خمپاره ای بلند می شود و حمید روی زمین می افتد.

ترکش ، صاف خورده است توی قلب حمید.

دست های رضا بی حس می شود. می نشیند بالای سر حمید. هنوز "حمید حمید" گفته یا نگفته و اشک هایش هنوز برگونه جاری نشده اند که یاد حرف چند دقیقه پیش حمید می افتد.

همان لحظه ای که دوربین را داد دستش.

گفته بود:«وقتی شهید شدم ، بالای سرم نمانی. برو . بچه ها ناراحت می شوند».

رضا مانده است چه کند.

خون حمید دارد همان شقایق ها را که برایش جشن تولد گرفته بودند سیراب می کند.

تمام قطعه های پازل یک حقیقت در پیش روی رضا کامل شده اند که «حمید صادق جولا از شهادتش آگاه بود»

تمام تصاویر، کنار پیکر حمید و پیش روی رضا رژه می روند.

همان چند لحظه پیش بود که به حمید گفت : جلو نرو . شهید می شوی.

و حمید با همان لبخند همیشگی اش گفت : «بگذار شهید شوم، آنوقت تو برو و صبر مادرم را ببین

یاد حرف ها و حرکات و رفتار چند روز پیش حمید می افتد.

یاد آن روزی که به مسعود وعظیم گفته بود : این بار رفتن من برگشتی ندارد.  بیایید برویم و توی شهر گشتی بزنیم تا دیوارنویسی هایم را برای آخرین بار ببینم. آخر حمید خطاط و خوشنویس خوبی بود.



شهید حمید صادق جولا در حال دیوار نویسی


و پس از آن گفته بود : مسعود! عظیم! قلمم روی زمین نماند . . .

چشمان حمید بسته شده است. لبخند روی لبش هنوز جلوه می کند و رضا دارد فقط آرزو می کند که آخرین عکس حمید ، در روز جشن تولدش ،خوب افتاده باشد .


مزار مطهر شهید حمیدصادق جولا در گلزار شهدای شهیدآباد دزفول زیارتگاه عاشقان است

 

 



[1] رضا علیزاده اصل

نوشته شده در پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 15:29 توسط علی موجودی| |

با سلام

مطلب مربوط به حادثه شهادت 13 نوجوان بسیجی مسجد نجفیه دزفول در سایت تابناک منتشر گردید و بیش از 24000 بار از سرتاسر دنیا مورد بازدید قرار گرفت.

لینک مطلب در سایت تابناک

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 14:9 توسط علی موجودی| |

بالانویس:

تا شب سالگرد 13شهید موشکی سال 59 مسجد نجفیه،  نیت کردم 5 شب در الف دزفول ، برایشان مراسم بگیرم.

متن زیر دستنوشته ای است که امشب در مراسم خواندم . از لحظه لحظه مراسم معلوم بود که

مثل همیشه باز هم شهدا آمده اند . . . .

 


شب آخر + فایل صوتی

 

 باز هم آمدند


رفتن براي خودش حكايتي دارد و ماندن نيز داستاني براي خودش.

از من الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُواْ مَا عَاهَدُواْ اللَّهَ عَلَيْهِ ،آنكس كه مي رود مَّن قَضَى نَحْبَهُ  مي شود و تا ابد  سرمست از عند ربهم يرزقون بودنش، روزگار مي گذراند

و آنكس كه مي ماند ، اسير دست تقدير مي شود.

يا ايمانش را چون پاره اي از آتش در مشت مي گيرد و درد مي كشد و خم به ابرو نمي آورد و مي شود َمِنْهُمْ مَّن يَنتَظِرُ  و تا ابد وَمَا بَدَّلُواْ تَبْدِيلا

و يا در رنگارنگ دنياي اطراف ، ايمان را به دانه هاي گندم مي فروشد  و يا پشيمان مي شود از ديروزش و پشت پا مي زند به روزگار عاشقي اش.

 

 

شما اي شهداي عزيز مسجد

با شما هستم

 در اين بين آدم هايي هستند كه نه رفته اند و نه جامانده اند از قافله شما .

و شما مي پرسيد مگر غير از رفتن و جاماندن راه ديگري هم هست؟

و من مي گويم هست.

راهي كه زجر آورتر است از جاماندن.

و آن نرسيدن است.

درد نرسيدن از درد جاماندن سنگين تر است.

و شما مي پرسيد مگر نرسیدن با جاماندن تفاوت دارد؟

 دارد

تفاوت دارد. به سه رنگ تابوتتان قسم تفاوت دارد.

یکی با شما باشد و ببیند و حس کند و نتواند با شما بيايد به همان بهشت موعود

و یکی نه ببیند ، نه حس کند و فقط برایش بگویند که چه بود و چه شد.

مشتاق می شود که ببیند اما نه می تواند ببیند و نه حس کند.

فقط باید بشنود.

تمامي حواس پنجگانه اش را ، لامسه را ، بویایی را ، بینایی را ، همه و همه را در شنوایی ذخیره کند تاشايد چشاييش كمي شيريني وصل را حس كند و  بعد سعی کند تجسم کند که شما چه روزگاری داشتید و او چه روزگاری دارد. و اين همان حلوا حلوا كردني است كه دهانش را شيرين نمي كند.

و در اين ميان فقط ذائقه اش تلخ مي شود.

تلخي كه فوق العاده تلخ تر از تلخي جاماندن است.

آي 13 شهيد

آي شمايي كه ما را از پشت همين قاب عكس ها هر شب مرور مي كنيد و ما چه كوته فكريم كه شما را زنداني اين قاب شيشه اي مي دانيم.

قاب را بيخيال

يقين دارم كه آمده ايد

سر سوزني شك ندارم به آمدنتان

بين همين جمع عاشق اگر كسي هست كه پرده از چشمش كنار رفته است بگويد كه چه مي بيند

من نمي بينم

اما ديدن هميشه چشم نمي خواهد كه زينب حسينش را از بويش شناخت

مي دانم كه هستيد و فقط مي خواهم فرياد بزنم

فرياد نسل خودم را

نسلي كه به شما نرسيد

به باشما بودن ، به با شما زندگي كردن 

به مهربانیان قسم ، دیگر داریم کم می آوریم. به فریادمان برسید.

يادم نرفته است حرف مش حميد صالح نژاد را كه گفت :« دعا كنيد شهيد شوم چونكه هر کس ماند باید سختی ها و مشقت های زیادی را تحمل کند تا خون شهدا و فداکاری هایشان ضایع نشود.»

بخداوندي خدا ما هيچگاه شما را از ياد نبرده ايم

اما اي كاش مي گفتيد هر كس به قافله نرسيد چكار كند.

شبها دلتنگيهايش را با كدام آلبوم عكس بگويد. به كدام خاطره دلخوش باشد؟

كاش تكليف ما را هم مشخص مي كرديد.

مي دانيم كه اين تكليف نيز براي ما هست.

اما مرهمي براي دلتنگي ما نيست.

چاره اي درماني راهي.

بي تابيم

شما را به خدا ، اگر دستتان به حسين مي رسد به او بگوييد

اگر مي شود دوباره هل من ناصر بگويد

بگوييد عده اي هستند كه هل من ناصر نشنيده ، ديوانه وار لبيك لبيك مي گويند.


دانلود فایل صوتی برنامه

 

نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 21:56 توسط علی موجودی| |